هاراگیری به شیوه ای که النگوهام نشکنه:|

جوری احساس می کنم که پیر شدم و دیگر زندگی به پوچی رسیده، که رفتم یکی از رژ لب های شش تا هزارتومنی عطیه که بوی سرب می دهند برداشتم پررنگ کشیده ام روی لب هایم و منتظرم که همین الان سرطان بگیرم و بمیرم.


سوای اینکه چقدر سرطان گرفتن طول می کشد و حوصله ام سر رفته از فرط انتظار، چقدر هم رژ لبه بهم میاید این وسط!:|


+رژ لب مذکور واقعا بوی سرب می دهد. و بوی پلاستیک سوخته. و مکانیکی. و پمپ بنزین! یعنی حاضرم بیاورم تست کنید!:|

۱۷ لایک
۲۲ تیر ۲۰:۳۷ اقا مهندس
دور از جون شما سرطان همیشه هم نمیکشه سال ها طرف رو درگیر میکنه
برای شفای همه بیماران دعا کنید دوستان

آمین:)

۲۲ تیر ۲۱:۳۴ عرفـــــ ـــان
من اگه تضمینی سرطان بگیرم حاضرم این رژرو بزنم :دی

بفرستم برات؟ سفیدشم برام خریده:))

۲۲ تیر ۲۱:۵۰ The Mentalist
=))
من 5ـشنبه کنکور دارم جولیک سان . :((

دادی تموم شد؟:دی

تعطیل شدی؟:دی

اطلاعات عمومی:)
1- در بدن هر انسان سالم روزانه سه هزار سلول سرطانی تولید میشه!

2- همه ی خال ها یه جور سرطان خوش خیم هستن!

با تشکر از حسن توجه شما!:)))

بعد این سلولا کی از بین میرن؟:|

۲۲ تیر ۲۲:۱۶ پریسا ..
اگه قرار بود با سرب بمیریم که با این همه سال تنفس سرب باید تا حالا مرده باشیم :-)

رژ لب یکی از بی دردسرترین لوازم آرایشی است که خیلی هم در زیبایی موثره، دوستش دارم :-)

من همین دو تا رژ رو دارم اونا رم عطیه برام خریده که چون از من ناوارد تره در این زمینه، چیز خوبی نخریده:))

۲۲ تیر ۲۲:۲۰ سرباز جامانده
:-/ شش تا هزار تومن؟!! عاقا عطیه رو نصیحت کن ازاین سربیا نگیره.خطرمرگ داره

بچه بار اولش بود میرفت خرید جینگولی جات:)) بنده خودم بار اولی که رفتم...بذارید حرفشو نزنیم:))

۲۲ تیر ۲۲:۲۰ آناهــیــ ـــتا
+من قیافه ی این رژای تو عکسو خیلی دوس دارم :(
با اینکه خیلی اهل رژ نیستم و اگه بزنم ملایم فقط، اما دلم میخواد هی ازین مدلا قرررمز ایناشو بگیرم بشینم نگاش کنم 


+یبار یه رژ خیلی داغون هدیه گرفتم که قشنگ معلوم بود از محصولات رفقای بانه ای ه، ولی لامصصصب انقدددددر رنگش خوب بود که خدا بدونه. 
یبار باهاش رفتم چندتا مغازه درست حسابی ک یه مارک خوب ازین رنگ بردارم، نبود ک نبود :( الان رژه فاسد شده ولی به امید اینکه بتونم رنگشو پیدا کنم هنوز ننداختمش دور :/


چه رنگی بوده مگه؟:|


+من رژ لب قرمز هرگز نخواهم زد:)))))))

۲۲ تیر ۲۳:۱۵ ساده خان
یاد قضیه شاگرد اون مغازه داره افتادم ک بهش گفته بود تو این کوزه زهره و تو کوزه عسل بوده و ... :دی

بعدش چی شد؟:-؟

تو این پست اخر هولدن گفتی منم که دیسلایک میکنم
من اگه بیشتر ازین حرف بزنم هولدن دعوام میکنه میام همینجا به خودت میگم
خب یدونه ش تویی بقیش که تو نیستی خواهرم :|

شاید اونا هم همین مشکلو دارن خب:))

ردیف بالا اولی از سمت راست رو میدوستم

سومی هم قشنگه:دی

۲۳ تیر ۱۰:۰۱ خانومی ...
سرب بو داره ؟؟؟
ردیف اول سمت چپ سه تای اول رو دوست دارم ...

نداره؟:-؟

نمیدونم، بوی خوبی نداره بهرصورت:))

۲۳ تیر ۱۲:۰۴ آبان دخت ...
چ عکس دوست داشتنی ای! برای دخترها =)))

+ سرب! :| در این حد؟ :|

خیلی بوی تند و عجیبی داره، انگار دسته قابلمه سوزونده ن ریخته ن توش:))

ولی خوشرنگه:|

۲۴ تیر ۲۰:۴۵ ساده خان
ردی از روستا کوزه‌ای عسل برای مرد خیاط تحفه آورد. خیاط می‌خواست برای کاری از دکان خارج شود. شاگردش را خواست و به او گفت: «این کوزه پر از زهر است! مواظب باش به آن دست نزنی.» خیاط از دکان خارج شد اما شاگرد می‌دانست استادش دروغ می‌گوید. او پیراهن یکی از مشتری‌ها را برداشت و به دکان نانوایی رفت. پیراهن را به مرد نانوا داد و ٢ نان داغ و تازه گرفت. به دکان برگشت و تمام عسل را با نان خورد و کف دکان دراز کشید. خیاط ساعتی نگذشته بود که بازگشت و اوضاع را دید. با حیرت از شاگردش پرسید: «چرا خوابیده‌ای؟!» شاگرد ناله‌کنان پاسخ داد: «تو که رفتی من سرگرم کار بودم. دزدی آمد و یکی از پیراهن‌ها را دزدید و رفت. وقتی متوجه این موضوع شدم، از ترس تو، زهر داخل کوزه را خوردم و دراز کشیدم تا بمیرم و از کتک خوردن و تنبیه آسوده شوم، اما هنوز نمرده‌ام! باقی تو دانی.»
:دی

تو روحش:)))))))

۲۴ تیر ۲۱:۲۰ سرباز جامانده
:-D خدا حفظتون کنه

:))

خب یکی از کارهای گلبول‌های سفید - ناپتروس فداکاری که توی رگهای شما زندگی می‌کند!:دی - از بین بردن سلولهای سرطانیه دیگه.

بعد تو بدبختی گلبول سفیدا رو از اینجا ببین که کافیه فقط یدونه از سه هزار سلول سرطانی که روزانه در بدن تولید میشن قسر در بره تا شخص مبتلا به سرطان شه. :/

سه هزار در بین میلیاردها میلیارد رسماً سوزن در انبار کاهه ها! :/

ناپتروس فداکار:))))

نمیشه یه کاری کرد این سه هزارتار تولید نشن خب؟:/ دلم سوخت براشون:/

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
دیشب خواستم بخوابم اما مگه تو گذاشتی؟
یه کتاب بنویس بذار کنارش
تخم تردید
بر تو و آن خاطر آسوده سوگند
آبی و امن و روشن
مد
ازگاردیا
تگ ها
بایگانی
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک