فرار از اردوگاه ۱۴ (یا) چالش کتابخوانی ۹۵ فاز دو


اولین خاطره‌ی او یک اعدام است.

همراه با مادرش به طرف مزرعه‌ی گندمی در نزدیک رودخانه‌ی تائِدونگ می‌رفت که نگهبانان در آن‌جا چند هزار زندانی را گرد‌هم آورده بودند. پسرک که به خاطر جمعیت هیجان‌زده بود، از میان پاهای بزرگ‌سالان راهش را به ردیف جلو خزید و دید که نگهبان‌ها مردی را به تیرکی چوبی می‌بندند.

شین این‌گِئون چهارساله بود و بسیار کوچک‌تر از آن‌که از سخنرانی پیش از اعدام سر‌نگهبان سر در‌ بیاورد. در اعدام‌های فراوانی که در سال‌های آینده اتفاق می‌افتادند او به سخنرانی سرنگهبان گوش خواهد داد که به جمعیت می‌گوید به زندانی در آستانه‌ی مرگ «رستگاری» از طریق کار با اعمال شاقه پیشنهاد شد، اما او این سخاوتمندی حکومت کره‌‌شمالی را رد کرد. نگهبانان برای جلوگیری از ناسزا‌گویی زندانی به حکومتی که می‌خواهد جانش را بگیرد، دهان او را پر از سنگ‌ریزه ‌کردند و سرش را با پارچه‌ای ‌پوشاندند.

در اعدام اول، شین دید که سه نگهبان هدف‌گیری کردند و هر کدام سه‌بار ماشه را چکاندند. صدای شلیک تفنگ‌ها پسرک را ترساند و او سریعاً به عقب جست. اما از همان عقب بالا‌و‌پایین می‌پرید تا ببیند نگهبانان به سمت بدن آغشته‌به‌خون می‌روند و آن را در پارچه‌ای می‌پیچند و به‌زحمت آن را در گاری می‌گذارند.

در اردوگاه 14 که زندانی برای دشمنان سیاسی کره‌‌‌‌ی شمالی است، تجمع بیش از دو نفر ممنوع است مگر مواقع اعدام. همه باید در این مراسم شرکت کنند. در اردوگاه کار اجباری از اعدام در ملأعام و ترس حاصل از آن برای درس عبرت استفاده می‌شد.



پیش از اینکه در سال ۲۰۱۰ کیم جونگ اون به طور رسمی جانشین منتخب کیم جونگ ایل شودُ، کیمِ پیر و مریض دوبار به پکن سفر کرد و دیپلمات ها میگویند او از چین خواست تا از طرح جانشینی اش حمایت کنند. بر خلاف واقعیتِ‌کره شمالی از متکی بودن به خود دفاع می کند و بیشتر از هر چیز دیگری آن را با نام سین کوانان تبلیغ می کند. هدف این برنامه هم تبدیل شدن به «کشوری بزرگ، ثروتمند و قوی» تا سال ۲۰۱۲ یعنی سالگرد تولد صدسالگی کیم ایل سونگ است.
برای رسیدن به این پایان خیالیِ‌حکومن در قالب شعار های شکوهمند مرتب مردم را درگیر انجام کارهای رقت انگیز می کند. تبلیغات حکومت خلاقانه است: قحطی را تحت پوشش «تحمل سختی» به مردم تحویل می دادند، تلاشی میهن پرستانه که از طریق آن مردم کره شمالی تشویق میشدند از شعار الهام بخش «بیاید در روز دو وعده غذا بخوریم» پیروی کنند.


فرار از اردوگاه ۱۴ در مورد پسریه به اسم شین، که در یکی از اردوگاه های کارِ اجباری کره به دنیا اومده. افرادی که تو این اردوگاه ها هستن،‌ عمدتا هرگز حق خروج پیدا نمی کنن،‌ و شین تنها کسیه که موفق به فرار شده. کتاب ترکیبیه از شرح زندگی شین در اردوگاه تا سن ۲۳ سالگی که فرار می کنه، و توضیحات بلین هاردن-روزنامه نگار آمریکایی و نویسنده کتاب- در مورد شرایط حاکم بر کره در اون زمان و الان، و تاثیر این احوالات بر زندگی شین یا بقیه کره ای ها.

ابدا برای افراد دل نازک خوب نیست،‌ پر از صحنه های خشن فیزیکی یا روانیه،‌ به کسی هدیه ندید،‌ برای افراد زیر هجده سال هرگز نخونیدش.

در موردش تحقیقاتی کردم و ظاهرا شین به تازگی بخشی از چیزایی که تو کتاب نوشته شده رو،‌ رد کرده یا گفته حاوی جزییات اشتباهی هستن. بیشتر چیزایی که پیدا کردم تاریخ هاست که جابجا اعلام شده،‌با این حال شاید اگر جزییات بیشتری رو تکذیب کرده باشه از تاثیرگزار بودگی کتاب بکاهه. با این وجود بخش هایی از کتاب مثل پاراگراف دومی که نقل قول کردم،‌ میتونه شما رو به فکر واداره و یاد شرایط مشابهی بندازتون. و خب چون حوصله آژان کشی نداریم خیلی سربسته رد میشیم از این جریان. :دی

در صورتی که به تاریخ/سیاست علاقه دارید یا همینطوری الکی به جنبه های روان شناسی همه چی نگاه می کنید، براتون جالب خواهد بود. برای من فقط قسمت هایی که یاد چیزای مشابه میفتادم...جالب توجه اومد. بقیه ش اصلا به عنوان کتاب شب مناسب نبود! باز هم تاکید می کنم اگر دل نازکی دارید و خشن ترین فیلمی که تا حالا دیدید سریع و خشن چهار بوده، بیخیالش شید!


فرار از اردوگاه ۱۴

بلین هاردن-مسعود یوسف حصیر چین

انتشارات چشمه

۱۷۰۰۰ تومان-۲۲۹ صفحه

زندگی نامه-تاریخی


پی نوشت: کامنت های پست قبل را سپاس گزارم.
۶ لایک
۰۱ آبان ۱۳:۴۱ gandom baanoo
چه عکسای چالش کتاب خوانی بامزه ست!! :)) اونی که "توسط یه نویسنده نامدار ایرانی ترجمه شده" ، سرشو تو هوا نگه داشته!!! :)))) خیلی بامزه بود :))

پسره کلا فقط تو عکس اول و آخر مث آدم داره میخونه:))

۰۱ آبان ۱۳:۴۲ یک آشنا
کتاب 1984 را نیز لازم است مطالعه نمایید فکر میکنم یه موضوع این کتاب نزدیک باشد ، البته فقط فکر میکنم ، چرا که این کتاب را نخوانده ام
هنوز برای این که در لیستم قرار دهم کمی مرددم ،
نه اخه تازه 18 ساله شدم خخخخخ

اوه، باشد ناتاناعیل! سر راه که میروی بکوش عظمت در چشمان تو باشد نه در آنچه بدان مینگری! از سایه هم برو. همانا!

دورى، اتوفیل گوشیمو که میزنم انقد تو سایتاى اپلاى آنلاین و آپلود مدارک و اینا رفتم، خود به خود اسم و فامیلمو به انگلیسى و ایمیلمو میاره. :))

این کتابو من حقیقتاً دوست داشتم. ینى میدونى.. واسه ما یه سرى چیزها خیلى بدیهیه و شعار میدیم که انسان ذاتاً فلان و بهمانه، و کتاب مصداق بارز این بود که انسان ذاتاً هیچ پخ خاصى نى و صرفاً آموزه هاى اجتماعى/خانوادگیه که ازش انسان میسازه. So, who are we to judge؟ کى هستیم که بگیم این غلطه یا اون درست؟ ما فقط خوش شانسیم که تو اکثریتیم. :دى

بهت کتاب میرا رو قویاً توصیه میکنم، ولى آخر شب نخونش. ممکنه از پنجره بپرى پایین. :))

من اساسا حرفی ندارم:))

پنجره ندارم، اتاقم به نورگیر وا میشه:))

عع راستى، تو بحث رمان هاى کلاسیک، ادگار الن پو رو دوست دارى؟ شاید مادام پو برات جالب باشه.

چیزی نخونده م ازش. ادگار آلن پو پسر وکیل خانوادگی شما نی احیانا بودلر؟!:))

یاد کتاب "آنسوی جنگل خیزران" افتادم !! بخشی از دوران نوجوونیم رو بسیور تحت تاثیر این کتاب قرار گرفته بودم!!

نخونده م، نیازمند توضیح بیشتر:دی

۰۱ آبان ۱۸:۲۴ مجتبی مطوری
چجور تو چالش شرکت کنیم😃

عکس خام اینو از آدرسی که زیرش نوشته دانلود می کنین و طبقش دوازده تا کتاب میخونین! :دی

بعدم به بقیه خبر میدین:دی

۰۱ آبان ۲۰:۳۷ ساکن طبقه 40
این کره شمالی هم دقیقا شده همون 1984 اورول /
نمیتونم باور کنم مردمی با این درجه از خفت زندگی می کنند و خودشون نمی فهمن

یه نگاه به دور و برت بنداز:-"

چه سرعتی دارید والا ! من هنوز همون کتاب و فقط 7-8 صفه اونطرف تر از جایی ام که دفعه قبلی گفتم! :)

راهنمای کهکشان رو تابستون خونده بودم وقت نشد معرفی کنم فقط:دی

ولی این یکی رو یه شبه خوندم:دی
تابستون هرروز که میرفتم کاراموزی دو تا رمان هم میبردم از بیکاری نمیرم:))

خیر، بلک. ولى اگه بدونه به چه خاندانى نسبت داده شده، یحتمل نویسندگى رو رها کرده و همون وکالت پیشه کنه. :))

میرا رو هم بخون. :-"

من بلک نیسدم، شگفت انگیزم!^-^

راستش من به کتاب های ناراحت کننده عادت کردم بعد از خوندن نورالدین پسر ایران. سمفونى مردگان. بادبادک باز. من سر اینا انقد گریه کردم بعد یکى از دوستان گفت بابا فازت چیه؟ چرا خودت رو اذیت مى کنى؟ :))
اگه کتاب قشنگیه بخونمش؟ ناراحت کننده بودنش خیلى مهم نیست.

قصه طور نیست خب مثل اینا که گفتی. بیشتر تاریخی و تحلیلیه.

اگه صرفا میخوای خودتو شکنجه بدی بخون:)) :|

یه دورى همیشه بلکه! B-)

شگفت انگیزم هس توامان!

۰۲ آبان ۰۹:۴۳ ساده خان
دل نازک عسدم ._.

نخان:|

۰۲ آبان ۲۳:۳۰ پرتقالِ دیوانه
عکسِ اصلی پست رو داری؟
خامش رو
میشه برام بفرستی اگه داری
لینکشو

http://bayanbox.ir/view/2933755221946630703/Book1395.jpg

اعتراض وارده! بلک شگفت انگیز!

B-)

البته تفاوت زیاد دارن ها!! ولی نمی دونم چرا من یاد این کتابه افتادم!!
http://fidibo.com/book/4643-%D8%A2%D9%86-%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84-%D8%AE%D9%8A%D8%B2%D8%B1%D8%A7%D9%86
اون موقع ها خیلی تحت تاثیرش قرار گرفتم!! الان دوباره دلم خواست یه بار دیگه بخونمش ببینم بازم به جذابی اون موقع ها واسم هست یا نه!

مچکرم مهندس:دی

229 صفحه رو تو یه روز خوندی ؟؟ مرحبا بر تو :))

زیاد وقت نبرد، اینتر زیاد زده بود:))

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
دیشب خواستم بخوابم اما مگه تو گذاشتی؟
یه کتاب بنویس بذار کنارش
تخم تردید
بر تو و آن خاطر آسوده سوگند
آبی و امن و روشن
مد
ازگاردیا
تگ ها
بایگانی
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک