Never wanna be old


هاگوارتز برای من مأمنی بود برای خلاصی از دنیای واقعی و قایم شدن از سختی های زندگی. با هری توی اتاق ضروریات قایم می شدم و تمرین کوییدیچ می کردم و قهرمان جام آخر ترم می شدم. با هرمیون از کلاس پیشگویی میزدم بیرون و روی کتاب ریاضیات جادویی خوابم می برد و ورد های پیچیده یاد می گرفتم. با رون کلی قهرمان بازی در میاوردم و آخرسر هم هری دسترنجم رو به اسم خودش ثبت می کرد چون پسر برگزیده بود. با نویل بزرگ می شدم و سوتی می دادم و مضحکه خاص و عام می شدم. با لونا عجیب غریب بازی در میاوردم و اسنورکک شاخ چروکیده شکار می کردم. با جینی کله خر بودم و ان دماغ خفاشی به صورت مالفوی میچسبوندم.

زندگی یکجور قشنگی دو قسمت داشت، که قسمت خوبش، همیشه توی جعبه زرد کنار تختم و در چند جلد، منتظرم بود. شب ها چراغ قوه گیره دار میچسبوندم به لبه کتاب و کلمه ها رو می بلعیدم تا وقتی که خوابم می برد. 


هری پاتر که تموم شد، علاوه بر دنیل رادکلیف، اما واتسون و روپرت گرینت، یه فصل مهم از زندگی من هم رسید به صفحه آخرش. دیگه منتظر موندن برای کتاب بعدی بی معنی بود. دیگه مهم نبود هری سال بعد کدوم درسا رو پاس می کنه و هرمیون چطور حال دراکو رو میگیره و بالاخره کسی به رون بدبخت فلک زده محل می ده یا نه. رولینگ جوری فلش فوروارد زد به آینده و نوزده سال زندگی بعد همه بچه ها رو هم تعریف کرد که کلهم فانتزی هایی که واسه دنیای جادوییش ساخته بودیم شتک کرد و پاشید به دیوار.



بعد از هری و جنایتی که رولینگ در حقم مرتکب شد-هرگز داستانک ها و کتابهایی که رولینگ پیرامون زندگی آینده هری اینها نوشته رو نخونید!- دکتر هو شد قسمت دوم زندگی...قسمت خوبه ش. شاید هیچ جغدی هرگز نامه هاگوارتز رو برام نیاورد و هیچ نیمه غولی نیومد دنبالم تا منو به کوچه دیاگون ببره، ولی هنوز میشد منتظر بود که یهو وسط میدون ونک مثلا! صدای شیهه مانند تاردیس به گوش برسه و یهو فضاییا حمله کنن و اون وسط دکتر در حالی که داره از تاردیس میپره بیرون و دنیا رو نجات میده با من چش تو چش شه و حس کنه میتونه منو برداره با خودش ببره به سفر در زمان و مکان! :-"

تاردیس مثل هاگوارتز، نقطه امنی شد وسط دنیای واقعی که امن نبود، بی رحم بود، تنها بود و تاردیس حتی از پشت مانیتور، حتی بدون حضور دکتر، حتی واسه چهل دقیقه تو یه اپیزود از یه سریال، به اندازه یه پناهگاه اتمی خفن زیر زمین، دلگرمی بود.


یه روز دکترهو هم تموم میشه و من باید یه کمد دیواری تاریک داشته باشم که درش چفت و بست داشته باشه. من هیچوقت بزرگ نمیشم، هیچوقت با یه زندگی واقعی کنار نمیام، هیچوقت نمیتونم اون گوشه دنج و امن خودم رو، واقعی یا مجازی، بذارم کنار. همیشه باید یه چیزی باشه که به سمتش فرار کنم، چه یه مدرسه جادوگری تو انگلستان باشه، چه سفینه فضایی یه time lord سرگردون، چه کمد دیواری پر از رختخوابی که تو یه خونه هفتاد متری تو نازی آباد جا مونده و هرگز لنگه ش رو هیچ جای دنیا پیدا نکردم که نکردم که نکردم.


+روی پنجره اتاقم علاوه بر منظومه شمسی و ستاره های شبرنگی که چسبوندم، تاردیس هم دیده میشه. اون موقع که پاتریست بودم، اتاق مستقل نداشتم و تنها پوستر هری پاترم در تنهایی خودش پوسید.

+لطفا با خوندن این متن تحریک نشید که برید دکترهو ببینید یا هری پاتر بخونید. بعد در سطح انتظارتون ظاهر نمیشه میاید فانتزی های منم خراب می کنید:))

۹ لایک
:))))))) یعنی خراب جمله ی اخر شدم
وقتی11سالم بود دوره ب کامل کتابای هری پاترو گیر آوردم و بی وقفه میخوندم....یکی دوبار...صحنه به صحنشو تو ذهنم تجسم میکردم.خیلی حالم خوب بود وقتی میخوندمش...تو دنیای داستانش بودم....هنوز هیچ کتابی اونطور منو نبرده تو حال خودش...
واییییییی.
من همین امروز این harry potter and the cursed child رو تموم کردم و کلی فکر کردم درباره ی همه ی روز هایی که هری و هاگوارتز و دنیای جادوگری میشد برام جایی که بتونم راحت باشم توش.
بعد از اون من رفتم سراغ ارباب حلقه ها و هانگر گیمز. 

من امروز رو شیشه کتابفروشی خوندم "هری پاتر جدید رسید" و جوری مشعوف شدم انگار چیزی هم به من میدن بابتش:))

ولی همونطور که گفتم هرآنچه رولینگ بعد از کتاب هفت نوشته مورد نکوهش منه:دی

۲۰ شهریور ۱۲:۳۷ مونا حاجی مومنی
من از بچگی تا تقریبا 19 سالگی خیلی کتابهای علمی تخیلی و ماجراجویانه میخوندم، نظیر کتابهای ژول ورن، پارک ژوراسیک و دنیای گمشده مایکل کرایتون، و خیلی های دیگه. متاسفانه هیچوقت نشد یک کتاب هری پاتر رو تا آخر بخونم :)) فکر کنم از سنم گذشت! فکر میکنم داستان برای همینه که آدم رو از ناراحتیهای دنیای واقعی آزاد کنه و به فکر و احساسش یک استراحتی بده. چیز بدی نیست. خیلی هم اوقات تنهایی دلچسبه و فکر میکنم هرآدمی باید هراز گاهی توی کمد تاریک با خودش خلوت کنه :)

بعد اصلا اومدم این رو بگم، دنیای واقعی هم خیلی زیبا و قشنگه. من مقاله های مجله National geographic رو الان از هر داستانی بیشتر دوست دارم. فکر کن یک عکاس گزارشگر، محقق و اینها تجربه زندگی رو توی یک سرزمین، یا فرهنگ دیگه رو با مسافرت بدست میارند، بعد اون رو به فرم داستانی بیان می‌کنند. مثلا آدم میتونه حرفهای کسایی که از کره شمالی فرار کردن به کره جنوبی رو بشنوه، یا درباره دزدهای دریایی کانال سوئز بخونه، یا روش تهیه سوخت بسبز رو از جلبک متوجه بشه! اینها هم واقعین دیگه :)))


واقعی نبودن اتفاقا مزیت اصلی هری و دکتره:دی

۲۰ شهریور ۱۶:۲۸ :. مهتاب .:
می شد جای دارن شان شبح هم شد....فانتزیش مثل هری پاتر نبود ولی خشونت و سرسختیش بهتر بود.تو هری می دونستی بالاخره هیچ کدوم از اونایی که خیلی دوسشون داری نمی میرن(به جز دامبلدور )ولی تو دارن شان این جوری نبود.کاملا محتنل بود نفر ا.ول قصه بمیره.این به زندگی واقعی نزدیک تر بود...

من یک بار برای دارن یک کامنت گذاشتم و ازش خواهستم نویسندگی رو بذاره کنار:))

اون موقع سایتش فیلتر نبود!

با اجازه پلاکت بانو
در جواب مهتاب خانم:
توی هری پاتر هیچ کدوم از کسایی که دوست داری نمی میرن به جز دامبلدور؟
بعد ببخشید سیریوس چی اون وقت؟
یا لوپین؟
یا تانکس؟
یا فرد؟
 خوب قبول دارم اسنیپ توی ۶/۸ جلد وتاب مخبوب نبود ولی همون یه فصل باعث شد همه ی اون امتیازهای ناجوانمردانه ایی که ازمون کم مرد رو فراموش کنیم و حتی براش گریه کنیم و فراموش کنیم که یه روزی به سیریوس عزیز گفت ترسو.
 ما بعد از کتاب ۵ چند هفته برای سیرویس عزاداری  کردیم و عکسشو با یه ربان مشکی بکگراند کامپیوترمون گذاشتیم( اون موقع گوشی نداشتیم)
باز بگید کسیایی که دوسشون داشتیم نمردن. این توهین به روح عزیز اون از دست رفتگانه
با تشکر

مودی و هدویگ و کالین کریوی هم!

روح عزیزان.:|

من
نابود
شدم
:|

توهین به روح عزیز اون از دست رفتگانه؟:|
ریلی مندانه س الان؟:|
در همین باره من یه بار زیر یکی از پستای پیج اصلی گات خوندم یه ایرانی فارسی کامنت گذاشته این سریال برا اساس واقعیته یا نه.
کلا می گم.:))


+ هری پاتر=(( من هنوزم دارم حرص اون آشنایی منطقی و اون برخورد منطقیم با هری پاترو می خورم. حیف بود، جدنی می گم.

خدا بگم نکشتت کامتتتو بعد از دو کامنت قبل خوندم و مررردم از خنده:))))

۲۱ شهریور ۱۶:۲۲ :. مهتاب .:
در جواب دینا خانم:
چرا حالا انقد عصبانی هستید شما؟
سیریوس رو یادم نبود اصلا.
تانکس و لوپین هم انقدرا بودن و نبودنشون برام مهم نبود.خیلیم حالا دوسشون نداشتم اساسا....
فرد!فرد خودمون؟اونم مرد مگه!چرا یادم نیست پس؟
دامبلدور مهم بود دیگه...یه قطره اشک ریختم وقتی مرد.از اون جا یادم مونده:)

فرد تو جنگ هاگوارتز مرد. تو انفجار دویل پرسی و تینکس.

آره فرد خودمون، همونی که با جرج اون بلاها رو سر آمبریج آورد  و دلمونو شاد کرد. همون فردی که مدال ارشدی پرسی رو تغییر شکل داد. همون فردی که جنجال درست کرد تا هری باسیریوس توی آتش اتاق آمبریج حرف بزنه( با اشک و آه و مویه بخون)
تازه چطور تونستی سیریوس رو یادت بره؟  من راضی بودم شخص هری بمیره سیریوس نه .مظلوم ترین و گناهی ترین و نازنین ترین شخصیت کتاب. و هیچ وقت مالی  ویزلی رو نبخشیدم به خاطر توهینی که سیریوس عزیز کرد اول کتاب ۵ .
بعد هم تانکس و لوپین مهم نبودن؟ واقعا مهم نبودن؟ جناب مهتابی ، یکی از چهارغارتگر، علت جانورنما شدن دوستان، بهترین استاد دفاع در برابر جادوی سیاه با اون امتحان عملی فوق العاده ش. و از همه مهمتر همسر نیمفادورای خل و چل خودمون مهم نبود واقعا؟ مهم بود، خیلی مهم بود.
و در آخر، خداییش برای دامبلدور یه قطره اشک ریختی؟ همش یه قطره؟

آقا خب ایشون وسعش در همین حد بوده همون یه فطره رو ریخته شما دیگه کوتاه بیا برادر/خواهرم!

با اینکه پست جدید گذاشته شده اصلا نتونستم از این پست بگذرم:))
منم تا مدت ها منتظر بودم برام با جغد دعوت نامه بیاد . من عاشق جان پیچ پیدا کردن بودم  با یکی از دوستام با چوب برای خودمون چوب دستی درست کرده بودیم . من بلاتریکس بودم دوستم لوپین :)) هرچند من لرد ولدمورت و اسنیپ ترجیح میدادم به هری اینا :دی
بعد از هری رفتم سراغ آرتمیس و بابی پندراگون و سیپتیموس هیپ :) یه جورایی هرچی که تخیلی بود
دکتر هو هم اونیو رو دوست دارم که بی بی سی میداد
به نظرم ربطی به بزرگ شدن نداره خوبه که آدم همیشه خیالاتش زنده باشه .من که دوست دارم^^
چه قدر زیاد شد:|

همه دکتر هو مال بی بی سیه خواهرم:-/

در مورد +ِ آخری! 
با یکی از پست های خیلی وقت پیشتون (هاگوارتز) انگیزه گرفتم که هری پاتر رو ببینم! 
و بابت همون قضیه،الان تشکر میکنم! :)) یکی از بهترین تجربه های زندگیم بود! (و البته چون کتاب آخر مونده،هنوز هم هست ^_^)
بدون پست شما هم قطعا یه روزی میدیدمش! ولی اگه یه کم بزرگتر از الان میشدم،دیگه نمیتونست اینقدر واسم جذاب باشه! پس واقعا ممنونم! :)

+ بجز اینکه تماشای این فیلم باعث شده بعضی وقتها مامانم فکر کنه دیوونه شدم! :دی

عه یکی رو به راه راست هدایت کردیم:))

چیزه...فیلماش از کتاباش ضعیف تره. کتاباشو بخون!

۰۷ مهر ۱۲:۲۵ شیمیست خط خطی
خیییییییلی خوب توصیف کردیییی، دقیقا فانتزی مشابهی داشتم همیشه :)))
هعی یادش بخیر دلم برای اون روزا تنگ شده بدجور :|

به بههه عروس خانوم:))

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
دیشب خواستم بخوابم اما مگه تو گذاشتی؟
یه کتاب بنویس بذار کنارش
تخم تردید
بر تو و آن خاطر آسوده سوگند
آبی و امن و روشن
مد
ازگاردیا
تگ ها
بایگانی
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک