نه بابا:|

شال گردن بنفشه که تو نمازخونه به یغما رفت به شکل شگفت آوری به نمازخونه برگشت!!!

۱۹ لایک
۲۴ آذر ۱۶:۲۱ pary daryay
پستتو خونده حتما(((-:

چقدر دیر پس؟

۲۴ آذر ۱۶:۲۸ پرتقالِ دیوانه
و انا الیه راجعون :/

وا چرا؟:|

۲۴ آذر ۱۶:۲۸ خانم فـــــ
میگن مال حلال برمیگرده :)
منم یه بار یه کتابم رو بلند کردن! ترم ها بعد روی شوفاژ دانشکده پیدا کردم.

ترم ها بعد؟:))

۲۴ آذر ۱۷:۰۳ مهر2خت 69
خب پس شیرینی بده:دی

:))))

۲۴ آذر ۱۷:۱۲ آقاگل ‌‌‌‌
یقین برده خونه بهش گفتن بهت نمیاد! اینم گفته ببرم بذارم سر جاش.

چقدر دیر نتیجه گرفتن بهش نمیاد:))

۲۴ آذر ۱۷:۳۰ دکتر میم
رفتی توو خوابش :-))

بعید نیست:))

۲۴ آذر ۱۸:۰۴ خانم آلفا
احتمالا یه شال‌گردن دیگه پیدا کرده :دی

اتفاقا یه شال گردن قهوه ای هم پیدا شده:|

احتمالا شال گردنم زاییده:| حکایت دیگ ملاست:))

۲۴ آذر ۱۸:۱۳ کروکدیل بانو
هوا گرم شده دیگه نیاز نبوده؟:)))

نه بابا هوا سرده سررررد:))

دهن به دهن بهش رسیده که جولیک نفرین کرده اونی که شال گردنشو بلند کرده! :))

این هم محتمل عست:))

۲۴ آذر ۱۹:۳۵ مونا نِوِشته
به نظر منم خواننده‌ی اینجاست :) ولی چقدر پست دیرتر! :دی

نه بابا خواننده دست کج نداریم:))

۲۴ آذر ۲۰:۰۶ المی ...
نکنه میخونتت:/
هوم؟؟:دی

بعید:| :))

۲۴ آذر ۲۰:۵۹ ونو شه
چه خووووووووب:) خیلی حس خوبیه پیدا شدن گمشده:)

بلهههههههه!

۲۴ آذر ۲۲:۲۵ گیسو کمند
اوووووووووه همه گفتن پستتو خونده که برشگردونده!!! :))))
میخوام بفهمم عجب آدمی بوده بعد از بیست تا پست تازه توجیه شده که شالتو برگردونه :))))

من میگم نمازخونه تون جن داره :دی یا شایدم اونی که برده بود یکی بهش گفته رنگش بهت نمیاد برش گردونده...در کل خیلی آدم مزخرفی بوده.

جن تو نمازخونه باید زندگی خیلی سختی داشته باشه. فک کن روزی ده هزار نفر بیان تو محل زندگیت بگن بسم الله و تو مجبور باشی بخوری به در و دیوار:))

باتمامىِ نظرات موافق أستم /:

بابا موافق:))

۲۵ آذر ۰۹:۵۸ Miss Avilet
فقط کامنتا:)))))))

پس من چی؟:(( 

:)))

۲۵ آذر ۱۲:۴۹ رفیعه رجعتی
دلشو زده دیگه:| منتظر بوده یکی دیگه بخری، کش بره، که نگرفتی :| فهمیده از خودش ، مفلوک ترم هس:دی

از دور گردنم که بر نداشته بود منتظر باشه من برم بخرم، مال یکی دیه رو میبرد خب:))

۲۵ آذر ۱۴:۲۱ مهر2خت 69
خنده نداره که شیرینی بده

نه آخه یادم انداختی یه کتاب برای دینا قرار بود بفرستم چون کامنت 555 رو فرستاده بود، هنوز رو طبقه سوم کتابخونه م بین میمونم و ماگم منتظره که من یه روز برم اداره پست واسه ارسال:))

بعید نیست کار پسرایی باشه که تو نمازخونه میخوابن... چند بار تو فیس بوک دیده بودم یه سری پسرای ورودی ما از قسمت خانما چادر برداشته بودن کشیده بودن رو سرشون و عکس انداخته بودن... حالا ازون بچه های ایزوله مون که نه به کسی نگاه میکنن نه با کسی حرف میزنن بودن... احتمالا باز یه عده شون اومدن چادر بردارن شال تو رو هم دیدن بردن بکشن رو خودشون گرم شن :)))) حالام برش گردوندن :)))

+من از وقتی اون عکسا رو تو فیس بوک دیدم دیگه سمت چادرای نمازخونه هم نرفتم!!!!!

نمازخونه دخترا همیشه اشغاله، چون دخترایی که میخوان مانتوشون رو درارن یا مثلا رو شکمشون دراز بکشن رو زمین و لپ تاپشونو بذارن جلوشون کار کنن، اونقدری هست که همیشه یه دانشجوی بیچاره ای اونجا نشسته داره یه کاری می کنه:دی
همین شب هایی که ما میموندیم دانشگاه، نمازخونه آقایون خالی بوده همیشه. ما تا ده شب بودیم ولی:دی

+چادر هم یه چیزی مثل مانتو و تی شرت، شما مانتو و تی شرتی که هزار نفر پوشیدن می پوشی؟ پر سلول مرده دیگرانه...ایش:|

۲۵ آذر ۱۵:۵۷ gandom baanoo
از این پیاما هست که میگن دست به دست کن برسه به دست فلانی.... احتمالا پست تو هم دست به دست شده رسیده به دستش :)))))

به ده نفر بفرست وگرنه آه جولیک میگیردنت و سوسک میشی:))

۲۵ آذر ۲۲:۲۹ مهر2خت 69
خب پس لدفن یه جا یادداشت کن شیرینی رو مه مث اون بیچاره یادت نره:دی

یادم نرفته، وقت نکردم:))

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
به مرور
خوش باوری هایی که بر باد می روند
خبردونی
1134-اسنپ
چی میشه گفت؟
شاهزاده خانومی که نمیخندید 436
دیشب خواستم بخوابم اما مگه تو گذاشتی؟
تگ ها
بایگانی
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک