این روزها که میگذرد، نمیگذرد

پدرم را یک جور هول و ولای عجیب فراگرفته که قبل از اینکه ما عرضه مان بشود گلیممان را از آب بکشیم بیرون خواهد مرد، و تنها راهی که برای کشیدن گلیم از آب بلد است هم از جاده ی مهندسی ومقاطع تحصیلی بالاتر میگذرد.
حالا دو روز است برادرم رفته پی یک کار آزاد از همین ها که توی خانه شان کالا می فروشند و طفلک با همه کمرویی اش اول آمد که روی من کارش را امتحان کند ومن از همه جا بی خبر بیخیال گفتم چیزی لازم ندارم و با شانه های خمیده از اتاق بیرون زد و نمره هایش هم خوب نیست و رشته تحصیلی اش را هم دوست ندارد و پدرم هول و ولایش بیشتر شده که "پسره پاک خل شده" و هی به زهرا میگوید توی این دوماه مانده تا کنکور بخواند که قبول شود و من...من را میبرد کاراموزی توی شرکتشان و تازه میخواستم اعلام کنم دیگر نمیخواهم بیایم...از هر سه تایمان پاک ناامید شده و من هم عین موز مینشینم کنج اتاق گریه می کنم که ظرفیت توقعات آدم ها را ندارم و یکی نیست بپرسد مگر دنیا آمده ای که توقعات آدم ها را براورده کنی که بگویم آره من کمبود محبت دارم باید حتما یک نفر ابراز رضایت کند از من تا خودم هم راضی باشم.
۱۶ لایک
۲۲ اسفند ۱۶:۰۵ علی موسوی
من پیش دانشگاهی بابام هی صدام میزد بیا جومونگ ببین  :) یه دلیلی که با 5 ماه درس خوندن  انتخاب اولمو تو دانشگاه تهران قبول شدم استرس نداشتنم بود  وقتم اضافه اوردم نقاشی  میکشیدم رو برگه سوال! .. به بابات بگو  وارد جزئیات شدن واسترس وفشار  زیاد نتیجه عکس میده بیشتر ..   بنظرم والدین باید بطور کلی انگیزه و هدف رو تقویت کنن و خود فرد باید راهشو پیدا کنه ...

منم سر عمومیا وقت اضافه آوردم یک ربع:)) سر اختصاصیا اصلا به شیمی نرسیدم:))

همینطور که بابای من سالهاست منتظره بچه هاش دکتر بشن :|

بیل گیتس، زاکربرگ، لری پیج. ما قراره اینا بشیم.

گیتسشون منم:| پیجشون ممده:| 

۲۲ اسفند ۱۸:۴۲ **مرضیه **
من شخصا زندگیم رو حرفا و خواسته های بابام میچرخه:(
عین موز؟! :|

عین خود خود موز!

خدا رو شکر خواهربزرگم که فرزند ارشد خانواده اس همه ی آرزوهای مامان و بابام رو برآورده کرده؛ دیگه کسی به بقیه گیر نمیده :))))
کاش ی ناجی مثه خواهرم داشتین ...

ناجیه قرار بود خودم باشم:)) ولی تو خونه ما کسی که افتخار میافرینه فقط چماق میشه تو سر بقیه:| اشتهای سیری ناپذیری واسه موفقیت داریم:|

۲۲ اسفند ۲۰:۱۰ آدرینا عظیمی
این موضوع فقط مختص خونواده ی شما و دغدغه های پدرت نیست. همـــــه با این مسئله درگیریم کم و بیش :|

هوم:) مساله بعد مامان تشدید شده:)

من هم همین حس رو دارم که باید انتظارها و توقعات دیگران را برآورده کنم تا خودم راضی بشم، ولی تجربه و گذر زمان نشان داد که این خیلی شرایط رو برای خودم سخت میکنه، الان درونم یجور انقلابیه که دارم یواش یواش بروزش میدم بیرون..
به نظرم اگر دقیقاً میدونی چی میخوای و ازش مطمئنی همون رو بچسب. یک مقدار تلاش و خلاقیت باید به خرج بدی تا بتونی بین خواسته خودت و دیگرانی که برایت مهمند اشتراک پیدا کنی. مسئله رو از چند زاویه نگاه کن. واقعاً دنبال دلیلی هستی که هم دل خودت را راضی کند و هم مثلاً نگرانی پدرت را برطرف کند. اگه از روی دلیل و منطق و برنامه ریزی جلو بروی نه خودت بعداً پشیمونی و نه اینکه غصه میخوری به حرف بزرگتر گوش نکردی :)) 

من اصلا نمیدونم خودم چی میخوام:دی

یکی بود که میگفت:
نمیدونم رمز موفقیت چیه اما شکست یعنی اینکه بخوای همه رو راضی کنی...

شیخ هستم در شرف شکست:/

جولز هستم پیچ قبل از همون جاده:|

نمیشه بهشون ایراد گرفت . حق دارن یه جورایی.

واسه همین مث موز گریه میکنم:|

حالا که برادرت با همه ی کم روییش حاضر شده چنین کاری رو شروع کنه، حمایتش کن ویرگولشنم... 
کمکش کن، از دوستای اینجات مثلا شروع کن ^-^
من به همه چیز احتیاج دارم همیشه:| بدون اینکه قصدم حمایت باشه بگو مثلا چه چیزهایی داره 

والا هنوز نمیدونم چیا داره، به من نگفته بود برا چی داره میپرسه که چیزی لازم دارم یا نه! منم که گفتم نه، رفت که رفت:( بچه ...:(

راستی از پدرت که نوشتی یک لحظه فکر کردم پدر خودمه، از بس این حس رو داره، من بارها خواب مرگش رو دیدم(زبونم لال شه:( ...) 
خیلی بده این حساشون خیلی...
اه

من مدام خواب میبینم دارم برادرمو میکشم:| میدونم ربطی نداشت ولی باید میگفتم:))

جولیک. :بغل: 

هملت:بغل: :(

بالاخره یه جایی باید حرفتو بزنی!!! 

یه چند مدت بابات ناراحت میشن، ولی بعدش دیگه میپذیرن مساله رو.

به ولله قسم اگر پدر من طی پنجاه و پنج سال زندگیش چیزی رو از جانب کسی پذیرفته باشه:))

۲۳ اسفند ۰۱:۰۰ هولدن کالفیلد
میشه مثل موز بشینی گریه کنی من ببینم چه شکلیه :|

موز موجود زرد بی خاصیتی هست که صدا ندارد:| وجه تشابهش اینه:|

۲۳ اسفند ۱۷:۱۹ داداش مهدی
عجیب‌تر اینکه پدر و مادر ما عمده‌ی فعالیت‌های جانبی ما رو زودگذر و نوعی هوس می‌دونن.
واقعا کسی که استعدادش توی کاسب شده چه لزومی داره هفت سال پزشکی بخونه و آخرش سرخورده بشه؟

من استعدادی ندارم هنوز:دی

۲۳ اسفند ۲۰:۰۱ خیال واژه
لعنت به این انتظارات که چهار سال از باارزش ترین روزای عمرمو به گه کشید.دقیقا به گه.و لعنت به این چماق هایی که آماده ن حتا در صورت موفقیت در بیرون کشیدن خودم از گه,کوبیده بشن تو سرم.
+یه چیز آبی که بشینه گریه کنه نمیشناسی?
و نهایتا از بی ظرفیتی خودم ابراز انزجار میکنم همینجا.

بلوبری چطوره؟

۲۴ اسفند ۱۳:۰۳ خیال واژه
خوبه

نی!

۲۵ اسفند ۱۲:۳۳ آناهــیــ ـــتا
همه ی پدرمادرایی م میشناسم این نگرانی رو دارن. و این اتفاق واقعا هم میوفته. بیشتر ماها طی یه اتفاق_حالا هرچی ک باشه_ ممکنه که از خانواده مون دور بیوفتیم و مجبور باشیم گلیممون رو از آب بیرون بکشیم. اما واقعیت اینه که ما تو همچین شرایطی نخواهیم مرد. همونطور ک اجدادمون نمردن. شاید یه مدتی سختی و ناراحتی بکشیم اما بلاخره میوفتیم رو غلطک و مهمتر از همه اینکه زنده میمونیم.
البته اگر بتونیم تا وقتی آدما برامون هستن ازشون کمک بگیریم و خودمونو بالا بکشیم خب خیلی عالیه. فرصته بهرحال.
اما خب اینکه بعد چنسال یهو بفهمی ک پدرت وادارت کرده فلان رشته رو بخونی ک...
بیخیال :||||||

راستی، برادرت با کارهای عملی چطوره؟

#DoNotWeepWildFlower
:)

من به شخصه فکر میکنم نخواهم مرد. فقط بدبخ خواهم شد:دی

کارهای عملی یعنی چیا؟

چرا آخه پدرا اینطوری ‍َن؟ چراااااا؟
چون حق دارن آدم غصه ش می‌گیره... چون خودمونم حق داریم، بازم آدم غصه ش میگیره....

دوسر بن بسته:|

دقیقا. برآورده کردن توقعات اطرافیان خیلی سخته. :(

مخصوصا وقتی با هم مغایرت دارن:))

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
به مرور
خوش باوری هایی که بر باد می روند
خبردونی
1134-اسنپ
چی میشه گفت؟
شاهزاده خانومی که نمیخندید 436
دیشب خواستم بخوابم اما مگه تو گذاشتی؟
تگ ها
بایگانی
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک