سیاحت نامه جولیک شمس گرگانی

با درود فراوان به آن دسته از خوانندگانی که امید خود را از این بلاگ قطع ننموده و پیگیرانه هی به اینجا سر می زدند بلکه نگارنده ی بلاسوخته اش بازگشته و وبلاگ را به آپی مزین کند، و با سلام و صلوات به روح پر فتوح خوانندگانی که قطع امید نموده، مهر خود را حلال و جان خود را آزاد نمودند.

زنده ام! چند روزیست از آنفولانزای مهلکی جان سالم به در برده، و همچون بشکه سوراخ از اقصی نقاط بدنم آب میریزد. شب ها تا ساعت هشت و نه شب دانشگاهم، بعدش هم تا یک دوی شب مشق می نویسم. نشان به این نشان که خبر برای رادیو هم ننگاشتم حتی.

اینجا آب و هوا خوب است. برف باریده. زمین یخ زده. باد های موسمی سهمگینی با دمای منفی چهارده درجه می وزند و سینوس های ما را می نوازند. بوفه حقوق آش رشته و سوپ شیر می دهد و ما به این آش رشته ها و سوپ شیر ها زنده ایم، که اگر به ساندویچ ها و سیب زمینی هایشان دل بسته بودیم تا کنون مرده بودیم.

اساتید امتحان میگیرند و پروژه می دهند، کلاس جبرانی می گذارند و خودشان می پیچانند، جشن روز دانشجو شهردار وقیح تهران را دعوت می کنند سخنرانی کند و ما چونان سیب زمینی نشسته ایم و دم بر نمی آریم. در تاکسی پسران این مرز و بوم خودشان را به آغوش ما می اندازند، اتود پنج دهم به پایشان فرو کرده و از ماشین پیاده می شویم. افسر راهنمایی و رانندگی به جرم «امتحان اولی بودن» ردمان می کند و توی برگه میزند عدم تسلط به اعصاب و عدم کنترل ترمز دستی ای که از اول مسیر پایین بوده و سرعت غیر مجاز در بیست متر حرکت با پرایدی که صفر تا صدش یک کیلومتر طول می کشد، لکن ما چیزی بهش فرو نمی کنیم و پیاده می شویم.

خواهان یک جفت میل شماره دو و مقداری کاموای ریز زرشکی یا قهوه ای یا نارنجی می باشیم. مادربزرگ درونمان هی دست هایش را به هم می مالد و شعف ناک کمد کامواهایمان را زیر و رو می کند و نقشه می کشد برای بافتن شالگردن هافلپافی و تمام کردن شنل آبی کله غازی پیارسال. لکن مهندس درونمان معتقد است مشق هایمان را عمه مان نخواهد نوشت و لذا مادربزرگ را در گنجه محبوس می دارد تا آخر ترم.

همین دیگر.

کامنت ها را هم بعدا جواب می دهم. الان باید بپرم بروم طبقه سوم ارائه ریزپردازنده دارم.

۱۶ لایک
۲۱ آذر ۱۴:۱۶ آقاگل ‌‌‌‌
پس بپاشید و بروید به طبقه سوم و به ارائه ریزپردازنده ها بپردازدی که همانا آن بهتر است!

تحویل نگرفت ازمون، گفت دیر اومدی:|

۲۱ آذر ۱۴:۳۵ مونا نِوِشته
ای جان :)) چه سیاحت‌نامه‌ خالص و مخلصی!

قربون شما:دی

۲۱ آذر ۱۴:۵۷ خمار مستی
:)

:)

۲۱ آذر ۱۵:۴۳ Mission Blue
ئه! منم دارم گریفیندوریش رو میبافم^_____^
البته من ناشی ام شاید یه سالی طول بکشه:دی

شالگردن دکترهویی من نه ماه طول کشید، البته عرضش پنجاه سانت بود :|

ما نه مهندس آینده ی درونمون درس هاش رو درست حساب میخونه، نه مادربزرگ درونمون بلده بافتنی ببافه... البته تو اگه این اوضاع بلدم بود میل بافتنیا رو میکردن تو حلقمون! :د
فعلا مترجم درونمون تصمیم گرفته آلمانی یاد بگیره که خواست بره زوریخ هی مجبور نباشه دست به دامن ایما اشاره بشه اگه یه جا انگلیسی جواب نداد! :د

زوریخ تو سوییسه البته، اونی که شما باید بری مونیخه:دی

کامنت بالاییم اصن ایراد نگارشی نداره! :|
۲۱ آذر ۲۱:۰۷ پوکرفیس :|
نقل قول:
«لکن ما چیزی بهش فرو نمی کنیم و پیاده می شویم.»
:)))))

چی بگم والا:))

سلااااام .چن وقته ک وبلاگتو میخونم و طرز نوشتنت رو بسیییار دوسمیدارم و همینطور برچسبهاى مربوط ب مادرجان بهاررو ...خدا رحمتشون کنه ببخشید ک دارم اینحرفهارومیزنم ...خاستم بگم دنبالتون میکنم ازطریق Rssفید^-^ موفق باشى مهندس جانِ دوسداشتنى *

مرسی، بیشتر ببینیمت ایشالا:دی

:)))

حالا الان میتونی کامنتها رو جواب بدی ها! به جان خودم!

دیشب ساعت ده رسیدم خونه|:

۲۲ آذر ۰۰:۰۸ ریحانه الف
سلام عرض می کنیم به مادربزرگ داخل گنجه:))))

-دستی از توی گنجه بیرون آمده و رو به دوربین های فایو نشان می دهد. گنجه توسط نیروی نامعلومه شترق بسته می شود.-

۲۲ آذر ۱۴:۵۶ مهر2خت 69
الان خوبی بهتر شدی؟

الان رو به بهبودی ام، مچکر:دی

۲۲ آذر ۱۷:۰۹ پریسا ..
یعنی دقیقا می دونستم که هی داری درس می خونی، درس می خونی :) ایشالا سربلندی و شادی بعدش باشه :)

بابام دیشب میگفت دیگه نیا خونه همونجا تو دانشگاه سکنی بگزین:))

۲۲ آذر ۱۹:۴۷ ** سیلاک **
امیدوارم بهتر شده باشی :)))

بهترم!

ضمن اینکه خدا شفات بده، جرمت سنگین بوده و افسر حق داشته ردت کنه :/
یه افسر بود خودش بیان میکرد خانما رو سه دفعه رد میکنه، حداقل :/

اون افسر رو باید گرفت از اقصی نقاط دار زد. :| سکسیست بی فرهنگ:|

۲۳ آذر ۱۵:۲۲ المی ...
ایشالا بهتر باشی:-)

هوس سوپ شیر کردم:-/

درست کن خودت آسونه:دی

منم همون زوریخ که تو سوییسه مد نظرمه! اونجاهم به آلمانی حرف میزنن جانا! :)
سوییسی ها به زبان های آلمانی، فرانسوی، ایتالیایی و رومانش حرف میزنن که زوریخی هاشون آلمانی میحرفن!

برو رومانش یاد بگیر:|

63.5% مردم سوئیس آلمانی حرف میزنن، بعد من برم رومانش یاد بگیرم که %0.5 مردمشون فقط حرف میزنن و 5 تا هم لهجه داره :|

من اصلا نمیفهمم پرا مردم تو سوییس باید آلمانی حرف بزنن:|

یا حتی ایتالیایی:|
رومانش یاد بگیر خاص تره:))

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
دیشب خواستم بخوابم اما مگه تو گذاشتی؟
یه کتاب بنویس بذار کنارش
تخم تردید
بر تو و آن خاطر آسوده سوگند
آبی و امن و روشن
مد
ازگاردیا
تگ ها
بایگانی
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک