بگفت از عشق کارت سخت زار است، بگفت از عاشقی خوش تر چه کار است؟ و اینا:دی

سال اول دبیرستان یه معلم ادبیات داشتیم خیلی رو اعصاب بود. نصف کلاسش به ذکر رشادت های شوهرش که شهید شده و بچه هاش که رتبه چند کنکور بودن و دانشگاه شریف درس خونده ن و خودش که نوه کدامین مرجع تقلید و عروس کدامین رجل سیاسی بود میگذشت. بعد منم باهاش خیلی کل کل داشتم چون ماشالا مطالعاتم وسیع بود و اون موقع هنوز اعتماد به نفسم تا سقف می کشید، هی با این بشر وارد بحث می شدم و خلاصه روابط خوبی نداشتیم اصن:دی بعد این بشر یه بار سر یکی از دروس-قصه خسرو و شیرین؟- به ما گفت برید خونه بگید عاشق شدید ببینید  ری اکشن خانواده چیه!


هیچی دیگه ما هم جوون بودیم و خام، سر میز نهار جمعه-آبگوشت!- اعلام کردیم که عاشق شدیم!

یعنی تا عمر دارم اون صحنه ای که مامانم قاشق رو از دهنش دراورد و گذاشت پایین، و همونطوری با دهن باز به من خیره موند، فراموشم نمیشه:|:|:|


هیچی دیگه، فرداشم در معیت خانواده رفتیم استاد ادبیات رو شستیم گذاشتیم تو دفتر مشاور پایه مون خشک شه:|


حالا مامانم، کجایی؟ من عاشق شده م!:|

۱۰ لایک
۰۹ اسفند ۲۲:۴۵ خانومی ...
اصلا تصورش رو هم نمیتونم بکنم :/

که بری خونه بگی عاشق شدی، یا اینکه رفتم خونه گفتم عاشق شدم، یا اینکه عاشق شده م، یا چی؟

۰۹ اسفند ۲۲:۴۶ ماهی سیاه کوچولو
چه معلم باحالی :/
اگه اشتباه نکنم توی جولیک شناسب خونده بودم در بیست سی برخورد اول خوب نبستین همچون چیزی، الان پست اثباتیشم گذاشتین :دی
شوخی میکنم البته :)

ینی در بیست سی برخورد اول با معلم ادبیاته خوب نبودم؟:دی

امیدوارم یک طرفه نباشه، عشق یک طرفه

یه طرفه س:))

جدی گرفتینا:دی

۰۹ اسفند ۲۲:۵۰ ♫ شباهنگ
عاشقِ مراد؟
یا چی؟

به قول نفرتیتی مراد خودش ملکه داره، ما را به مراد کاری نباشد:|

چه دبیری بود! این چه آزمایشی بود اخه :/

میخواست بگه مثلا زمان خسرو و شیرین ازادی بیان وجود داشته:|

بعد که در جمع خانواده گفتی عاشق شدی چه مدت طول کشید تا کبودی هات برطرف بشه؟!!:)

قبل اینکه با گوشت کوب سر میز بهم حمله ور بشن لو دادم جریانو:))

ولی کبودی های ناشی از منفجر کردن معلم ادبیاته خیلی طول کشید تا خوب شه:))

۰۹ اسفند ۲۲:۵۵ عکس خنده دار
هه ! واقعا ... چ قدر داستان جالبی بود و اگه آخرش واقعی باشه که دیگه نور الا نور 

نور علی نور!

پس بگو چرا کلاس های ۸ صبحتو میپیچونی:دی بگو چرا خوابت زیاد شده :))

با خوابم این ریلیشن شیپ زده م:))

+تو جواب یکی از کامنتای پست قبل گفتم چرا:دی

مگه من باهات شوخی دارم :دی 
تو هم شوخی نداری 

من با همه شوخی دارم:|

در جای دیگری هم میفرماید
چهانیان گر همه منع من کنند از عشق
من آن کنم که خداوندگار فرماید

خداوندگار که میفرماد شوعرش بدین بر سر خونه بختش:|

۰۹ اسفند ۲۳:۱۴ آقای الف
باز که می خواین به مامانتون بگین از ابگوشت خوردن بندازینشون !!! از یه سوراخ چند بار گزیده میشین

:)))))

بعضی وقتا آدم دلش برا از آبگوشت انداختن یه نفر هم ممکنه تنگ شه:)

خخخخخخخخخخخخخخخخخ
خیلی باحال تحریر کردی همچنین شیوه نگارش.مردم از خنده

متشکرم:دی

۰۹ اسفند ۲۳:۵۰ سپی‍ ده
این معلم های ادبیات از عجایب خلقتن به انضمام فیزیک البته :)))

کلا معلم ها عجیبن:دی

۱۰ اسفند ۰۰:۱۳ کودک فهیم
یه معلم حال بهم زن این مدلی از نوع دین و زندگی داشتیم. اه اه یادش افتادم.
تو اون دانشکده مورد مناسبی برای عاشق شدن وجود نداره. گشتم نبود نگرد نیست :)))))

قابل توجه ملت،گشته ها:))

۱۰ اسفند ۰۱:۱۳ زهرا رضایی
:)))))

نخند حاجی:))

من همینجوری مطرود هستم:|
بهم میگن تو ذاتا عاشقی، حالاتت نرمال نیست:/
حالا فککک کن بیام بگم عاشق شدم، از شهرم که هیچ از سرزمینم باید کوچ کنم:)))

+ انتظار داشتم قاشق پرت شه تو صورتت:| چرا نشد پس بخندیم؟
+ ببین، خیلی عجیبه اگه من یه وقتی عاشق شم، خیلییی ها، بعد واسه تو از اونم عجیب تره حتی:|||

مامانم اصولا برخورد پرخاشگرانه نداشت هیچوقت، من تا حالا از مامانم کتک نخورده م:دی ته تهش سرم داد میزد:دی

+چرا عجیبه؟اتفاقا من همیشه فک میکردم تو عاشقی:/

مبارکه :)))))

مامان بابای من فکر کنم از ترم یک دانشگاه منتظر شنیدن چنین حرفی از من بودن تا بعد ری‌اکشن‌های خیالیشون رو نشون بدن :))))

به آرزوشون رسوندیشون؟:دی

مادر جان بهارت حتما حالا خوشحاله ک دخترکش عاشق شده و ارامشش دو چندان میشه... لحظه هایت شاد سارای عزیز با ارزوی ارامش بیشتر برای مادر جان بهار نازنینت

البته اصن آرامش آدم بیشتر نمیشه، ولی آره امیدوارم خوشحال باشه:دی

نمیدونم چراا معلم ادبیاتا همیشه توو مخن :|
ما این کارو با فک و فامیل که جمع بودیم و بازی می کردیم کسی که باخت توو جمع بره بگه مثلا بابا مامان من زن میخام :دی

یکی از دلایلی که من تاحالا جرات حقیقت بازی نکردم همینه:/

۱۰ اسفند ۱۲:۰۶ • عالمه •
اینقد بدم میاد از این آدمایی که هی تعریف میکنن از خودشون /:
بسوزه پدر عشق |:

منم خیلی بدم میاد، بلااستثنا حال تک تک اساتیدم که اینجوری بوده ن رو گرفته م:))

از این معلما که کارای محیرالعقول می کنن که بگن خیلی شاخیم. :|
عاشقی رو که هر روز 1000 بار میشیم و 1000 بار فارغ!

شما فرکانس عاشق شدنتون بالاس خب:/ من بار اولمه:/

۱۰ اسفند ۱۳:۴۶ آقای سین
عشق آن است که ببوید نه آن که جولیک بگوید!

خلاصه اگه عاشق هم شدی صداشو در نیار

باعش:))

۱۰ اسفند ۱۳:۴۸ هولدن کالفیلد
عاق کی شدی؟ :))

الان مثلا بگم بیژن مرتضوی به جا میاری تو؟:))

۱۰ اسفند ۲۱:۳۷ ریحانه .الف
واقعا!؟؟
حالا من چی بپوشم؟!
:))

لباس مناسب با رعایت شرعیات:)):|

۱۰ اسفند ۲۱:۴۶ هولدن کالفیلد
همون ویولونیسته؟

نه اونکه تو اخراجی هاس:/

من که در کل موجود عاشقیم... عاشق همه چیز!!! و عاشق هیچ کس :))

+ عاشق شی حسودیم میشه:| تو زن ایده آل رویاهای من بودی و هستی و خواهی بود

زن ایده آلت عاشق نمیشه؟:دی

۱۱ اسفند ۰۱:۰۵ زهرا یگانه
من با این معلمتون ارتباط حسنه ای برقرار کردم. :))

بلا به دور:|

مثلا من برم به بابام بگم عاشق شدم...
شب ساعت 9 میذارنم دم در :)))))))))))

:)))

۱۲ اسفند ۱۳:۵۲ خانومی ...
که برم خونه بگم عاشق شدم. البته الان که متاهلم ولی دوران مجردی اگه میگفتم دو حالت داشت یا فرداش ختمم بود یا باید میگشتم دنبال پرورشگاه که منو قبول کنن :/

:))

پس چه خوب که مامانم نمیتونه از خونه بیرونم کنه:دی

بدبخت شدی! جدی میگم...

کارم سخت زار است:|

آره سخت زار که هست! ولی از این خوش تر کار خیلی زیاد هست! من اینو گفتم صرفا واسه اینکه بعدا که به فلاکت افتادی بگم I told you so!

مرسی دوستم:|


تصور اون صحنه ای که گفتی عاشق شدی برام خیلی بامزست:))))

آخ آخ اگه بدونی ظرف نیم ثانیه چنان سکوتی میز رو فراگرفت که حتی اون گوله خار معروف هم جرات نکرد از تو کادر قل بخوره:))

خندیدم کلی...روحیم عوض شد اصن:))))
عکس العمل خانواده باید خیلی جالب بوده باشه.
یهو وسط بحث های عادی همیشگی بدون هیچ زمینه سازی "من عاشق شدم"...خخخخخخخ:)))

عکس العمل خانواده رو که شرح دادم:|

اره شرح دادی:)
قاتله دیگه....گاهی دلش میخواد اینجوری باشه:)

:))

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
دیشب خواستم بخوابم اما مگه تو گذاشتی؟
یه کتاب بنویس بذار کنارش
تخم تردید
بر تو و آن خاطر آسوده سوگند
آبی و امن و روشن
مد
ازگاردیا
تگ ها
بایگانی
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک