خیس

من امروز از ساعت پنج و نیم تا هفت و نیم شب، تنها توی خیابان های تاریک این شهر مانده بودم زیر باران. جایی بودم که نه به مترو نزدیک بود و نه به پایانه تاکسی ای، ایستگاه اتوبوسی، جایی. جرات نمی کردم دربست بگیرم چون از کنار هر هموطن غیور مذکری که رد می شدم «غرق نشی» و «خیس نشی» و «موش بخورت» به سمتم سرازیر می شد-یاداوری: من تیپ دانشجویی داشتم و دکلته قرمز تنم نبوده- و از کجا معلوم که ماشین شخصی ای که مرا سوار می کند یکی از همین غیورمردان سرزمینم نباشد. تاکسی چونان نفت در ژاپن کمیاب بود و همان هم که بود چونان cab در انگلستان دربست می رفت فقط.


قبلا یک جا گفته بودم هوای بارانی وقتی هوای دو نفره است که ایمان داشته باشی سقفی بالای سرت هست که بعدا بروی زیرش، گرم شوی، خودت را خشک کنی، و از پشت شیشه های پنجره اش به قطره های آب نگاه کنی که سر می خورند رو به پایین. باران برای آدمی که توی خیابان مانده باشد، سقفی در انتظارش نباشد، سردش باشد و پناهی نداشته باشد، فقط مصیبتی است که قطره قطره از آسمان می بارد.


+بعد بگویید چرا به دانشگاهت غر می زنی. :| دور از تمدن دانشگاه ساخته اند به هیچ کدام از خیابان ها و میادین اصلی شهر راه ندارد!

+بیایید وقتی باران می بارد از تاکسی خطی به دربست غیرخطی تبدیل نشویم.

۲۱ لایک
۱۷ آبان ۲۲:۴۰ بیست و دو
امروز بارون وحشتناک بود و من فقط به کسایی فکر میکردم که الان بیرونن،.،

من بیرون بودم. تو تگرگ، تو بارون، با یه سوییشرت یه لا قبا:))
الان نشسته م گَل شوفاژ دارم جزوه هامو خشک می کنم:))

۱۷ آبان ۲۲:۴۵ یک آشنا
بعد میگن امنیت هست :/
کو هست ، کیست که بفهمد :(

امنیت اخلاقی نیست، امنیت دفاعی و اینا هس خب ولی:دی

۱۷ آبان ۲۲:۴۵ پرتقالِ دیوانه
خدا رو شکر سالم رسیدی

سرما خورده!:))

۱۷ آبان ۲۲:۴۶ خانم آلفا
دو ساعت!! :||||
:(((((

بعد تنها نشونه های تمدن هم یه عالمه مبل و لباس و لوستر فروشی لوکس بود، سوپرمارکتم نبود لااقل یه چی بگیرم بخورم:))

۱۷ آبان ۲۲:۵۰ اسپریچو ツ
حالا که مجبور بودی زیر بارون باشی سعی میکردی روز باران چست و چابک کودکی ده ساله در جنگل های گیلان باشی:|

با یه کوله قد خودم و چارتا پسر دنبالم همینم مونده چست و چابک نرم و نازک شم:))

حالا باز خدا رو شکر که سالمید! :)

@یک آشنا جان! گویا از دید حکومت عزیزمون،فقط بمب گذاری نشانه نا امنی‌ـه!

سالم و کمی سرما خورده:دی

۱۷ آبان ۲۳:۰۴ پریسا ..
من یک عالمه در شرکت ماندم که تگرگ قطع شود، وسط تگرگ، برق هم رفت :-| ما مانده بودیم در تاریکی که چه کنیم؟ پنج طبقه را در ظلمات بدون آسانسور بیاییم پایین یا بمانیم همان جا در تاریکی؟!

بعد من آمدم پایین بالاخره، کل کاشانی زیر آب بود... لعنتی تا زیر زانو آب بود...
نمی شد از این ور خیابان بروی اون ور، رسیدم به پل عابر، شده بود عین سرسره زیر تگرگ...

عجب شبی بود

بابام زنگ زد گفت از کاشانی نیا من یک ساعته از فلکه تا پمپ بنزین تو آب دارم شنا می کنم:))))))

اتفاقا من رسیدم خونه برقا رفته بود و راهرو خونه ما پنجره نداره و من با حس لامسه سه طبقه رفتم بالا و کورمال کورمال کلید انداختم تو در:))

۱۷ آبان ۲۳:۱۷ هانیه شالباف
یا شاید هم ...
پسران غیور مملکت‌مان، بیایید کمی آدم‌ باشید!

تاکسی ها مردونگی به خرج بدن من هعچی از دنیا نمخوام:))

۱۷ آبان ۲۳:۲۱ هولدن کالفیلد
ا فکر کن مهندس برق بی برق بمونه :|
میدونم هیچ ربطی هم نداره ها :)) ولی به هر حال :دی

یا مثلا دکتر سرما بخوره:| یا روان شناس افسردگی بگیره:| شگفتا:|

یعنی چنان سیلی شد یهو که ما تو خونه غرق شدیم ؛ تو که جای خود داری :دی.

من یک آن دیدم وسط خیابون واستادم و ملت دارن از دو طرفم میدوعن سمت سطوح افقی ساختمونا و از اون روبرو یه موج بزرگ داره میاد:)) هشتگ 2012:))

۱۸ آبان ۰۰:۰۰ یا فاطمة الزهراء
من با بابام رفتم بیرون گشت زنی :دی با چتر گل گلی :)))
+ سرما نخوری یه وقت مراقب خودت باش سعی کن چتر همیشه همراهت باشه من مدرسه میرفتم همیشه چتر تو کوله ام بود البته بعد از یه تجربه ی مشابه تجربه امروز تو :))

من شارژر لپ تاپمو نمیبرم وزن کیفم کم شه چتر بردارم که چی؟:))

این که ملت از یه پست راجع به بارون و مزاحمت چارتا الدنگ برداشت سیاسی و ضدحکومتی میکنن خسته نباشید و دست مریزاد داره حتی!:)))

کلا ما ایرانیان متخصص ربط دادن همه چی به همه چی هستیم!:)))

چقدر شما ایرانیان عجیبین:))

۱۸ آبان ۰۰:۱۹ خانم آلفا
@:|

:|

:-/

۱۸ آبان ۰۰:۳۵ داداش مهدی
یکی از آرزوهامه وقتی هوا اینجوری میشه، مردم رو سوار کنم برسونم... ولی تقریبا هیچ کی اعتماد نمی‌کنه جز پیرزن‌ها :|

سخته با توجه به چیزی که تو کف خیابونا میگذره آدم اعتماد کنه خب. ولی تلاش شما قابل تحسینه برادر:))

۱۸ آبان ۰۱:۰۴ آقاگل ‌‌‌‌
از همونجا برای رادیو داشت گزارش تهیه میکرد نامبرده :))
لحظه به لحظه.
.
الحمدالله که سالمین.

شکر:دی

@ :|

سلام!

درود! :|

۱۸ آبان ۰۱:۲۴ آندرو :)
و لعنت بر این خیابون های پر شیب بدون راه آب! (شهر خودمون رو عرض می کنم البته...)
ی بار هم من ساعت 8 و نیم با دوستم داشتم از کلاس برمیگشتم پیاده (تاکسی اصلا همچو ماهی در بیابان! :| ).. شام دعوت بودیم خونه ی خواهرجان، من مستقیم رفتم اونجا که پدرگرام متوجه نشه من اون موقع شب پیاده برگشتم.. خواهرم به بچه ش گفت از خاله یاد نگیریا! دیوونه س! :|
حالا چترم داشتیم مثلا ولی تا یه وجب بالای زانو خیس بودم که هیچ! من موندم تو این کفش کلمبیا ضد آبا که مال کوهه چجوری آب رفته بود :|

اون کفشا مال کوهه مال رودخونه که نیست:)))))

عکس بده جناره تحویل بگیر :)))

این حجم احساس امنیت داره نگرانم میکنه کم کم

اون عکسه که تو بی آر تی ها چسبونده ن دیدی میگه ایران کشور امنیه قدرشو بدونین؟:دی

۱۸ آبان ۰۶:۰۴ خانم فـــــ
روزای عادی هم همینن
نمیدونم چرا تاکسی خالیا منو میبینن خودشون میگن دربست؟ -_-
دیروز یه جایی میخواستم برم از راننده ه آدرسو پرسیدم میگه چند میدی ببرمت؟ تا این حد!

شاید تیپت بچه پولداریه:))

۱۸ آبان ۰۷:۵۵ نار خاتون
زیر بارون اونم بی شال گردن:/

دقیقا، بی شالگردن:/

۱۸ آبان ۰۸:۰۷ مترسک ‌‌
دانشگاه مام دقیقاً همین وضعیت رو داشت، خارج شهر بود وسط بیابون، تنها اثر تمدنی که نزدیکش بود ریل قطاری بود که فقط مسیر عبورش اون جا بود، ایستگاهی نداشت؛ تا نزدیک‌ترین آبادی هم با ماشین یه ربع راه داشت، پیاده که بماند :|

به قول یکی من درک می کنم گاوداری و مزرعه چرا بیرون شهره ولی داتشگاهو هیچ جوره نمیفمم:))

@ خانم آلفا
؟! :|

@علی ف.
البته در عین حال، چاکریم! :دی (سلام دادا :دی)

@جولیک
میگم ولی حالا با این مدت طولانی زیر بارون موندن و این حجم آبی که به تنت رفته، فک کنم از شکلاتی‌ترین شیرکاکائوی دنیا تبدیل شدی به یه شیرکاکائوی آبکیِ کم‌شیرین! :)))

+ سر پست قبلی توی دلم بهتون می‌گفتم چقدر حواس پپرتن این ملت، همین امروز کلاه نازنینم توی یه ماشین جا موند! :| :| :|

خیلی خوب بود:))))))

۱۸ آبان ۱۱:۵۶ قاسم صفایی نژاد
یعنی یه مرد پیدا نشد؟

حالا شایدم پیدا میشد ولی من ترجیح دادم ریسک نکنم!

۱۸ آبان ۱۳:۱۸ مونا حاجی مومنی
گل بخاری خیلی میچسبه بعد از همچین شبی، خدا رو شکر که گذشت. از دست کوله‌پشتی‌هایی که هوای جزوه آدم رو نداره :دی

من یک بار با پای خودم یک شب بارونی (از سلسله سه شبی که یکسال همینطور بارون ریز با پشتکار می‌آمد!) از اتوبوس پیاده شدم بخاطر ترافیک، کله ام رو انداختم پایین و سه ربع پیاده رفتم تا خونه، فکر کنم حوالی 9 رسیدم. موش آبکشیده شدم، فقط بیست دقیقه آب لباسام رو میگرفتم! ولی فکر کنم سریعترین راه بود :))

من وسطاش کم آوردم مسیر بازگشت به خونه رو درپیش گرفتم:))

۱۸ آبان ۱۴:۵۵ کفشدوزک بلاگ
/-:موش بخورتت
/-: با تچکر از غیورمردان
/-:یه جا وایمستادی بارون بند میومد بعد میرفتی خب(-:

داشتم می دویدم برسم به کلاسم، آخرشم نرسیدم تازه:|

۱۸ آبان ۱۵:۰۷ gandom baanoo
فقط میتونم دعا کنم زودتر درست تموم بشه!!!!

با این بساطی که راه افتاده من یحتمل نه ترمه میشم حتاع:))

۱۸ آبان ۱۵:۱۶ ساکن طبقه 40
هیچچوقت زیر بارون نموندم به این شدت ، اما حس می کنم یه روزی بالاخره میمونم :)
و خیلی نامرده کسی که تو بارون نامردی کنه :||

بارون بود بعد وسطاش تگرگ شد، و من داشتم می دویدم از میدون قدس پیاده برسم ولنجک:)))))

صبح شلوار دیشبمو خواستم بپوشم خیس بود هنوز:)))

۱۸ آبان ۱۵:۵۸ ساده خان
خب خیس نشی و غرق نشی ی چیزی ولی موش بخورتت دیگه چراo_O
هوم با اون قسمت از حرفات ک حس کپی پیست کردنشو ندارم خیلی موافقم!

چون داشتم تلاش می کردم یه جوری قدم بردارم که کفشای مادر جان بهار که پام بود خیس نشه و خیلی مضحک قدم برمیداشتم:))

۱۸ آبان ۱۸:۳۹ פـریـر ...
ای بابا! آخه دانشگاه انقد دور :|
خداروشکر که سالم و البته کمی سرما خورده رسیدی :) می تونست بدتر از این هم باشه نه؟ :/ که خداروشکر نبود :)

آره خیلی بدتر میتونست باشه!

۱۸ آبان ۱۹:۰۶ گیسو کمند
آخی بیا اینم یه لیوان گلگاوزبان و لیمو عمانی :*
حالا تو باز تیپ دانشجویی بودی فکرشو بکن من یه دفعه ناچار شدم چادر سرم کردم تو روز روشن یه جایی وایساده بودم تا بابام بیاد دنبالم هر ماشینی که رد میشد از تیکه و چشمک و لبخندهای ملیح رگبارم میکردن. تازه جالبه که قیافه هم نداشتم از فرط خستگی عین از سر خاک برگشته ها بودم.

با چادر تیکه نشنیدم راستش زیاد، شاید چون راهنمایی بودم:))

۱۸ آبان ۲۱:۳۱ مجتبی مطوری
بارون الان تو وضعیت خشک سالی خعلی خوبه باید شکر گزار باشیم که هنوز بارون هست(:
اون مردان غیور هم اگ یکم به خواهر یا مادرشون فکر میکردن این کار رو انجام نمیدادن(:

البته آب بارون تا جایی که میدونم بیشترش هدر میره ذخیره نمیشه به اون صورت!

دانه های باران هرکدام مصیبت های بزرگی اند اگر همین پاییز نداشته باشی اش برخلاف سال پیش، حتی اگر زیر سقف خانه هم باشی.

ای بابا عاشقانه شد:))

"بارون" سینا حجازیو گوش بده:))

۱۹ آبان ۱۰:۱۳ آندرو :)
اینم حرفیه خب!

+طی یک تصمیم کاملا عاقلانه تصمیم گرفتم برگردم به همون نغزنامه! :نیشخند: درسته قسمت آرشیو میهن بلاگ رو اعصابه، ولی بیان کلا رو اعصابه -___- حداقلش اینه میدونم یه وخ بخوام اسباب کشی کنم میتونم آرشیوم رو داشته باشم :ملیح:

دمت گرم!

اینم یه نظر همینطوری صرفا برای اعلام برائت از بیان! :دی باشد که رستگار شویم!

آورین:))

۱۹ آبان ۱۱:۱۷ بانوچـ ـه
من اینجا کامنت داشتم خب :(
۱۹ آبان ۱۷:۰۹ مترسک ‌‌
البته قابل توجیهه؛ چون بیرون شهر زمین ارزون‌تره و با متراژ بالا می‌تونن بخرن

اون موقع که دانشگاه ما رو ساختن اونجا اصن شهر نبوده ده بوده:)))))

بهشتی با همه ی سبز بودنش، قشنگ بودنش، نزدیک کوه بودنش، یطوری لوکس و دوره که حس دانشجو بودن بهت دست نمیده. دانشجو باید تو انقلاب باشه اصلا، دود بخوره. کف جامعه قشنگ. :دی
پ.ن:چقدر کامنتم ربط داشت :|

بهشتی هیچم لوکس نیست، ولی آره دوره:))

منطقه اش لوکسه خب :/ با من بحث نکن :))

 :| :))

۲۲ آبان ۱۹:۴۵ پوکرفیس :|
من نمی‌دونم کامنتای تاریخ گذشته‌م رو توی آخرین پست ارسال کنم یا پست مربوطه :/

به هر حال اخیراً یه روش جدیدِ تکنولوژیکی! شنیدم از یکی از آشنایان جهت مقابله با دربستی‌های مشکوک! گفتم بیام اینجا هم بگم!

آشنای مورد نظر می‌گفت که یه شب به شدت عجله داشته و مجبور بوده دربستی بگیره، از قضا ماشین هم نبوده!
پس مقدار زیادی صبر کردن، بالاخره یه پسر جوون نگه میداره. اوشون هم که عجله داشته، از طرفی به پسره هم مطمئن نبوده، میگه:
" آقا با اجازه‌تون من یه عکس از پلاک ماشینتون میگیرم با تلگرام برای بابام ارسال می‌کنم، صرفاً جهت امنیت و اطمینان!":)))

بعد یارو پوکرفیسانه سر تکون میده و آشنای مورد نظر پس از عکسبرداری! سوار میشه!

حالا جهت تکمیل این روش هم می‌گفت که اگر خجالت نمی‌کشیده، از خود طرف هم عکس می‌گرفته! :دی
:)))

ترجیحا تو پست مربوطه،  که من اگه بعدا خواستم دنبالش بگردم بی کجا به در نشم!

خیلی خوبه که خجالت کشیده:))
من فکر کنم از همون پلاک هم خجالت بکشم :دی

+اگه ماشین دزدی بود چی؟ :| طرف می برد می کشتش، ماشینم مینداخت تو دره:|

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
دیشب خواستم بخوابم اما مگه تو گذاشتی؟
یه کتاب بنویس بذار کنارش
تخم تردید
بر تو و آن خاطر آسوده سوگند
آبی و امن و روشن
مد
ازگاردیا
تگ ها
بایگانی
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک