طوری نشود که طوری قد بکشید که فکر کنند طوری شدید!

دیروز با برادرم رفته بودیم ملافه رو تختی بخرم برا تختم. طرف کلی روتختی زشت گذاشته جلومون، یکی از یکی بی ریخت تر. من همینطور دو به شک بودم که چه کنم و بخرم یا نخرم و پارچه بگیرم بدوزم مثلا یا چی...! طرف دید ما خیلی درگیریم گفت:

-خانوم شما با همسرت یه دور بزن بیا اینکه طرح هارو خودت ببین!

ما تازه دور زده بودیم و برگشته بودیم همون مغازه. بنابراین :/ نگاهش کردیم. دوباره گفت:

-نه تعارف نکن، راحت باشین دیگه؛ خودتون طرح ها رو نگاه کنین!

و سپس با مشاهده ی چهره ی علامت سوال ما، از پشت پیشخوان اومد بیرون و ما رو دعوت کرد بریم اون پشت. در این مرحله من متوجه شدم که...

منظورش از یه دور بزن...

اینه که پیشخون رو دور بزن بیا اینور...

و منظورش از همسرت...

محمده:|||||||


وجدانا هر پسر یک متر و نود سانتی ای که با یه دختری اومده خرید و یه کیسه حامل دو تا طالبی هم دستشه، شوهرش نیست:| شاید برادر کوچیکه ش باشه!!!چرا؟!:|

۱۳ لایک
۰۴ تیر ۱۵:۲۶ ♫ شباهنگ
:)))) داداش منم اشتباه میگیرن
نه به عنوان همسر
به عنوان برادر بزرگتر
4 سالم کوچیکتره

برادر من یکسال کوچیکتره! ولی به معنی واقعی کلمه یک سر و گردن ازم بلند تره، ریش پروفسوری هم میذاره واویلا:))

۰۴ تیر ۱۶:۰۷ .: جیرجیرک :.
:)))

عنوان عالی..

:))

۰۴ تیر ۱۶:۴۳ . زیزیگلو
:)))))   
ماشالله قد!

بزنید به تخته:))

:))))

داداشت هیچی نگف؟

مدتی پوکرفیس به هم زل زدیم و بعد من گفتم آقا اینو میگید؟!-به قول خواهرم "این" به درخت نزدیک میگن:))- این داداشمه چه فکری کردید شما:| 

و بعد آقاهه همه روتختیا رو جمع کرد چون دونفره بودن:| مردک!:|

۰۴ تیر ۱۸:۰۹ نگین .م
:)))))
خیلی خوب بود

در موقعیتش حتی وخیم ترم بود:))

داداشتو بفرس تیم ملی والیبال رو هوا میزننش:دی ماشالا قدو!

هی بهش میگم گوش نمیکنه که! رفته آی کی دو، استادش ممنوع کرده کسیو بلند کنه بزنه زمین چون قدش بلنده طرف می ماله به سقف:))

۰۴ تیر ۱۸:۳۷ نگار :)
اوه ماشالا چه قدی هم داره :)))

اسفند دود کنید:))

۰۴ تیر ۲۰:۰۵ گم نام
خدا به قد برادرتون برکت بده:)

خدا بیشترش کنه:))

۰۴ تیر ۲۰:۴۳ سرباز جامانده
دیگ ب قد برادرت اشاره نمیکنم دوستان گفتنی هارو گفتن.ولی راجع ب تفکر فروشندگان گرامی عرض کنم درمورد من و داداشامم همین فکرو میکنن و درحالی ک من هیچیم ب مزدوجا نمیخوره .وقتی میگم هیچی ینی هیچیاااااا.

منم هیچیم نمیخوره وجدانا:))

۰۴ تیر ۲۱:۰۸ یک آشنا
خخخخخ ، یعنی بسی خنده دار است
چطور نخندیدی ؟!

من هنگ بودم:)))))

۰۴ تیر ۲۱:۳۶ خانم خوشبخت خانم خوشبخت
خیلی باحال بود :/

بسیور:))

۰۴ تیر ۲۲:۲۰ عاشق بارون ...
:))))

خنده شما آرزوی ماست:دی

۰۴ تیر ۲۳:۱۶ مــــــــ. یــ.مــ
:))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))


چقد خوب بود یعنی باز جوابت به الانور که خیلی اصلا

فکر کن طرف اصلا گوش نداده من گفتم یه نفره میخوام فرتی ملافه دو نفره آورده:))

۰۵ تیر ۰۰:۲۲ خانومی ...
:)))))

درود بر شما که خخخخ نمی خندید!^-^

۰۵ تیر ۰۰:۳۰ نت فالش
منم الآن فهمیدم اون دوستی که تو میتینگ جادوگران همراهت بود نامزدت نبوده.:))

گفتم بهتون که:|

تو دیر اومدی زودم رفتی تو معرفیا نبودی:دی اون بنده خدام خودشو معرفی نکرد البته:)) من همون اول به رودولف و ریتا و مودی معرفی کردمش فقط:دی

۰۵ تیر ۰۲:۰۷ آناهــیــ ـــتا
یاد یه قضیه ی خجالت آوری افتادم.
یبار منو بابامو داداشم رفته بودیم یجایی، بعد یاروعه برگشته به بابام میگه شما و خانومتون هم بیاید با آقا پسرتون... بعد رو کرده به من میگه بهتون نمیاد پسر این سنی داشته باشیییدااا.

من :||||||||||
و در حدی :| بودم ک حتی نمیتونستم سرمو برگردونم و واکنش بقیه رو ببینم.

بعد اینم در نظر بگیر ک من و بابام کپی همیم. هرکسی می تونه بفهمه ارتباطمونو . و اینکه تا چن روز روم نمیشد به بابام نگا کنم نمی دونم چرا

میگفتی خب چون پسر این سنی ندارم:|

مگه اینجا عربستانه آخه؟:| چی اندیشیده یارو:))

۰۵ تیر ۰۳:۲۷ Mission Blue
ما یه بار رفتیم مهمونی دامادشون زیاد با خانواده ی ما آشنایی نداشت. از در که وارد شد و خواست تعارف کنه بفرماییم بریم سر سفره یه نگاهی به من و داداشم انداخت و گفت شما زوج جوون و عاشق بیاید برید بالا بشینید:-|
ما دوتا پاشدیم و در دورترین فاصله ی ممکن از همدیگه نشستیم و تا اخر مهمونی حتی به هم هم نگاه نکردیم:-|
ملت کلا بای دیفالت هر دختر و پسری رو زوج فرض می کنن:-|

زوج جوون و عاشق؟:|


+مهشاد تو داداش داری؟!:|

۰۵ تیر ۱۱:۱۵ پریسا ..
یاد این افتادم که وقتی کوچولو بودم فکر می کردم دایی کوچیکه ام از بقیه دایی ها بزرگتره، چون قدش از اونا بلندتر بود :-|

آقاهه در حد بچگی های من بوده :-)))))

واقعا:))

۰۵ تیر ۲۲:۰۹ Mission Blue
آره یک عدد از این موجودات رو دارا می باشم!
بهم نمیومد ینی؟!!!:دی

من فکر میکردم تک فرزند باشی:دی وژدانن:ری

۰۵ تیر ۲۲:۱۸ Mission Blue
یعنی در این حد لوس بودم؟!!!

(به قول خارجکیا و خطاب به تک فرزند ها no offence:دی)

بچه تکی ها که لوس نیستن همه شون:دی

وای منو خواهرم که 8 سال اختلاف داریم خیلی داغون تریم که :|
اخه با هشت سال :|:|:|
اون دفعه طرف اومده سمتم میگه اگه خانومتو دوست داری ازم بخر :)))))))))))))))))
اگه خانمت رو دوست داری :)))))))))

کدومتون هشت سال بزرگتره؟

خواهرم از من هشت سال بزرگ تره =|

خوب مونده پس خیلی، بیبی فیس هست :))

۰۸ تیر ۰۱:۱۵ گربه بنفش
چون من و برادرم به صورت خیلی عجیبی کپی پیست همدیگه ایم؛این اتفاق برامون نمیفته:)))
فقط با خواهرم که 10سال از من بزرگتره رفته بودیم بیرون،همش فروشنده به من میگفت این لباس و فقط برای خواهر کوچیکترتون داریم:)))[آیکن پیر شدم رفت]

:)))

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
دیشب خواستم بخوابم اما مگه تو گذاشتی؟
یه کتاب بنویس بذار کنارش
تخم تردید
بر تو و آن خاطر آسوده سوگند
آبی و امن و روشن
مد
ازگاردیا
تگ ها
بایگانی
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک