حادثه خبر نمی کند :|

ببینید، یه سری قواعد و خط کشی هایی در جامعه، در خانواده تون یا در سطح جهان وجود داره که تعیین میکنه این کار زنونه س و اون کار مردونه. مثلا ممکنه تو خانواده شما هرس کردن باغچه یه کار مردونه باشه، تو خانواده ما یه کار کاملا زنونه ست و مردان ما در این زمینه دانش و تواناییشون در حد صفره. یا ممکنه در جامعه پذیرفته شده باشه که غذا پختن یک کار زنونه ست و بنزین زدن یک کار مردونه. یا ممکنه در سطح جهان این باور وجود داشته باشه که نگهداری بچه ها حتما و حکما به عهده زن خونه ست و عوضش مرد خونه باید پول دراره.

اینا همه قبول و فرض می کنیم با منطق ما هم جوره.

ولی ببینید، اصلا فارغ از اینکه چه کاری زنونه ست و چه کاری مردونه، فارغ از اینکه مونثید یا مذکر، یه حداقلی از توانایی های هر دو طرف رو داشته باشید. همیشه یکی از جنس مخالف دور و بر شما نیست که ضعف های شما رو در کارهای اون ور خط کشیِ زنونه-مردونه، بپوشونه. همیشه وقتی پنچر می کنید یه مرد اون دور و بر نیست که بیاد پنچریتونو بگیره. همیشه مادرتون خونه نیست که براتون غذا بپزه. همیشه سایه مردی بالا سرتون نیست که خرجتون رو بده. همیشه همسرتون دم دست نیست که وقتی بچه گریه می کنه بره مشکل رو هندل کنه.

میگم یعنی خیلی مسخره ست علت مرگ یک جوان بالغ مذکر، گرسنگی ناشی از غیبت یک هفتگی مادرش باشه. زشته حتی.
یا دیگه خیلی فاجعه ست که یه دختری ماشینش رو ول کنه تو خیابون و با آژانس بیاد خونه چون پنچر کرده و بلد نیست پنجریشو بگیره.

اصلا قرار نیست ظرافت دخترونه تون زیر سوال بره چون پاشدید رفتید خرج خودتونو درارید و رو پای خودتون وایسید، یا مثلا کسی چون خودتون بنزین می زنید نمیگه چه دختر چغر و زمختی.
و اصلا قرار نیست اینکه با یک متر ریش بلدید کته و کوکو بپزید یا اگه دو ساعت بچه دستتون بدن به نحو احسن از پس بچه بر میاید، شخصیت سوسولی ازتون نشون بده.

اصلا جهنم آقا! نمیخواد استفاده عملی از مهارت هاتون بکنید. فقط یه سری توانایی های لازم برای اینکه تنهایی بتونید زنده بمونید رو کسب کنید. حالا ممکنه تا صد سالگیتون هم تنها نباشید، ولی اگه تنها بودید، بذارید در انتها علت مرگتون یه چیز مسخره تو مایه های «بلد نبود ماشین لباسشویی رو روشن کنه، برق گرفتش مرد» یا «کاری بلد نبود، از بی پولی تلف شد» نباشه.

+دیده شده پسره دو روز خونه تنها بوده، از نیمروی سوخته تغذیه می کرده. نیمروی سالم هم نه، سوخته! :|
+دیده شده دختره لنت ترمز ماشینش تموم شده رفته به باباش گفته ماشینو عوض کنین من بلد نیستم لنتش رو تعویض کنم. :|
۲۲ لایک
۲۵ آذر ۲۱:۳۰ اسپریچو ツ
اتفاقا امروز هم استاد میگفت نبینم تو کار بگین دندون کشیدن مردونه اس فلان کار زنونه. به قطر مچ دست هم بستگی نداره:|

البته در مورد دندون کشیدن من فکر می کنم اگه زورت-نه قطر مچ دستت:|-به قدر کافی نیست لطف کن دندون نکش :|
یه سری واسه یکی از آشنایانمون سرِ همین زور نداشتن، یه دندون که قرار بود در بیاد به راحتی، بر اثر تقلای زیاد خانمه شکست، یه تکه ش موند تو لثه؛ خانم دکتر در تلاش برای خارج کردن ریشه که تو لثه مونده بود یه سری عصب فک آشنامون رو نفله کرده بودن :|

۲۵ آذر ۲۱:۳۳ pary daryay
((((=
برم یاد بگیرم پنچریو انگاری واجبه

من با دوستم دقیقا یک شب جلوی دانشگاه پنچر کردیم و آقای نگهبان هم از کمک کردن بهمون سر باز زد. دقیقا این مهارت اینجا به کمک میاد و بابای دوستم به همین قصد بهش یاد داده بود چم و خم کار رو:|
البته اون بین یه آقای رهگذری اومد کمک، ولی اولا از کجا معلوم اون اقا میومد، از طرف دیگر اگرم میومد از کجا معلوم میشد اعتماد کرد واقعا :|

۲۵ آذر ۲۱:۳۶ پرتقالِ دیوانه
شما ررا لایک ها میدهیم از بابت این پستِ فرهیخته گونه :)))

لایک بک:)) :|

۲۵ آذر ۲۱:۳۸ خانومی ...
من اونقدر ها هم غیر فنی و لوس و این چیز ها نیستم ولی فکر کنم اصلا عوض کردن لنت ترمز از عهده خانوم‌ها خارج باشه ها !
یه سری کارهای مردونه یا زنونه ( از نظر عوام ) یاد گیریش توی خونه ما جزو واجباتِ . مثلا من تا حدودی برق کاری و دیگر موارد رو بلدم از اون ور داداش کوچیکه استانبولی میپزه در حد اعلا !

آخه لنت ترمز رو که خودت عوض نمی کنی می بری تعمیرگاه یدونه میخری برات جا میزنه :|

دو تا به علاوه ی آخر...وای :))))

based on a true story:))

۲۵ آذر ۲۱:۵۸ pary daryay
((-: واقعا من بودم ماشینو میزاشتم میرفتم

ما امتحان داشتیم باید زود میرسیدیم خونه:|

اتفاقا چند وقت پیش‌ها داشتم به این فکر می‌کردم من عملا جز درس خوندن کار دیگه‌ای بلد نیستم چون بهش نپرداختم :| الان کم کم و ریز ریز دارم یه سری مهارت‌ها می‌آموزم ولی همیشه از فکر اینکه قبل از یاد گرفتن مهارت‌های لازمه و به این زودی‌ها تک و تنها وسط یه بحران قرار بگیرم، چهار ستون بدنم به لرزه درمیاد :/

چهار ستون منم:|

۲۵ آذر ۲۲:۱۶ ** سیلاک **
من پنچری گرفتن بلد نیستم ولی کلا از بقیه کارها که لازممه و به اصطلاح مردونه است سعی می کنم یه ذره سر در بیارم به قول شما شاید لازم شد ..

:)

درود!:))

۲۵ آذر ۲۲:۱۸ خانومی ...
همون ، منم منظورم همون بود :)))
البته دوستان توجه کنن که جنس چینی نخرن ( نکته اخلاقی )

به چیاش توجه کنن می فهمن چینیه؟:دی

۲۵ آذر ۲۲:۲۲ خانم فـــــ
من یه بار عجله داشتم ماشین در حال حرکت خاموش شد،وسط خیابون نرسیده به یه میدون
الکی رفتم کاپوتو زدم بالا، نگاه کردم دیدم همه چیز اکی هست به نظرم.
ماشین رو قفلیدم زنگ زدم پدر و خودم با تاکسی رفتم!!
واقعا روشن نمیشد:|

حالا چرا الکی زدی بالا دیگه وقتی سر در نمیاری:))
مشکلش چی بود؟ زیر پایی؟:))

۲۵ آذر ۲۲:۲۸ مهر2خت 69
خخخخخخ:دی

خخخخخ کنندگان به بهشت نمیروند:|

۲۵ آذر ۲۲:۵۰ هیده ...
ببین ؛ اصلا و ابدا مخالف حرفات نیستم؛ حتی خیلی هم موافقم .

ولی انصافا پنچری گرفتن ماشین از عهده ی من خارج ِ :دی. بیا یه تجدید نظری در این مورد بکنیم :دی.

فقط بخش جک زدن زیر ماشینش سخته:دی

۲۵ آذر ۲۳:۱۱ زهرا رضایی
من به علت تنها زندگی کردن تقریبا کارای تعمیراتی خونه رو بلدم ولی چون فقط همدان ماشین هست و من کم سوار شدم عملا بوقم در این زمینه ! یه بار رفته بودم بیرون و هی وسط خیابون ماشین خاموش میشد ، به اصطلاح گاز نمیخورد و هر بار برا روشن کردن مجددش یه دقیقه حداقل زمان صرف میکردم !و خب بوقها و فحشهایی که روونم میشد هم که دیگه تصور کن ! مجبور شدم وسط راه با بدبختی و تحمل رنج فراوان برگردم خونه و به بابام با حالت طلبکاری گفتم بیا ماشین خراب شده !کارام مونده ، این چرا همش خرابه و اینا ... اومد یه نگا انداخت زیر پایی رو که زیر گاز جمع شده بود جابه جا کرد و همه چی اوکی شد ! من دلم میخواست بمیرم در اون لحظه

زیرپایی به عقل آدم نمیرسه خدایی :|

۲۵ آذر ۲۳:۱۵ Mission Blue
دوختن دکمه ی شلوار رو ننوشتی!
مورد داشتیم که با شلوار بی دکمه اومده دانشگاه:-|

آخ آخ...دوختنی ها! بله!

۲۵ آذر ۲۳:۱۷ فاطمه یعقوبی
کاملا قبول دارم
اصلا آدم باید بتونه مستقل باشه
اومدیم و تنها شد یهو

والا!

۲۵ آذر ۲۳:۲۰ خانم آلفا
خدایی الان کی سر یه غذا خوردن به خودش اینجوری خفت میده؟ غذا نباشه زنگ میزنن بیارن براشون.
آخه نیمروی سوخته؟؟؟؟ :/ :))))

پول باید خرج میکرد، نداشت:))

۲۵ آذر ۲۳:۴۰ آقاگل ‌‌‌‌
حالا دیگه لنت ماشین رو خب هر کسی بلد نیست تعویض کنه! ولی نیمرو پختن رو چطوری بلد نیستن ملت؟ :/
.
میگم که دست خودم نیست ولی پستها رو وقتی میخونم مغزم با صدای داخل کمد دیواری برام پخش میکنه!

بابا فقط باید میرفت مکانیکی میگفت لنتمو عوض کنین، خودش که دستی نمیخواست عوض کنه :|
نیمرو پختن رو هم آدم باید یاد بگیره:| من خودم یه بار مامانم یه ماهیتابه پیاز بهم سپرد گفت مراقبشون باش، منم وایسادم بالاسرشون که یه وقت در نرن از تو ماهیتابه، همه شون جزغاله شدن :| و اونجا با مفهوم پیازداغ چیست آشنایی یافتم :|

+با صدای خود کمد؟:|

۲۶ آذر ۰۰:۱۳ خانم فـــــ
صرفا جوگیر شده بودم، چون بقیه(رانندگان مرد) داشتن نگاه میکردن الکی خواستم یه حرکتی بزنم!
نمیدونم مشکلش چی بود
بابام اومد یکم دستکاری کرد درست شد.

من باشم میزنم کنار صبر می کنم تمام کسانی که شاهد ماجرا بودن رد شن، بعد میرم سر وقت حل مشکل:))
اصلا نمیخوام کسی بدونه مشکل چیه که دارم سعی می کنم برطرفش کنم:دی

۲۶ آذر ۰۰:۴۹ هَشت حَرفی
البته مردها نیز پنچرگیری نمیکنن وسط خیابون :) تعویض میکنن و میبرن آپاراتی تا درست کنه. از اون گذشته امروز یه سری تجهیزات جدید اومده که حتی نیاز نیست شما تایر رو جدا کنید. فقط اون کپسول کوچیک رو متصل میکنید به محل باد تایر و خالیش میکنید و بعد راه میفتید و میرید و بعد که وقت کردید میبرید آپارتی پنچر گیری کنه. میدونم مثال زدیدا :)) خواستم در جریان باشید که خیلی اذیت نشید چون بعضی وقتا انقدر این پیچای تایرا سفتن که فقط با نیروی باد و برق آپاراتیا باز میشن و کاری از دست هیچ مردیم برنمیاد :))

آره درستش این بود که بگم تعویض لاستیک رو یاد بگیرید:دی به نظرم اصلا پنچر گیری رو آدم نمیتونه خودش بکنه نه؟ :|
از بچگی این دو تا رو قاطی می کردم من:|

۲۶ آذر ۰۱:۰۴ پوکرفیس :|
من آشپزیم خوبه، از تمام اقلام خوراکی، ادویه جات، مواد اولیه و حتی اقلام غیرخوراکی موجود استفاده می کنم!:دی
تهش هم چیز قابل خوردنی درمیاد از قضا:/

مخلوطی از تن ماهی، تخم مرغ، ذرت شیرین، کنجد، کلم، پنیرخامه ای، چیپس ساده، گوجه فرنگی و چندتا چیز دیگه که یادم نیست شام یکی دو شب پیشم بود برای مثال:|
:|

پنیرخامه ایش نمی گنجه :|
پنیر شور میزدی بهتر بود، من با تن ماهی پنیر پگاه می خورم:دی

۲۶ آذر ۰۱:۱۰ من مُبهم
چقدر این پست به من استرس داد😣😣😣😣
یادمه یکبار ماشین خاموش شد البته مشکلشو میدونستم شمعش مشکل داشت استارت نمیزد فقط نمیتونستم در کاپوتو باز کنم
چون باز میکردم بلد بودم دستکاریش کنم
کلی استرس گرفتم.
از اون روز که پارسال بود سوار ماشین نشدم
راست میگی چقدر تکیه کنیم ادم یکم باید به خودش بیاد وقتشه دیگه...


مستقل میشویم😎😎😎

دارم می اندیشم که در کاپوت خودمون چطو باز میشه:-؟

۲۶ آذر ۰۲:۳۴ Miss Avilet
اوه من که صفر صفرم در جمیع امور، فقط درس خوندنو میتونم انجام بدم:))
از مادرم نقل است که من برم دانشگاه سر یه هفته خواهم مُرد.

منم فکر می کردم خواهم مرد، نمردم ولی:دی

خب من بابام به علت مهندس بودن خیلی آدم فنی ایه، و از منم انتظار داشته و داره که همه چی دون باشم! :| و من رسما پسر بار اومدم! :))
تعویض تایر رو در سن 6 سالگی یاد داده بهم! دل و جگر ماشین(!)، درست کردن انواع شیر آب، قفل در، بستن مدار و سیم کشی برق، لوله کشی آب، سرویس کولر و ماشین لباسشویی، نقشه کشی، کار کردن با انواع اره و آچار، نحوه ی تولید وسایل مختلف تو کارخونه شون (مثل شیشه، شیرخشک، چیپس پرینگلز، ...)، انواع مصالح و نحوه ی قرارگیری و استفاده شون تو ساختمون و... از جمله چیزهای دیگه ایه که بهم یاد داده.

از اون طرف مادر گراممون هم شاغله و بنده برای زنده موندن مجبور شدم از سن 8 سالگی آشپزی رو نزد اساتید برجسته ای مثل پدر و خواهرگرام یاد بگیرم! :|

مثل آندرو باشید! :د

من کم کم دارم نگران میشم آندرو، پست بعدی اگه بیام بگم منو به قتل رسوندن میترسم بیای کامنت بذاری اتفاقا منم پارسال در همچین شبی به قتل رسیدم ولی با درایت خودم از قبل هورکراکس آماده کرده بودم و تونستم به زندگی برگردم.
:|

۲۶ آذر ۰۹:۱۹ gandom baanoo
هر مامان باباهامون همه فن حریف بودن ما هیچی بلد نیستیم!!!!
من که فقط گواهینامه گرفتم که گرفته باشم!! اصلا یادم رفته گاز و کلاج چی بود!!! :))

من هنوز نگرفتم:)) دارم میگیرم...میکشم بیرون از حلق افسر.:))

۲۶ آذر ۱۰:۲۹ هانی هستم
خب خیلی خوب بود! حرف حساب!

با تچکر:دی

۲۶ آذر ۱۰:۵۶ آوو کادو
اینا همش قانون ها و قرارداد هایی که خودمون برا خودمون وضع کردیم... شاید برای سلب مسئولیت....

ایده ای ندارم در این زمینه:دی

۲۶ آذر ۱۱:۱۲ اسپریچو ツ
اتفاقا زوری هم نیست، تکنیکیه(:

تکنیکش ضعیف بوده یعنی؟:دی

۲۶ آذر ۱۴:۰۲ داداش مهدی
خب این از کودکی نهادینه نمیشه برای ما! نه خانواده‌ها نه آموزش پرورش، ایجاد نیاز و انگیزه برای یادگیری‌ مهارت‌های مختلف، نمیکنن.

الف - در بچه خودتون نهادینه ش کنید.
ب - و ایضا شروع کنید در خودتونم نهادینه کنید.
:|

تجربه ی به قتل رسیدن رو ندارم، ولی تجربه ی مردن رو دارم! :)) که خب اون موقع هشت ماهم بوده چیزی راجع به هورکراکس نمیدونستم! :د تجربه ی در حال مرگ بودن تو مدرسه به خاطر حساسیت به بادوم زمینی هم دارم... تجربه ی در معرض دزدیده شدن بودن در ده سالگی رو هم دارم حتی! :| که با درایت خودم جستم اتفاقا! :))

تجربه ی افتادن در روی سرم (از این در قدیمی چوبیا که شیشه های رنگی داره)، تجربه ی موندن زیر کمد و گیر افتادن توی یکی از طبقه بندی هاش، خوردن به ستون با عینک و شکستن بینی، کل کل با پسرای همسایه تو کوچه مون سر دوچرخه، بریدن شست دست با در کنسرو لوبیا و دیدن استخونش، جراحی همه ی دندون عقل هام اونم دوتا دوتا همزمان، آندوسکوپی، پاره شدن گوشه ی لب به خاطر افتادن از پله، افتادن از 16 تا پله و بالا نیومدن نفس، تشنج کردن به خاطر حساسیت به پنی سیلین، نوار مغز، بیرون انداخته شدن از کلاس و بستری شدن تو بیمارستان به خاطر زدن دونه های قرمز عجیب غریب که معلوم نبود چی بودن هم از بقیه تجربیات منه.
بقیه شم بعدا زیر پستات یادم میفته میگم برات! :))

به قول یکی O DEAR LORD :|
البته یه سریاش که اسم بردی واقعا سوسول بازیه، نوار مغز بلا محسوب نمیشه، ایضا کل کل با پسرای همسایه و جراحی دندون عقل و بیرون انداخته شدن از کلاس :|

خواستم بگم که یه موقع اگه راجع به اینا صحبت کردی، نگی فلان...
سالی یه بار نوار مغز (به مدت 8 سال) با وجود موهای فر نوعی بلا محسوب میشه!
من و دوستم 5 سالمون بود، پسرای همسایه 13 و قد غول! :|
جراحی دوتاش با هم (بالا و پایین) و over نهفته بودنشون تبدیل به نوعی بلا کردش برای من.. گرچه آه و ناله کردن راجع بش به نظر منم سوسول بازیه!
بیرون انداخته شدن از کلاسم خودش بلا نبود، دعوای وحشتناک بعدش با دبیری که یک سال سرکوفت زده بود به من و انتظار بی جایی برای عذرخواهی داشت بلا بود، که البته من آدم بودم، دو جلسه بعدش تولدم بود شیرینی بردم عذرخواهی کردم، ولی اون آدم نبود! -___- اون آندوسکوپی هم اون باعث و بانیش بود! -___-

آندوسکوپی رو منم کردم بابا حالا یه جوری میگی باعث و بانیش بود انگار جراحی قلب بازه:))
جراحی دندون و لثه هم ایضا به هچنین.
پسرای همسایه هم بچه پنج ساله رو کاری ندارن در سیزده سالگی. به یه حداقل هایی از شعور رسیدن که تو اگر هم تهدیدی از جانبشون حس کردی به خاطر پنج ساله بودنت و غول بودنشون بوده صرفا.
و کلا تمارض نکن بچه:))

+کلا قائل نیستم به اینکه استادا و معلما هر کار می خوان می کنن و چون برچسب تقدیس و «شمع مقدس دانش» و بزرگتری بهشون خورده، کسی نباید واکنشی نشون بده. چه الان که دانشگاهم که اون موقع که دبیرستان بودم، دبیر های مشکل دار رو با گزارش به مدیر یا منطقه به اخراج یا عذرخواهی رسمی از سطح کلاس رسوندم و استادا رو هم گزارش کردم و اینکه کاری نکردن به خاطر این بوده که آتوریتیِ دانش آموز و والدینش خیلی بیشتر از دانشجوست :))
حالا من که نمیدونم مساله چی بوده، ولی کلا اینکه بگی من آدم بودم چون عذرخواهی کردم همیشه درست نیست. بعضا معلم باید اخراج بشه که بفهمه سر کلاس دخترونه نباید فحش ناموسی بده و بخنده، معلم باید بیاد از سطح کلاس عذرخواهی کنه که معلم دینیه و میاد کتاب های عربی خودش رو تبلیغ میکنه هر هفته، استاد معارفی که میاد از جن و پری های توی خونه شون حرف میزنه باید اخطار بگیره و اینا واسه اینه که تو فارغ از اینکه معلمی یا استادی یه کفی از شعور رو باید برای خودت و دانشجو/دانش آموزانت قائل باشی.

چقدر حرف زدم:))

آندوسکوپی وحشتناک نیست، چندشناکه! اونم برای منی که از این چوب بستنیا هم میکنن تو حلقمم حالم بد میشه! ولی معده دردهایی که تو اون یک سال کشیدم و داروهایی که استفاده کردم و جواب نداد وحشتناکه! که حالا آندوسکوپی جوابش بیاد که اسید معده ات به خاطر عصبی بودن زیاد شده، دیواره ی عثنی عشرت نازک شده!

+دعوای ما هم به خاطر سرکوفت زدن و آندراستیمیت کردن بود و من قبلشم به معاونمون گفته بودم که من کم مونده با این خانم دعوام شه ها! توجه نکردن و من دعوام شد... وگرنه بابای منم اتفاق افتاده که رفته از دست معلمم اداره شکایت کرده!

جدی تو آندوسکوپی جواب همه اینا میاد؟ به من فقط گفتن اثنی عشرت سوراخه اینا رو بخور :| کسی توضیح نداد چرا سوراخه :|
بعد اونوقت احیانا موقع آندوسکوپی بیهوشت نکردن؟ :|

به حوصله ی دکتر مربوطه ایناش.. مال منو نمونه برداری کرد، هلیکوباکترپیلوری نداشتم گفت عصبیه. البته خود آدمم بخونه جوابشو یه چیزایی میفهمه ها :-؟

رگمو پیدا نکرد دستیارش، همینجوری "بسم الله" گویان یه جا تزریق کرد! اصن جذب نشد که حالا بخوام بیهوش شم یا نشم! دستمم مث یین و یانگ کبود بنفش و قهوه ای شد! :| لیدوکایینم اسپری کرد دکتر که اونم فقط یه ساعت بعدش دونه های سیاه پاشید صورتم، وگرنه کل جریان آندوسکوپی من با دکتر و دستیارش درگیر بودم و اون ضربانگیری که به انگشتم وصل کرده بودن هم جدا شد حتی! :|

عجب

من نیز همچون پرتقال دیوانه شما را لایک فراوان میدهم.خوشمان آمد^-^ من لامپاى خونه رو خودم عوض میکنم،،،،رنگ آمیزى کل خونه رو دوسال ى بار بنده انجام میدم نه تنها خونه خودمون بلکه اقوام مفلوک/: را نیز هم وهمینطور اتاق دوستمو|: دست ب آچار و اینامم برا تعمیر لوله بد ک نى آشپزیمم اگ حسش بیاد خوبه.کیس مناسبی هسدم در کل خخخخ///: |:

بیا دستت رو بدم به دست آندرو خوشبخت شین:))

^-^ مدیونى اگ فک کنى پرروم |: |||||:

پررو تویی پررو این فرشه پررو این ذوق گسترده س:|

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
دیشب خواستم بخوابم اما مگه تو گذاشتی؟
یه کتاب بنویس بذار کنارش
تخم تردید
بر تو و آن خاطر آسوده سوگند
آبی و امن و روشن
مد
ازگاردیا
تگ ها
بایگانی
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک