چرا رمان کلاسیک نخوانیم :|

بیست و دو سالمون شد و یکی رو هم پیدا نکردیم واس خاطر خودمون بهمون ابراز علاقه کنه بریم باهاش خوشبخت شیم!!


+از مضرات خوندن رمان های کلاسیکی همچون غرور و تعصب وقتی مورد خواستگاری یک نفر واقع می شوم که نه تنها هیچ شباهتی به آقای دارسی-از نظر فاکتور های مرد بودن و کوه بودن و خفن بودن- یا آقای بینگلی-از نظر عاشق بودن- ندارد حتی محض رضای خدا به اندازه آقای کالینز جرات ندارد پای خواستگاری اش بایستد، بعد از نیم مین از فرط خجلت زدگی کلا منکر قضیه می شود و فرار می کند! :|


+از همه جا بدترش این است که قبلا توی دلت بی هیچ قصد و غرضی توی دلت طرف را تحسین کرده باشی که چقدر آدم جالبی است. :|


+از فرط عصبانیت لحنم رسمی شد، اولش آمده بودم برایتان به شکل طنز شرح بدهم که طرف را از کجا میشناختم و قضیه چطور شد و بعد چطور کلا بازی برگشت و الان هم از فرط تنها بودگی دیگر اصلا نمیخواهم در موردش توضیح بدهم. به همان پاراگراف اول بخندید و جویای جزییاتش نشوید!

۱۲ لایک
۱۵ تیر ۰۰:۲۲ علی گوهری
دختر هم نیستیم برایمان خواستگار بیاید در وبلاگمان تعریف کنیم :/

خواستگاری هم نمیروید؟:))

۱۵ تیر ۰۰:۲۵ . زیزیگلو
شب خوابیدن بدون بوس و بغل کپه ی مرگه...
به سلامتی کسایی که امشب باید کپه ی مرگشونو بزارن!

:)))))

چه جمله سنگینی بود:))))

۱۵ تیر ۰۰:۲۷ **مرضیه **
اکثر رمان ها تاثیرات مخرب دارن
زیزیگلو عجب درگهرباری گفت:)

خیلی گهربار بود اصن، زیر بارش خم شدیم:))

رمان هایی که توشون کاراکترا زندگی فروپاشیده ای دارن خوبه، به زندگیتون امیدوار میشین:))

۱۵ تیر ۰۰:۳۱ . زیزیگلو
@مرضیه

:)))

مرضیه جون با شمان:))

۱۵ تیر ۰۰:۴۳ The Mentalist
^^

$$

:|

من الان دلم رت باتلر میخواد باید به کی بگم ؟ :| 

چرا اشلی نمیخواد؟:|

۱۵ تیر ۰۴:۵۲ آناهــیــ ـــتا
ز دست جین آستن و خواهران برونته هردو فریاد! :|||

بچه ک بودیم فِری تیلز های والت دیزنی رو به خوردمون دادن و بزرگتر که شدیم گیر داستانای رمنس کلاسیک افتادیم، بعد یهو پا گذاشتیم تو اجتماع و حس کردیم یا ما عضو گمشده ی سیاره آلفاییم یا آدمای تو کتابا :|

البته به من به شخصه هری پاتر و ویزادورا و دارن شان می دادن، من تازه امسال زیبای خفته و پری دریایی و علاءالدین رو دانلود کردم دیدم:| و هنوزم سیندرلا و پوکوهانتس و دیو و دلبر رو ندیدم:))

و به شکل عجیبی منم حس می کنم سیاره آلفا و اینا:| گمونم مطالعه واسه زندگی در اجتماع خوب نی:)) 

(: تکیه  اولش

بره بره:دی

۱۵ تیر ۱۹:۰۸ خیال واژه
کاملا موافقم و نمی دونم اثر تغییر فصله یا چی،که هر سال همین موقع ها غرور و تعصب رو برمیدارم و یه جوی می خونم که انگار بار اولمه :/
همین امروز تمام بعد از ظهر داشتم غرور و تعصب می خوندم.
+تازه سعی کن سریال "گمشده در دنیای جین آستین" رو اگه ندیدی هرگز نبینی.وگرنه علاوه بر مشکلاتی که خودت اشاره کردی ممکنه مثل من و خیلیای دیگه یه مدت دچار توهم بشی که خدایا چی می شد من می رفتم تو زمان اونا،تو دنیای اونا زندگی می کردم دارسیم عاشقم می شد.با اینکه سریال خوش ساختی نیست و دارسی قصه هم اصلا اونی نیس که تصور می کنی ولی بازم نبین.

اتفاقا اول اونو دیدم:|


غرور و تعصب و زامبی ها رم نبین:| من دانلود کردم چون مت اسمیت-دکتر هوی یازده- توش بود، و شدیدا پشیمونم:|
دارسی عین این اسباب بازیای لگو بود قیافه ش:))

۱۵ تیر ۱۹:۱۰ ساده خان
حالا قصد و موقعیت و امکان سوء تفاهم و الخ رو هم در نظر بگیر عصبانیم نباش باو : ح

امکان سوءتفاهم منتفیه، مستقیما مورد خواستگاری واقع شدم:| بعد از واقع شدن خارج شدم:|

آقای دارسی اصلا تصورات ما رو راجع به عشاق فضایی کرده!
میخوره تو ذوقمون:))

به قول یکی از دوستان الیزابت غلط کرد، شوهر کرد، همه رو دربدر کرد:))

۱۶ تیر ۱۲:۴۹ .. ندآ ..
ولی همه پدر و مادرامون شبیه خانم و آقای بنت هستن  :دی :دی 

نخیرم:))

۱۶ تیر ۱۴:۵۹ Tamana .....
فعلا به همون بند اول کفایت میکنیم ولی باید قضیرو شرح بدیا خخخ

شرح نمیدم یوه یوه یوه:|

۱۶ تیر ۱۸:۵۶ گوجه خور
جناب علی گوهری، شما میتوانید از خواستگاری رفتن هایتان در وبلاگتان تعریف کنید:)

بله منم عرض کردم خدمتشون:))

۱۶ تیر ۱۹:۱۹ The Mentalist
چه جالب ... ( چی ؟ )
پایان نامه ی خواهر من هم در مورد غرور و تعصب !‌ =))
الان چندین دانه کتاب غرور و تعصب جلوش هست که ترجمه های مختلفی دارم . :دی

بگین غرور و تعصب و زامبی ها رو هم بررسی کنه:| هم کتابش هس هم فیلمش:|

منهدم شده قصه:|

۱۶ تیر ۱۹:۳۹ زردالو
من دهنمو وا نکنم در این زمینه بهتره :)) 
با خودت خوشبخت شو لطفاً بعدم کسی رو پیدا کن که رفیق خوبی باشه و گند نزنه به خوشبختیت و همین برات بس باشه :دی
بعد = خیلی بعد تر از الان :)) 

باشه:))

۱۷ تیر ۰۹:۲۸ . زیزیگلو
من اول فیلم غرور و تعصب رو دیدم که نیمه رهاش کردم و ازش خوشم نیومد... بعد دوباره دیدمش و یکم بیشتر پیش رفتم و دیدم نه...مث اینکه خیلی مزخرفه... دوسه باری هی میدیدمش و به آخر نرسیده می بستمش چون واقعا مزخرف بود و هیچ میلی به دیدنش نداشتم... کلا یه جورایی داستانش مبهم بود...
دیگه ازین رو! رغبت نکردم کتابشم بخونم

فیلمش رو ندیدم ولی کتابش رو دوست داشتم:)

۱۸ تیر ۱۰:۴۱ پریسا ..
عاشق های معمولی تر بهترن خب، زندگی باهاشون راحت تره :))))

عاشق معمولی هم نداریم:)) هر کی جذبمون میشه غیرمعمولیه:|

در تنهایی و بی عاشقی خواهیم مرد:))

۱۸ تیر ۱۲:۲۳ ویار تکلم
اتفاقا به همین دلایل باید رمان کلاسیک خواند :)

که احساس بدبخت بودگی کنیم؟:))

۱۹ تیر ۱۶:۰۴ علی گوهری
خواستگاری بریم که سوژه داستان ساختن میشه واسه دخترا :/

خب بشه، مگه چی میشه؟:))

۱۹ تیر ۲۲:۳۴ علی گوهری
خوب نمیشه :/

شما همون رمان کلاسیک بخون تعریف کن پس:))

۲۰ تیر ۱۶:۱۲ • عالمه •
رمان انگلیسیش رو دارم اما فقط فیلمش رو دیدم!!

ای بابا دست رو دلم نذار! ذره ای بویی از جنتلمن بودن نبردن اصلا! روش هاشون خیلی توی ذوق آدم میزنه |:

خیلی خیلی خیلی....

۲۱ تیر ۲۰:۱۰ گوجه خور
جناب گوهری، بالاخره میخوایی سوژه داشته باشی یا نه؟

دعوا نکنین:))

از اشلی و ضعفش متنفرم چون! شخصیت رت باتلر خیلی جذابه 

رت خیلی رذله...بیشوره:))

من بدم میاد ازم خواستگاری کنن خداکنه هیچ وخ کسی همچی غلطی نکنه:)

با مامان اینا هماهنگ کنن یه کاره بشونتت پایه سفره عقد؟:/

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
به مرور
خوش باوری هایی که بر باد می روند
خبردونی
1134-اسنپ
چی میشه گفت؟
شاهزاده خانومی که نمیخندید 436
دیشب خواستم بخوابم اما مگه تو گذاشتی؟
تگ ها
بایگانی
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک