و در این شب های سرنوشت...

یک بار شب قدر سپردم مادرم بیدارم کند. کلاس پنجم دبستان بودم. شش هفت تا نماز صبح قضا داشتم که مطمین بودم خدا من را بابتشان می اندازد جهنم.

مامان بیدارم نکرد. دلش سوخته بود که من چقدر عمیق خوابم برده. خودم طرفهای ساعت سه از خواب پریدم و عصبانی شدم که چرا بیدارم نکردی.تا ساعت پنج صبح زار زدم که "از قصد بیدارم نکردی. چرا. من برات مهم نیستم. من میرم جهنم. خدا منو می خوره." و و و و!

ساعت پنج مامان عصبانی شد و گفت اصلا همان بهتر که بیدارم نکرده. بابا آمد و گفت اگر هر غلطی میخواستم شب قدر بکنم همین الان بکنم و اینقدر کولی بازی در نیاورم.

من نشستم لب تخت دو طبقه مان و گفتم که الان دیگر صبح شده و شب قدر نیست و همه شب بیدار بودند و دعا خواندند و حتما زهرا هم بیدار کردید و من تا سال دیگر با همه تان قهرم اصلا.


حالا بعد به طرقی من را راضی کردند که نه شب قدر تا وقتی هوا روشن نشده حساب است و تو میتوانی و اینها. قضیه آنقدر بهم برخورده بود که حتی الان هم شفاف یادم میاید که چقدر عصبانی بودم و حتی الان هم به مادرم حق نمیدهم که من را بیدار نکرد.


غرض اینجاست؛ پارسال شب قدر مامان توی کما بود و من نمیدانستم و محض رضای خدا هیچکس به من نمیگفت لعنتی وقت نداری برو بالاسر مادرت.من دو هفته ای بود خودم را حبس کرده بودم توی اتاق و آشپزخانه و از هرگونه برخورد نزدیکی با مادرم اجتناب می کرزیدم که یکوقت نزنم زیر گریه و بشنود. پارسال شب قدر بدون اینکه دعای خاصی بکنم و قرآن به سر بگیرم و هیاتی بروم و هر چیزی، نشستم فیلم دیدم و کتاب خواندم و دو تا معتقد به فرقه ضالین اتصال به کاینات را که عین کفتار چسبیده بودند به مامان که شفایش بدهند از خانه انداختم بیرون. و یک کلمه هم به خدا نگفتم که... خب خودش باید می فهمید. خداست مثلا ها، اصغرآقا رمال که نیست! ولی محل نمی داد. به اعتقادم خدا اگر گوش شنوا داشت که دعای ماد جان بهار شب های قدر بیدار مانده و نماز صبح قضا نداشته ی من را می شنید نه دخترش که شب های قدر خوابش برده و هفت هشت تا نماز صبح قضا تا ابد گردنش هست.


امسال شب قدر نه فیلم دیدم نه کتاب خواندم. تکیه دادم به کمد و فکر کردم به آن توییتی که میگفت "خدا سرنوشت مایی که شب های قدر هیچ کار نمی کنیم میذاره رو رندوم".


+دومین چیزی که به بچه ام یاد میدهم این است که انقدر گذشته را خوره جان خودش نکند.

۲۹ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
دیشب خواستم بخوابم اما مگه تو گذاشتی؟
یه کتاب بنویس بذار کنارش
تخم تردید
بر تو و آن خاطر آسوده سوگند
آبی و امن و روشن
مد
ازگاردیا
تگ ها
بایگانی
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک