نون والقلم

خوبی داشتن وبلاگ و هویت مجازی این است که آدم بزرگ شدن خودش را به عینه میبیند. برخلاف آلبوم عکس و فیلم های خانوادگی که فقط ثبت می کنند فلان سال موهایتان را قارچی زده اید یا فلان روز سال آنقدر گریه کرده اید که مادرتان برایتان بستنی عروسکی بخرد، آرشیو نوشته هایتان نشان می دهند دو سال پیش یک نوجوان روانی بی اعصاب خود-خیلی-همه-چیز-فهم-پندار بوده اید، یک سال پیش یک جوان روانی بی اعصاب و حالا فقط یک جوان بی اعصابید.

عکس و فیلم فقط تغییرات ظاهری آدم ها را ثبت می کنند، ولی نوشتن، و نگه داشتن آرشیو نوشته ها، فرایند تغییر شکل آدم، از یک بچه نفهم به بزرگسال فهمیده را به صورت سه بعدی و اچ دی نشان آدم می دهند.


دو پست قبل که اسکرین شات نوشته ام در جادوگران را گذاشتم، داشتم آرشیو نوشته هایم را ورق می زدم. تمام آن چیزی که طی یک سال گذشته نوشتم و منتشر کردم و به واسطه اش خطاب به جهان فریاد زدم من هستم، من اینجام، من این شکلی ام.

نوشته هایم را دوست دارم؟ نه. شما عکس های نوجوانی تان با دماغ های باد کرده و سبیل های نورسته را دوست دارید؟ من هم نوشته های قدیمی ام را همانقدر دوست دارم!! تنها فرقش این است که نمیشود نوشته ها را سوزاند یا مخفی کرد.

از نوشته هایم دفاع می کنم؟ بله. هر چیزی که نوشتم، از جان و دل مایه گذاشته ام برایش. شاید سال پیش احمق از خود راضی ای بودم که از خواندن افکار آن موقعم عرق شرم بریزم، ولی لااقل خودم بودم و هرقدر هم مزخرف بودم، لااقل حالا خبر دارم. و تلاش کرده ام که دیگر نباشم.

اگر به عقب برگردم، باز هم فرایند بزرگ شدنم را خطاب به جهان فریاد می زنم؟ بله. حتی اگر هزاربار پست های قدیمی ام را بخوانم و از خجالت سرخ شوم. اصلا همین خجالت است که جلوی تکرار اشتباه ها را می گیرد. همین ارتکاب خبط پیش انظار عموم.


سومین چیزی که به بچه ام یاد میدهم این است که حتما، حتما و حتما بنویسد.

۹ لایک
همیشه از خودم میپرسم چرا مینویسم!

تازه من بیسچار ساعت شبانه روز دارم حرف میزنمااااا بازم اینجام:))

۰۶ شهریور ۰۲:۵۹ ـــــ ققنوس ـــــ
عاره واقعا
منم دقیقا این حس رو تجربه کردم
نوشته های خیلی قدیمیم رو که میخوندم حدودا 4 یا 5 سال پیش ، دقیقا خامی رو توش میدیدم
یعنی 5 سال دیگه اینایی که الان مینویسم هم برام خام میشه؟
عجیبه عجیب!!!

ببین 50 سال دیگه چی میشه:|

۰۶ شهریور ۰۶:۲۵ مترسک ‌‌
آره، دقیقاً منم به همین نتیجه رسیدم؛ چون نوشته‌ها افکار نویسنده هستن و نه ظاهرش؛ بهترین معیار برای رصد کردن تغییرات سنی همین نوشتنه؛ گل گفتی ^_^

یه راه دیگه ش هم چک کردن فالویینگ های اینستاگرامه:))

۰۶ شهریور ۰۸:۳۲ . زیزیگلو
بچه که چیزی نیست...آقامونم باید نویسنده باشه!

شما تو همین بلاگستان به ازای هر حریم سلطان یک بلاگر آقا میبینی، چه صحرای محشری شود:))

من از خوندن پست های قدیمی ام خجالت نمی کشم ، فقط با خود فکر میکنم آ آخی ، روزهایی هم بوده اند که اینقدر طفلکی بوده ام :/

مثلا یه موقعی اینکه "مهشید بهم سلام کرد" واسه آدم دغدغه بوده الان اصلا نمیدونه مهشید کی هه:))

۰۶ شهریور ۱۱:۰۹ قاسم صفایی نژاد
همینطوره. البته ایضا هیچوقت چیزهایی شبیه کانال تلگرام یا پستهای اینستاگرام جای وبلاگ رو نمیگیره. 

اینستاگرام نه ولی تلگرام چرا نه؟

راه دسترسی بهش فرق داره وگرنه آدم اگه نویسنده باشه رو درخت، روی آب، رو تن پرنده و رو ابرا هم میتونه بنویسه:))

دقیقا عین عکس‌های دوران بلوغ نوشته‌های چچند سال قبل آدم هم جوریه که به کل می‌خوای ارتباطت رو باهاشون منکر بشی:/

:)))

آره باید از نوشته هامون دفاع کنیم چون به قول تو از جون براشون مایه گذاشتیم هرچند شرم آور باشن :))

ولی لزومی نداره از قیافه مونم دفاع کنیم چون اون دیگه دست ما نبوده:'"

۰۶ شهریور ۱۴:۵۸ خمار مستی
نوشتن بهترین کاریه که باید آدما یاد بگیرن
ولی خوندن مهمترین کاریه که باید بکنن
من به بچه ام یاد می دم که خوب بخونه/ تا خوب بنویسه

پ.ن: نویسنده های دنیای وبلاگستان تومنی پنج زار با کسایی که تو شبکه های مجازی ابراز وجود میکنن فرق دارن...

خوب بخونه خوب نوشتنشم سرخود میشه!

۰۶ شهریور ۱۵:۲۹ مهری (رُگا)
اصلا برای همین وبلاگ نویسی رو شروع کردم:))

که به بچه ت یاد بدی بنویسه یا که بعدنا آرشیو ورق بزنی بخندی؟:))

۰۶ شهریور ۱۵:۳۸ ♫ شباهنگ
با این پستت هم انگیزه‌ام برای برگشت بیشتر شد
هم برای برگردوندن 1000 تا پستی که بلاگفا بلعید!

تاثیر عملی هم داشت؟ :-؟

چقد دوست داشتم پستتو :)

ولی من نوشته های قبلیمو از الانی ها بیشتر دوست دارم :(

من همین الانیا رو دوس دارم ازت!

خیلی دید خوبی بود نسبت به نوشتن.آدمو از حالت تارک وبلاگ بودن دور میکنه.
انگیزشیه پسته:)

برم بشمرم چن نفرتون پست زدین:-/

واقعا ...
خیلی خوش حالم که یه جایی هست می نویسم .
اتفاقا چند وقت پیش منم داشتم ارشیو وبلاگم رو می خوندم . دیدم چه قدر من و شرایط و عوض شدن . به قول ِ تو آدم می فهمه بزرگ شده  ...


+ البته بستگی به نوشته ها هم داره . یه وقتایی آدم فقط خوبا یا فقط بد ها رو نوشته .

البته خوب یا بد بودن وقایع مهم نیست از نظرم، نگاه آدم به وقایع مهمه.

اصلا با نوشتن و بخصوص راست و با اصالت نوشتن آدم دنیا و مردمش و خودش و درون و بیرونش رو بهتر میفهمه :))) نوشته های قدیمی مثل ریشه اند، باید بدونی از کجا شروع شد و چطوری رسیدی به اینجا :)

عاقا اینجوری گفتی بابت سه تا وبلاگ قبلیم که ترکوندم پشیمانی بر من مستولی شد که خب:|

۰۷ شهریور ۰۳:۵۴ ستــ ـاره
من کهاز 8 سالگیم مینوشتم... الان میخونمشون اصلا هااااج و واج میمونم که این من بودم؟ آخخخخی D:
خیلی خوبه نوشتن خییییلی 

در این راستا قصه ای که در چهارسالگی نوشته ام-بله، نوشتن بلد بودم :))- بی هیچ تغییری به استحضار میرسانم بخندیم:

یک روز نخدی میخواست به مدرسه برود. او پیش مادرش رفت و گفت من میخواهم حاضر شوم. بعد حاضر شد و مادرش گفت نخدی تو حالا حاضر شدی. و نخدی به مدرسه رفت.

نخدی=نخودی.
:|

خوبه که آرشیوتو داری... مال ما که پاک شد رفت!!!!

من قبل اینکه هواپیمام بترکه های جک کردم اومدم بیرون:)) شما تا لحظه آخر مومدین توش:دی

اتفاقا منم چند روز پیش کاملا اتفاقی یه دفتر شرح ما وقع! از چند سال پیش پیدا کردم و به این نتیجه رسیدم که اندازه غاز نمی فهمیدم:)) هرچند که برخی هنوز هم بر این باورند که چیزی عوض نشده و کماکان همان غاز فهم سابقم^.^

غاز:))

غازی هستی که چند سال بزرگ شده:))

۰۸ شهریور ۰۰:۴۵ ستاره باران
منم وقتی به وب چهارسال پیشم نگاه میکنیم شرم میکنم:| حتی وقتی کامنتای چن سال پیشمو میبینم :(

وااااای وااااای جواب کامنتا رو نگووووو:)))))

۰۸ شهریور ۰۰:۴۸ • عالمه •
اونوقت من گرفتم یه تعداد از نوشته های وبلاگ قبلیم رو پاک کردم! -_-

-_-

۰۹ شهریور ۲۳:۱۰ خیال واژه
حالا وبلاگ هیچ
من نوشته های دفتر خاطراتمو می خونم از خودم می پرسم این خُل وضع من بودم؟؟؟؟

در این حد؟!

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
به مرور
خوش باوری هایی که بر باد می روند
خبردونی
1134-اسنپ
چی میشه گفت؟
شاهزاده خانومی که نمیخندید 436
دیشب خواستم بخوابم اما مگه تو گذاشتی؟
تگ ها
بایگانی
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک