چهارشنبه سوری

آدم تا وقتی کس نزدیکی را از دست نداده، فکر می کند زندگی چقدر طولانی است. چقدر وقت زیاد داریم. چقدر آدم های جدید هست که ببینیم و جاهای جدید که برویم و کارهای جدید که امتحان کنیم.

انگار کن که بیرون خانه ات مراسم چهارشنبه سوری برپاست و نشسته ای روی مبل در آرامش چای میخوری و خیالت تخت که خب اتفاقی برای منی که نشسته ام توی خانه ام، نمی افتد؛ آنوقت برادرت یک سیگارت می آورد و بیخ گوشت منفجر میکند. یک سطل رنگ خالی می شود روی بوم سفید آرامشت و همه چیز دود می شود میرود هوا.

دیگر مهم نیست توی خانه نشسته ای یا بیرون توی کوچه ایستاده ای. سرطان داری یا کسی نزدیکت سرطان دارد و اصلا توی خانواده سابقه اش هست یا نه. هر چیزی می تواند منفجر شود و هر کسی هر آن شاید بمیرد یا برای همیشه برود. مربی باشگاه روی تردمیل می تواند بیفتد و تمام کند. راننده تاکسی همانطور که چمران را دور میزند ممکن است غش کند روی فرمان و هرگز بلند نشود. آقابهرام سر کوچه ممکن است از بیناری لاعلاجی رنج ببرد. فلان رفیق که فکر میکنی تا آخر عمر نگهش میداری بگذارد برود خارج. زندگی کلا به تار مو هم بند نیست حتی. 


نمی توانم جلوی خودم را بگیرم و فکر نکنم که الان حدودا نصف عمر مادرجان بهارم عمر کرده ام و همینقدر که تا اینجا آمده ام وقت دارم؛ و هیچ کار نکرده ام. و وقت کم است. و آدم ها می میرند، من می میرم، زندگی دوان دوان از کنارم رد می شود و این عمر لعنتی چقدر، چقدر کوتاه است.


+سفر تمام شد، کاراموزی تمام شد، تابستان هم تمام شد و زندگی ادامه دارد. دانشگاه و از این حرف ها.

۸ لایک
۲۶ شهریور ۱۴:۰۱ طاها سوژِتِریَن!
درسته احتمال همه اینا هست
ولی چند درصد؟؟

داشتم پستتو میخوندم و تو دلم بهت جواب میدادم: زبونتو گاز بگیر :)

احتمالش اصلا معلوم نیست خب:| طرف زنده و سالمه یهو میفته میمیره بی هیچ علتی! یا مثلا به علتی که تا اون لحظه کسی متوجهش نشده بوده!

ادامه ش خوش بگذره

:)

۲۶ شهریور ۱۴:۱۲ هانیه شالباف
فقط امید داریم دیگه ... و انسان به امید زنده‌ست !
البته خوبه فکر کردن به این‌ها :)

براتون آرزوی سلامتی و عمر با عزت دارم :)

متشکراتم!

۲۶ شهریور ۱۴:۳۰ پسر خاله
موفق باشید

سعیمونو می کنیم:))

۲۶ شهریور ۱۴:۵۰ بوبک یار
دقیقا منم از 4سال پیش که پدرم فوت شد دیگه احساس میکنم هر آن ممکنه هرچیزی رو از دست بدم .از آدما تا....
هیچ وقت به خوابم هم نمیدیدم تو 17سالگی یهو پدرم رو از دست بدم.ازون وقت یجورایی استرس از دست دادن گرفتم و این اصلا خوب نیس ولی از طرفی هم باعث میشه بیشتر قدر بدونم همه چیو...

خدا رحمتشون کنه

۲۶ شهریور ۱۶:۱۸ مترسک ‌‌
از قدیم گفتن دنیا دو روزه؛ واقعاً هم همینه، دو روز بیش‌تر نیست...

یه روزه حتی!

وقت واسه هیچ کاری نیست:|

۲۷ شهریور ۰۹:۴۳ قاسم صفایی نژاد
پست مرتبط؛ چند وقت پیش چنین حسی داشتم:
http://safaeinejad.ir/1394/11/26

شما معنویشو حس کردبن:دی

۲۷ شهریور ۱۱:۴۸ ساده خان
زندگی شبیه یه زنجیره شروع یه حلقه پایان یه حلقه دیگست و پایان یه حلقه شروع یه حلقه دیگه, این حلقه ها نفس به نفس هم دیگه هستند , گاهی تو شروع و پایانا گم میشی گیج میشی ولی خب مهم نیست , چون میگذره کاریم نداره گیج شدی یا گم شدی

من الان تو همین کامنت هم گیج شدم:|

۲۷ شهریور ۲۰:۴۷ پـامـ ـوک
همه الان میام میگیم آره راست میگی، زندگی چقدر کوتاهه و فلان. آدم تا سرش نیاد نمی فهمه.

دقیقا. خودمم همینطور بودم!

۲۷ شهریور ۲۳:۲۵ مونا حاجی مومنی
چقدر حرفهای دل من رو زدی، فکر کنم چاره اش فقط امیده، ترس و آگاهی از این کوتاهی عمر خوبه البته، چون شاید باعث بشه آدم بیشتر جدی بگیره زندگی و هدفش رو :)

جدی بگیری هم تهش میمیری هدفتم تموم میشه:-/

اخ تابستان نرووو

مکن ای صبح طلوع!:))

۲۹ شهریور ۱۱:۵۹ ساده خان
گیجیتون مستدام:دی
۲۹ شهریور ۱۹:۲۴ مونا حاجی مومنی
آره آدم آخرش میمیره متاسفانه ولی هدف چیزی نیست که قرار باشه فقط آدم بهش برسه، مثلا بعد از n سال. درحال رشده، مثل یک جوونه گیاه. اینطور نگاه کن که هر قدم کوچکی هم که وسطش برمیداری بخشی از همین زندگیه. وگرنه که ما هروقت هدفی هم داشتیم بهش رسیدیم همچین ذوق مرگ نشدیم :) مهم رضایت قلبی آدم از زندگیشه.

کلا که من هم میترسم گاهی، با وجود این.
دقیقا! این زندگی مسخره یک ثانیه هم نیس کلش
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
به مرور
خوش باوری هایی که بر باد می روند
خبردونی
1134-اسنپ
چی میشه گفت؟
شاهزاده خانومی که نمیخندید 436
دیشب خواستم بخوابم اما مگه تو گذاشتی؟
تگ ها
بایگانی
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک