سوییشرت های کهنه برای پاک کردن اشک و آب داغ خیلی مفیدن.

هفته ی گذشته در شرایط روحی بسیار بدی بودم. از یک طرف عروسی یکی از دوست های نزدیکم بود(که قبلا گفته م چقدر از عروسی دوست هایم بدم میاد! مثلا همین نفیسه وقتی عروس شد من یه هفته با هولدن سر سنگین بودم. :|)؛ از طرف دیگه کلی کار و مشق و پروژه ریخته بود سرم، صبح زود بیدار میشدم شب دیر میرسیدم خونه در حالی که خواهرم  ساعت نه صبح بیدار میشد سلانه سلانه میرفت کلاس یوگا و زبان و پیلاتس و خودآرایی و غیره؛ از طرف دیگه استرس کاراموزی و بدبختی های متعاقبش که بابام میخواد اینجا هم واسه م تعیین تکلیف کنه و من نمیتونم تکلیفی واسه خودم معین کنم که از مال اون معین تر باشه و برم صاف وایسم محکم بگم من میخوام برم دنبال این یکی تکلیف و از اون تکلیفی که واسه م تعیین کردی خوشم نمیاد؛ و از طرف های دیگه چیزای دیگه ای که نمیشه همه ش رو اینجا گفت. مثلا اینکه بعضیا وقتی میبینن تازه از یه دعوای بد برگشتی تا چند وقت کمین می کنن که ذره ای باهاشون بحثت بشه و بعدش متکبرانه میگن «دیگه وقتشه یاد بگیری از جر و بحث و دعوا خوشت نیاد و دنبال این چیزا نگردی» که از همین تریبون بهشون درود میفرستیم و ازشون متنفریم. اینا رو نمیشه گفت مثلا.


واسه خودم لاک نارنجی و زرشکی خریدم. و عکس برگردون دزد دریایی و گاو. و هارد اکسترنال و مموری واسه گوشیم. رفتم تولد با فراری. موهامو بعد از سه سال بلند کردن پسرونه زدم. پیتزا قیفی خوردم. کتاب خریدم. خط چشم کشیدن یاد گرفتم. بچه ماگ جدیدم که تولدی هدیه گرفته بودم افتتاح کردم. شب های متمادی شربت ابلیمو و چای میوه ای و سن ایچ پرتقالی خوردم.


خوب نشدم.


به نفیسه گفته بودم سالها بعد که از آب و گل در اومدم و تونستم مستقل بشم، میرم یه جا که هیچکس منو نشناسه، واسه هیچکس مهم نباشم، تنهایی به زندگی ادامه میدم. دیگه کسی نیست که ناراحتم کنه، کسی نیست که ازم توقع باشه چیزی باشم که نیستم، کسی نیست که توقع داشته باشم براش مهم باشم یا برام کاری کنه، کسی نیست که از اتاقم بره بیرون و در رو باز بذاره، زندگی آرومه و من آرومم.

هفته پیش فهمیدم که نمیشه. هفته پیش که همه امتحان داشتن و کار داشتن و کلاس داشتن و پروژه داشتن و شکست عشقی خورده بودن و محرم نبودن؛ هفته پیش که من تمام راه هایی که در طول عمرم باهاشون خوشحال میشدم امتحان کردم و خوشحال نشدم؛ هغته پیش که حتی تولدمم بود. من یکی رو میخواستم که بهش بگم ناراحتم و بگه تو حق داری ناراحت باشی. یکی باید می بود که من بهش بگم آدمای اطرافم قول هاشون رو میشکنن و آدمایی که قولشون رو میشکنن قابل اعتماد نیستن و آدمایی که قولشون رو میشکنن و بعدش از آدم معذرت نمیخوان و به جاش وانمود می کنن قولی نداده بودن یا یادشون نبوده قول دادن بعدش هرچقدرم بگن یادشون بوده و معذرت بخوان نمیشه بهشون اعتماد کرد. من باید به یکی میگفتم کسی رو ندارم که بهش اعتماد کنم و بدونم قول هاشو یادشه و بدونم دست به پاهام نمیزنه و وقتی کنارم وایمیسته پنچه پاشو رو پنجه پام نمیذاره و وسایلم رو جابجا نمی کنه و بهم دروغ نمیگه و ازم توقع نداره جیمی نوترون باشم در حالی که من ته تهش پوزیترون هم نیستم و فکر نمی کنه من ته تهش پوزیترون هم نمیشم و بهش بگم من از تنها بودن می ترسم. چون اگه یکی رو داشتم که میشد بهش همه ی اینا رو گفت، خب دیگه اینجوری نبود که من همه ی اینا رو نداشته باشم. اونجوری زندگی خیلی بهتر بود کلن.

۷ لایک
حالا چرا با هولدن سر سنگین بودی؟ :))

من که گفتم نمیشه...

پاستیل خوردن رو امتحان نکردی؟

یه چیزی از همه بدتره. اینکه کسی رو کلا نداشته باشی بد نیست اینکه اونیکه باید باشه هست ولی ویژگی های فوق رو نداره بده! (چقدم که گویا حرف میزنم کلا من :|)

چون هولدن تنها آدم مشترک بینمون بود که میتونستم سرش غر بزنم و اعلام نارضایتی کنم، ولی اصن غر زدن های منو پذیرا نیست هیچوخ:دی

خو من باید حضورا به این درک می رسیدم:))
کامنت بعدی رو خوندم خر فهم شدم:دی

کلا تو زندگی هر آدمی یه دوره هایی هست که هر چی کار خوب میریزن جلوت باز حس می کنی حس هیچکدوم نیست. اصلا دست به کار هم میشی اما باز یه چیزی ته دلت رو خالی میکنه. ولی خوشبختانه همون طور که ‌گفتم دوره ست و میره پی کارش. 
و اینکه خودت فهمیدی تنهایی نمیشه ادامه داد. با قسمت آخر حرف elanor موافقم. تف تو روح آدمی که باید همه چیز رو بهش یاد داد و ایده آل های تو، روی سیستمش تعریف نشده و بدبختی اینه که ول هم نمیکنه!

خو دوره نیست آخه، من اتفاقای بد بد برام افتاده که حالم بده:دی

اگه بخواد یاد بگیره من حاضرم تحت تکفل بپذیرمش :بغض

خب اگه تلاشی برای یادگیری نداشته باشه چی؟

تو ام تلاشی برا یادگیری نکن:|

من نباید بگم این پستو دوس داشتم . ولی خب داشتم . خب دوس داشتن الزاما معنی ش این نیس که چیزی خوشالت کرده . منم خوشال نشدم ، ولی خب بغض کردم .



عه خب بغض نکن:(

ولی مطمئن باش اتفاقای بد بد از زندگیت بالاخره میرن. دائمی نیستن.  ;)

اگه تلاشی نکرد برای یادگیری باید یه چیزی بهش یاد بدیم که بفهمه باید تلاش کنه که یاد بگیره! :)
ولی جدی، تلاش نکردن با نخواستن فرق داره. تلاش نکردن از تنبلی و بی انگیزگیه که با تشویق درست میشه ولی نخواستن رو سخت میشه درست کرد. 

خو از کجا بدونیم نمیخواد یا نمی تلاشه؟

۲۴ ارديبهشت ۱۱:۱۷ گمـــــــشده :)
اون همه کار کردی و خوب نشدی؟ من بودم با اون همه کار از خوشی دلم غنج می رفت.
:|
باباهه همیشه دوست دارن تکلیف معین کنن. یه مدت رفتار خرکی (یعنی خلاف اونچه الان هستی)داشته باشی خودش می فهمه باید سکوت کنه.

منم در حالت عادی با این همه کار خوب میشدم:))

کلا بی خیال باش بخدا بهترین راهه وقتی میبینم بین منه باخیال و ادمای بی خیال چقد فرقه حرصم میگیره
ادما کلا  خوش قول نیستن

بیخیالی در سرشت من نیست:دی

وقتی که دیگه هیچی هیچی هیچی حال آدم رو خوب نمی کنه، و اگه یه بخش بزرگی اش به خاطر کسانی هست که تو را آزار دادند (خوبه که دلیلش معلوم باشه)، یه جمله ای هست که حال من را خوب می کنه: "همه شون برن گم شن" :))))

به قول جیم جار موش:  Don’t let the fuckers get ya
هیچ وقت نگذار عوضی ها اون Yeah هیجان انگیزشون رو سر بدهند که بلـــــــــــــــه حالشو خوب گرفتیم :)
ادامه بده، محکم باش مثل همیشه، اجازه داری ناراحت باشی، اجازه داری غصه بخوری، حتی اجازه داری عصبانی بشی، ولی... نه خیلی زیاد :*

:)

دیگه از رفتارش و اعتقاداتش کاملا مشخص میشه که نمی خواد یا نمی تلاشه!

قابل توجه نفیسه خانوم!:دی

جولیک عزیزم...





+یه عالمه وقت تو دلم قربون صدقه ت رفتم. این یکی باید بلند می شد.

:)...

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
به مرور
خوش باوری هایی که بر باد می روند
خبردونی
1134-اسنپ
چی میشه گفت؟
شاهزاده خانومی که نمیخندید 436
دیشب خواستم بخوابم اما مگه تو گذاشتی؟
تگ ها
بایگانی
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک