غم انگیز ترین داستان عاشقانه دنیا

من معتقدم هر آدمی برای یه هدف خاص آفریده شده؛ ممکنه بهش نرسه، ولی اگه بهش برسه، نه تنها تو اون مسیر فوق العاده ست، بلکه خودشم لذت می بره و به تعادل دست پیدا می کنه. مثلا بتهوون باید موسیقی دان می شده. ممکن بود بره بازرگان شه و ثروتمند شه و به عنوان یه آدم مهم و موفق از دنیا بره، ولی این چیزی نبود که براش ساخته شده بود. یا مثلا شهریار جز شاعر شدن چی میتونست باشه؟ حتی شاید طرف معروفم نشه، مثلا نجار فوق العاده ای بشه که از کار کردن با چوب عشق می کنه و بلده کمد های جادویی بسازه! 

هدف بعضیا همینقدر مشخص رو پیشونیشون نوشته شده. تو فوتبالیست میشی، تو یه نقاش قهار خواهی بود، تو بنیانگذار پرستاری مدرن هستی. هدف بعضیا تو زندگیشون گمه و بعد از مثلا چندین سال پزشکی خوندن، می فهمن باید شاعر می شدن. هدف بعضیا مثل مادر جان بهار من، هرگز پیدا نمیشه.

مادر جان بهار هیچوقت برای خودش زندگی نکرد. تا وقتی نرفته بود دانشگاه، مال خانواده بود و فرمانبر. بعد از اون شوهر کرد، شد مال شوهرش و فرمانبر. شاید تنها کاری که برای دل خودش کرده بود و واسه ش تلاش کرده بود، اون یک سالی بود که دبیرستان درس داد. بعد از اون، عمرش صرف غذا پختن، بچه داری کردن، گردگیری کردن، یادداشت کردن دستور غذاهایی که تلویزیون یاد میده، دوختن دامن های گل گلی و سگ های سفید پاکوتاه پشمالو، نوشتن روزمرگی هاش تو سررسید های قدیمی، و کشیدن جوجه های خودکاری رو چرک نویسای پای میز تلفن شد. هیچوقت چیزی ننوشت، هیچوقت هیچ سازی نزد، هیچوقت نرفت دنبال نقاشی یاد گرفتن، هیچوقت دوختن عروسک های پولیشی رو ادامه نداد، بعد از ما هیچوقت وقت نذاشت کتاب و رمان بخونه، هیچوقت نرفت دنیا رو کشف کنه. حتی وقت نکرد از این عشق های بی فرجام تجربه کنه. ما هرگز نخواهیم فهمید مادر جان بهار غیر از مادر جان بهار بودن چه چیزای دیگه ای میتونست باشه. همه چی انقدر تند تند پیش رفت که دیگه جا واسه خودش نبود. همیشه یه چیزی، حتی به اندازه شام شب خانواده بی اهمیت، جلوتر از خودش ایستاده بود. قبلا گفته بودم عادت به زیرلبی آواز خوندن رو ازش به ارث بردم؛  وقتی از دست دادمش، حتی نمیدونستم آواز مورد علاقه ش چی بود که به یادش زیر لبی زمزمه کنم. از خودش خیلی چیزهای کمی برای ما به جا گذاشت، به اندازه چند تا روسری که عطرش روشون جا مونده.

من، وقتی دوازده سیزده ساله بودم، هدفم از بیست سالگیم اونقدر مشخص بود که فکر می کردم امکان نداره نشه بهش رسید. منو فرستادن پی نقاشی، پی موسیقی، پی رقص، پی ورزش های مختلف، پی المپیاد های متفاوت، اما من تو هیچ کدوم هیچ استعداد خفنی نشون ندادم. به هیچ کدوم علاقه خاصی پیدا نکردم. من ته تهش، میخواستم برم دنیا رو کشف کنم. جاهای رنگی، جاهای شاد، جاهای شگفت انگیز دیده نشده.

هرگز نرفتم. هرگز نخواهم رفت.

زندگی منم مثل مادر جان بهارم رو دور تنده. نه خبری از ماجراجویی های شخصی هست، نه خبری از رسالت گمشده ای که بخوام پیداش کنم. نه وقتش هست، نه دل و جراتش، نه امکاناتش، نه کسی که اینا رو واسه م فراهم کنه.تازه من به اندازه مادر جان بهارم بهار نیستم. بیشتر مثل بابام تند و تیز و زمستونم. طوفان طوری.

خط زندگی من از دبیرستان انقدر پیش میره تا دانشگاه، از دانشگاه انقدر پیش میره تا کار/ازدواج، از بعد اون پیش میره تا مرگ. من نقاش نمیشم، پیانیست نمیشم، بسکتبالیست نمیشم، ریاضی دان و مهندس کامپیوتر نمیشم، من یه پاورقی میشم ته صفحه آخر یه کتاب کسل کننده که سهوا کنده شده و افتاده زیر کمد. احتمالا یه مامان بی حوصله مووزوزی که لوبیاپلو هاش گاهی شفته میشن و موقع سیب زمینی سرخ کردن دست خودشو می سوزونه. که بلد نیست تخم اژدهای طلاکاری شده ی گم شده ی بچه هاشو از تو کشوی جوراباشون پیدا کنه. و وقتی میمیره هرگز کسی یادش نمیاد که زیرلبی به یادش «کوچ» رو بخونه.

شاید مادر جان بهار هم هدف خلقتش این بوده که یه مادر جان بهار فوق العاده باشه. که بلده سه تا بچه رو تو نود هزارتا شهر غریب تنهایی رو یه انگشت بچرخونه. که دل زمین و زمان براش تنگ میشه. که وقتی میره شمعدونیا دق می کنن.  کسی چه می دونه؟


پی نوشت: گوش بدیم




لالایی-محمد نوری


+من چرا اون سگ سفید پشمالویی که برام دوخته بود و پاپیون قرمز بسته بود دور گردنش دادم بیرون؟ اون موقع فکر می کردم قراره دل یه بچه ای که عروسک نداره رو شاد کنه، الان خودخواهانه میخوام دل خودم شاد بشه. میخوام عروسکی که مادر جان بهارم برام دوخته بغل کنم باهاش بخوابم. همنقدر وابسته به مال دنیا.

+وقتی یکی رو از دست میدید، گریه کنید. گریه زیاد. اونقدر گریه کنید که خاطره ها ازتون شرشر بریزن پایین.

  بعدش حالتون خوب میشه.

۱۶ لایک
۰۱ آذر ۲۱:۲۱ سِناتور تِد
چه غمی حس کردم ازش :|
خدا رحمتشون کنه.
امیدوارم به همه ی اهدافت تو زندگی برسی و اینا.

خیلی در مورد اهدافم نبود متن:)

۰۱ آذر ۲۱:۲۴ ** سیلاک **
گاهی هرچقدر هم گریه کنی خاطره ها شره نمی کنند ..


کلی بابت این پست شما گریه کردم ، دلم گرفت برای مادرجان بهار :((((

دلت گرفت برو مامانتو بغل کن:)

۰۱ آذر ۲۱:۵۰ رفیعه رجعتی
تجربه ی این طوری نداشتم! و طبیعتا نمیتونم درکت کنم ، اما وقتی خودمو میذارم جات یا حتی جای امثال تو... نمیدونم چه کنم و همین "نمیدونم" کلی غم پشتشه...
کم نیستن "مادر جان بهار ها" ! واقعا کم نیستن...
درضمن، خاطرات "هیچ وقته هیچ وقت" شرشر نمیکنن!که ای کاش این قابلیتو داشتن:(
ته ته ته حرفم، اینه که روحشون قرین رحمت ، امیدوارم به بهترین و قشنگ ترین اهدافت برسی:)

شرشر به این معنی نیست که بریزه پایین و بره و برنگرده، اگه مثلا قراره هفته دیگه هفت بار با هفت تا خاطره بغض کنی و بزنی زیر گریه یک بار قدر هفت تا خاطره گریه می کنی و حتی بینش چیزای خوبم یادت میاد و خوب میشی:)

فدای مادرجان بهار و همه مادرجان بهارها که خیلی چیزا رو به خاطر ماها از دست دادن ...



#"جلوی چشم تار"_نوشت...

:)

۰۱ آذر ۲۱:۵۹ بانوی عاشق
عزیزم خدا مادرجان بهار رو رحمت کنه
خدا خودش تسلی خاطرت بشه
امیدوارم به همه ی آرزوهات برسی
بشی همونی که باید
بشی کسی که کلی خاطره از خودش برای بقیه میذاره
میگم چرا بجای اون عروسکی به یکی دیکه بخشیدی برای خودت یه عروسک نمیدوزی که بعدها ازت بمونه و بادیدن اون همه یاد تو بیفتن

من بافتنی می بافم که یادم بیفتن:دی

۰۱ آذر ۲۲:۰۱ هَشت حَرفی
مهم ترین قسمت متنتون اینجاست: زندگی منم مثل مادر جان بهارم رو دور تنده. نه خبری از ماجراجویی های شخصی هست، نه خبری از رسالت گمشده ای که بخوام پیداش کنم. نه وقتش هست، نه دل و جراتش، نه امکاناتش، نه کسی که اینا رو واسه م فراهم کنه.

- من هم تا دو سال پیش مثل شما فکر میکردم که نه وقتش هست، نه دل و جراتش، نه امکاناتش، نه کسی که اینارو واسم فراهم کنه، نه کسی میذاره، نه میشه حرف بقیه رو تحمل کرد!
ولی یک روز پاییزی به خودم اومدم ودیدم همه ی اینا تقصیر خودمه؛ اگه هیچ چیزی جور نیست از بی عرضگی منه نه از جور زمانه. اون روز از رشته م انصراف دادم و راه دیگه ای رو دنبال کردم، همونی که میخواستمش و قرار بود مسیرم باشه. اینا بهونه های واهی هستن که یک روز بهشون فکر میکنید و میبینید که همه رو داشتید و چقدر سخت گرفتید :)

اینکه دل و جراتش نیست بی عرضگی خود آدمه دیه خب:دی

متن در مورد من نبود خیلی:)

۰۱ آذر ۲۲:۲۶ ♫ شباهنگ
[سکوت]
[خیره شدن به دورترین نقطه‌ی ممکن]

فرار از پنجره حتی:))

این نوشته های تو خیلی بیشتر از هرنوشته ی دیگه ای منو متوجه چیزای کوچیک مربوط به خانواده کرد
مرسی که مینوسی
مرسی که باعث میشی بیشتر قدر بدونم و حداقل سعی کنم آدم تر باشم

خانواده سلامت باشن:)

۰۱ آذر ۲۳:۰۳ دکتر میم
هههععییی.... :-

تهش چقدر اصغر فرهادی طور بازه:))

۰۱ آذر ۲۳:۰۸ گمـــــــشده :)
نوشته هایی که در مورد مادرت می نویسی اینقدر صادقانه هستن که آدم نمی دونه چی بگه
اما با همه اینا با هشت حرفی موافقم
درسته که مادرم هنوز هست اما شرایطی که تو توصیف کردی منم داشتم
همه داشتیم
مساله اینه ما چسبیدیم.
می ترسیم راهمونو عوض کنیم
می ترسیم تنها تر از اینی بشیم که الان هستیم
می ترسیم خیلی چیزای خوبی که داریم از دست بدیم برای چیزی که معلوم نیست می شه یا نه
برای همین هم یه روزی می بریم
از همه چیز می بریم
وقتی به این مرحله می رسیم یه قدم رو به هدفمون برمی داریم
ممکنه دیر شده باشه
ممکنه بهش نرسیم
اما همون یه قدمه باعث دلگرمی و شادی مون می شه

من اصن نمیدونم قدمه دقیقا باید کدوم وری بره:))

۰۱ آذر ۲۳:۴۶ مهر2خت 69
و چقدر مادر جان بهار توی دنیا زیاده:(

بله...

نخیر! اصلا موافق نیستم باهات! تو می تونی. همه که نباید یه چیز گنده اى بشن. همه که قرار نیست تو همه ى کارا عالى باشن. به نظر من تو خیلى خوبى و خیلى استعداد دارى. همه ى اینایى که گفتى مى شى. مى شى. مى شى. تو مى تونى وندل. ادامه بده. یه راهى واسش پیدا کن.

:)) عالی ای تو بشر!

آیا اگر بهت بگم هنوز براى پیدا کردن رسالت مذکور دیر نشده، کتک میخورم؟ :))

دنیا فقط پیانیست و بسکتبالیست و نقاش نمیخواد. دنیا لبخندم لازم داره. یا یه جمله ى به موقع توى یه موقعیت به موقع که زندگى کسیو عوض کنه. یا حداقل من اینطورى فکر میکنم. :)

نه خب رسالت کسی نمیتونه این باشه که فقط یه روز عصر یکی رو به لبخند واداره:دی رسالتش می تونه مثلا نوشتن کتابایی باشه که نیش آدما رو باز می کنن:-"

۰۲ آذر ۰۷:۱۹ پریسا ..
من دیروز خیلی گریه کردم، حس مادری رو داشتم که کودکش رو از دست داده...

تو بی نظیری^-^

۰۲ آذر ۱۰:۴۲ gandom baanoo
وقتایی که از مادر جان بهارت مینویسی اصلا نمیدونم چی باید بگم!! :(
فقط اگه نزدیکم بودی میدونستم که باید بغلت کنم....

:)

هروقت نمیدونستی چی بگی و منم نبودم برو مامانتو بغل کن! سفت و محکم!

۰۲ آذر ۱۱:۰۹ گیسو کمند
مادرجان بهار های زیادی هستند که هیچ کسی متوجه بودنشون نمیشه تا وقتی که برن از کنارمون. دلم برای اونهایی که رفتن میسوزه و برای اونهایی که موندن نگرانم.
مادر جانت الان خوشحاله که به یادش هستی مطمئنم :*
میدونم که یه کامنت بیخودی نمیتونه دردی رو ازت دوا کنه ولی باور کن قلب هممون رو حسابی فشردی دختر...
روحش شاد.

مرسی:)

۰۲ آذر ۱۱:۱۰ گیسو کمند
اینم لینک چندتا موزیک با کلام و بیکلام( با تاخیر ببخشید)
http://free-mp3download.net/search/sous-le-ciel-de-paris
این فرانسویه قشنگه اگه فرانسوی دوست داری
+
اینم خیلی احساسیه,
http://mp3goo.com/download/marc-anthony-tina-arena-i-want-to-spend-my-lifetime-loving-you/
+
رقص تانگو لورنا مک کینت
http://vmusic.ir/2011/10/loreena-mckennitt-tango-to-evora/
+
برای تجربه ی آرامش با موسیقی گیتار و صدای دریا
http://vmusic.ir/2014/02/dan-gibson-siesta-beach-spanish-guitar-2002/
+
من نمیدونم چی دوست داری کاش میدونستم تا بفهمم دقیقاً باید چی بفرستم.

دمت گرم!!!

۰۲ آذر ۱۱:۱۲ مونا نِوِشته
من هیچوقت هیچ هدفی برام مهمتر از این نبود که روی دیگران اثر خوبی داشته باشم یا به قلبشون راه پیدا کرده باشم. دوست داشتن آدمها هدف اولمه، جدا از اینکه چقدر موفق باشم توش. به نظر مادر جان بهار هم یک عاشق واقعی زندگیه، همه ی مامانهای عاشق همین راه رو میرن.

+ پست و نوشته خیلی عاشقانه و صمیمی ای بود، جایش سبز
+ اونهایی که آدم خفنی اند الان از همین جاها شروع کردند، از یه دختر معمولی بودن مثلا، ولی در عین حال هم اونهایی که به نظر ما آدم معمولی تری هستن ممکنه یک دل بزرگ عاشق زندگی داشته باشند. مهم تصویر بیرونی آدمها نیست، مهم ذوقشونه و دیدشون به زندگی.

دور و بری هام همسن که به ته خفنیتش رسیده زیاد دارم، نوموخوام:) :((

۰۲ آذر ۱۴:۰۷ نار خاتون
روحشون شاد...
امیدوارم همونی بشه و بشی که حال دلتو خوب میکنه...

ممنون!

۰۲ آذر ۱۴:۱۰ آقاگل ‌‌‌‌
خب بعضی وقتاهم اینجوریه میبینی حرفی برای گفتن نیست. فقط میتونی یک فاتحه بخونی و برای نویسنده متن از خدا طلب صبر و شکیبایی داشته باشی. یک وقتایی هرچقدر هم که سعی کنی نمیتونی نویسنده یک متن رو بفهمی. بغضش رو نمی تونی بفهمی. دردش رو لرزش های دستاش رو. نمیتونی بفهمی چون تو اون موقعیت نبودی. حق نصیحت کردن هم نداری. حق نداری بگی نه این نیست و اونه. حق نداری. فقط میتونی بگی خدا رحمتشون کنه. و فاتحه ای بخونی...
الان خب همین وضعیت رو دارم.
:(

رجوع شود به کامنت گندم:دی

۰۲ آذر ۱۶:۰۸ فاطمه .ح
چقدر احساس می کنم مادر منم یه مادرجان بهارِ ورژن دیگه ست ...

پس بپر برو هواشو داشته باش:)

بخوام نقل و نمکدون
بخواب غنچه زمستون
بخواب

:)

۰۲ آذر ۱۷:۲۱ پوکرفیس :|
با احترام به تمام دوستان عزیز، من درک نمیکنم کسایی رو که توی کامنتاشون از لفظ "مادرجان بهارها" استفاده می‌کنن. :|

یاد این حرفت می‌افتم که نوشته بودی:"به ازای هر آدم یک عدد مادر از بدو تولد بهش اعطا می شود و نه بیشتر، که کلا در جهان یک دانه است و آن یک عدد هم محض نمونه می باشد." و خب، همین دیگه. :/

و آیا اگر بگم که با حرف فراری موافقم، من نیز کتک می‌خورم؟:))

نه، بابا من کی شماها رو زدم؟:)))

۰۲ آذر ۲۳:۰۱ خور شید
نخیرم.. مادرجان بهار یک دانه فقط هست در تمام دنیا

یک دانه بود؛ اکچولی.

۰۲ آذر ۲۳:۰۲ خور شید
خب.. بله دو نخطه خط گفته بوده قبلا :|

موهاشو بکش:))))))

۰۲ آذر ۲۳:۴۱ پـامـ ـوک
فوبیای من از دست دادن مادرمه و من چقدر ذهنم مریضه. نوشته های این مدلیت هر بار تمام وجودم رو تکون میده.
میدونم هیچی سگ پشمالوی مادر جان بهار نمیشه. میخواستم بگم می تونم به یادش برات بدوزم ولی قطعا و تحقیقا هیچی اونی که خودش دوخته نمیشه.

تو عروسک دوختن بلدی؟!!!!!0-0

۰۵ آذر ۱۶:۵۵ پـامـ ـوک
آره :دیییی

جیغ!

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
دیشب خواستم بخوابم اما مگه تو گذاشتی؟
یه کتاب بنویس بذار کنارش
تخم تردید
بر تو و آن خاطر آسوده سوگند
آبی و امن و روشن
مد
ازگاردیا
تگ ها
بایگانی
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک