حسن یوسف

حسن یوسف هایت را میخواهند بریزند دور مادر...

آورده بودمشان توی خانه،گذاشته بودم همینجا که میخوابیدی و من یک مااااه تمام نیامدم بالای سرت چون ترسیدم گریه کنم و فکر کنی داری می میری و یک شب که گفتم فردا دیگر قول میدهم بیایم بالای سرت دیگر نبودی و هیچکس به من نگفت نیستی و من داشتم ماکارونی می پختم و هنوز نیامده بودم بالای سرت و ظهر شده بود و تا عصر وقت داشتم به خیال خودم و تو نبودی و هیچ کس نگفت مادرجان بهارت رفته. هوم. گذاشتمشان همانجا که قهرشان آشتی بشود و برگ های سوخته از سرمای زمستانشان جان بگیرد و من آن شب نشستم جلوی قلمه های همین حسن یوسف زار زدم که دیگر مادر جان بهار ندارم که بهتان آب بدهد و مادرجان بهار نباشد میخواهم سر به تن هیچ حسن یوسف احمقی نباشد که مادر جان بهار عاشقش باشد و من نشسته باشم با ترس و لرز ساقه های نازکش را بریده باشم و قلمه زده باشم که مادر جان بهارم عوض یک حسن یوسف پنج تا حسن یوسف داشته باشد. هوم. دو تا قلمه بیشتر نگرفت و سه تای بقیه پژمرد و الان سه تا حسن یوسفت را میخواهند بریزند دور مادر...که جا تنگ است و خانه جای گلدان نیست و لک آب پاش روی کجا و کجا و خاک گلدان روی چی و چی می نشیند و من به هیچ کس نگفتم من از همه یک ماه کمتر مادرجان بهار داشتم چون یک ماه ترسیدم بیایم بالای سرت گریه کنم و فکر کنی داری می میری و نیامدم و الان این سه تا حسن یوسف را با ترس و لرز و با خجالت دارم به زور زنده نگه می دارم که مادر جان بهارم فکر نکند یادم رفته عاشق حسن یوسف هایش بود و مثل همه آنها که فحشم دادند و چنگم زدند فکر نکند یک ماه بیخیالی طی کردم که درک که مادر جان بهارم افتاده توی تخت و کی حواسش بود من شب ها روی زمین می خوابم چسبیده به دیواری که پشتش تو خوابیده بودی و یواشکی بی صدا اشک میریختم که مادر جان بهارها از پشت هزارتا دیوار هم صدای هق هق بچه هایشان را میشنوند و فکر می کنند دارند می میرند.هوم. سه تا حسن یوسف ازت دارم که به یادت بزرگ می کنم و برگ هایشان را جای دست های تو نوازش می کنم و جای قبرت به گلدات هایت آب می دهم و حسن یوسف هایت را میواهند بریزند دور مادر....من این درد ها را کجا ببرم؟

۱۶ لایک
من نه احساسیم نه با خیلی با عاطفه...
اما پستهای مادر جان بهاری رو با لبخند و چشمهای پر از اشک می خونم همیشه..
گاهی اشکام چیک چیک می ریزه گاهی شر شر مثل بارونای رشت و این دفعه مدل دومیه... 
برای گل های پژمرده فاتحه می خونم، برای یادگاری ها هم دعا می کنم.

ممنونم:)

وقتی این نامه هاتو به مادر جان بهار می خونم یه حسی با بی رحمی میاد چنگ می ندازه و هر چی که هست تو دلت رو از چشمات میاره پایین. اون موقع می بینی گونه هات خیس شده.

...

ببخشید در جریان این نامه ها به مادرجان بهار نیستم ! چجوری میتونم در جریان قرار بگیرم؟
الان این متن واقعی هست؟

از طریق تگ مادر جان بهار در این وبلاگ و وبلاگ قبلیم که بهتون لینکشو دادم:)

بله واقعیه...!

:((((

چقدر این پست سنگین بود.. حتی تصورش هم خیلی سخته...

هوم..

۱۷ بهمن ۱۶:۱۹ ایراندخت
مثل یه خواب بده، اون بعد از ظهر که تصمیم داشتی مادرجان بهار را ببینی :( 

من هم یک چهارشنبه با خاله پری ام صحبت کردم، پنجشنبه از صبح خوشحال بودم که جمعه دعوتیم خونه شون، ظهرش فهمیدم بیمارستانه، تا شب رفت توی کما :( جریان مال شهریور امساله. الان خیلی بهتره و بهوش اومده اما هنوز نصف بدنش عملاً کاری نمیکنه.

نمیدونم چرا اینا رو گفتم، نامه ات به دلم نشست خیلی..منم از این نامه ها نوشتم براش. دعا میکنم که جایش همیشه در دلت سبز باشه، هیچکس باور نمیکنه رفته، ایشالا غم دلت سبک بشه یک کم. 

خاله پری خوب بشن زود...:)

همدردیم زیاد زیاد...

:)

خیلی سخته :(( تحمل اینجور غما خیلی سخته ؛ حتی تصورش هم دردناکه :(

اهوم، سخته...

پس دمت خیلی گرم:)

چرا؟

چون خیلی سخته...و شما هم خیلی سرسختی...

من فقط قیافه شو میام هیچم سرسخت نیستم:دی

۱۸ بهمن ۰۸:۱۲ یک آشنا
دلم تنگ شد ! 
یه زنگ بزنم به مادر جان :|
:((

کاش منم میتونستم زنگ بزنم!

من گاهی قیافشم نمیتونم بیام بابا...
جان سخت 4:))

آیکن بروس ویلیس مثلن:))

۱۸ بهمن ۱۴:۰۱ آوو کادو
بسیار تاثیرگذار بود...

:)

امیدوارم آدما بهتر درکت کنند.
ملت برای آدمی که کسی رو از دست داده، دنبال اسلوب های کلیشه ای دلتنگی میگردند. و هر کی از اون کلیشه ها بیرون باشه، بی احساسه! : |
اما خب... هر آدمی روش دلتنگی خودشو داره. کاش روش دلتنگی آدما رو بفهمیم.

پ.ن: من بغضم گرفت از خوندن این پست.

اهوم...هر آدمی روش دلتنگی خودشو داره...

+ببخشید...:(

۱۹ بهمن ۱۷:۰۶ میچکا بانو
چقد این نوشته خوب بود و غم انگیز :((
قلم تون پایدار دوست گرامی ..

ممنان:)

۱۹ بهمن ۱۸:۴۱ خیال واژه
هرچی بگم حس پُستو خراب کردم :))
سکوت فقط

:)

مینویسی که مام بشینیم کنار دست خودت گریه کنیم؟ :(
برات آرزوی روزهایی رو دارم که حس رضایتمندی و لبخند شادی توش باشه. 
به منم نگفتن حال بابا بده و یک ماهی ندیدمش... 
نامردیه این. خیلی نامردیه... 

می نویسم که گریه هامو سرش بکنم بیشتر:دی

حال بابا خوب باشه:)

مثلاً هم نمیگن که رعایت حال ما رو بکنن. 
یکی نیست بگه از بی جرئتی و بی منطقی خودتونه که نمیگین... 
از بس ترسوئین که حقیقتو نمیگین :-| 

یک نصفه روز ازم وقت برد تا بفهمم این کامنت به چی اشاره داشت:))

مرسی 
بابا به رحمت خدا رفته چهار سال و سه ماه و دو هفته و 3 روز پیش.
خدا همه رفتگان رو رحمت کنه 

خدا بیامرزشون:)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
دیشب خواستم بخوابم اما مگه تو گذاشتی؟
یه کتاب بنویس بذار کنارش
تخم تردید
بر تو و آن خاطر آسوده سوگند
آبی و امن و روشن
مد
ازگاردیا
تگ ها
بایگانی
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک