سفرنامه کیش فاز 2

فاز اول!
فردا صبحش ساعت هفت و نیم با دوچرخه از خونه دوست زهرا زدیم بیرون و زدیم به جاده(!) برای رسیدن به لب دریا. خیابونا خلوت و خالی بود و تنها برخوردمون با دیگر انسان ها چهار پنج تا ماشین بود که در جهت مخالف ما میومدن و برامون بوق و چراغ زدن! بخش زیادی از مسیرمون از کنار گله های بز و چمنزارهای آهو دار رد میشد و کلا فضا فضای کلاردشت بود بیشتر!(آخه کیش مگه گله بز داره؟!:|) یه قسمت هایی از مسیر هم گم شدیم و با این حال، وقتی رسیدیم به ساحل فقط خودمون بودیم و دریا و سه تا ماهیگیر در دوردست! کفش و جورابمون رو درآوردیم و رفتیم روی شـ...خب، راستش، اون چیزی که لب ساحل بود شن نبود، مرجان های خرد شده و صدف های شکسته بودن:| بنابراین میتونین ما رو تصور کنید در حالی که عاشقانه چشم به موج ها دوختیم و راه میفتیم که بریم تو آب و با اولین قدم روی این شن نما ها، اینجوری میشیم:
با خودتون دمپایی لاانگشتی ببرید خب...دع:|

بعد خب من از اونجا که بیشتر معتقد به «لذت بردن از صحنه» هستم تا «عکس گرفتن از صحنه»، زدم به آب و زهرا و دوستش شروع کردن از من و خودشون عکس گرفتن. بنابراین جز یکی دو تا عکس از بالا به پایین که نشون میده من تا مچ توی آبم، و خب پاچه هام رو زده م بالا بنابراین نشونتون نمیدم :دی ، از صحنه ای که پشت به دریا ایستاده بودم تو آب و دوست زهرا داشت عکس میگرفت و یه موج اومد منو تا کمر خیس کرد، از صحنه ای که من نشسته بودم تو آب که صدف بردارم و شال و بند و بساطم فرو رفت تو دریا، از اونجا که توی تای پاچه شلوار من پر از همون شن نما ها شده بود، و از بقیه کولی بازی هایی که تو موج ها در آوردیم تصویری در دسترس نیست:دی چند تا صدف ریزه میزه برای دوستام و یه تیکه شیشه لاجوردی رنگ برای خودم برداشتم!:)
بعد تصور کنید من همونطور که تا کمر خیس آب بودم سوار دوچرخه شدم که برگردیم خونه...:| :دی به همون ساحل قسم هنوز کمر و پاهام از این حرکت درد می کنه:دی

یه ساعتی تو پیست لب ساحل رکاب زدیم و مرغای دریایی و مرغابیا و لک لک ها رو ترسوندیم و از خنکای هوا لذت بردیم. همچنان خودمون سه تا تنها بودیم و فقط پرنده پر میزد اون حوالی! در نتیجه همچنان به جیغ جیغ و حرکات خزی نظیر سلفی گرفتن پشت فرمون و افتادن تو باقالیا ادامه دادیم:دی بعد مسیرمون به جاده اصلی وصل شد، نون تازه خریده برگشتیم خونه دوست زهرا که مادرش برامون نیمرو تهیه دیده بود^_^ آقایونمونم که از شب قبل بدون ما تنها مونده بودن، رفته بودن غواصی! منم میخواستم برم خب:( ولی جور نشد برم!:دی دوست زهرا رو برداشته، به سوی خرید راه افتادیم تا وقتی آقایونمون به ما ملحق بشن:دی
بعد کلا من از این تیپ آدم هایی هستم که از خرید کردن می ترسن:| برعکس من خواهرم از ایناییه که تو هر مغازه ای یه چیزی می پوشه و احتمالا همونم می خره:| بعد این منو میکشوند این سو و اون سو که تو بااااااااااااااید خرید کنی!:دی
در نتیجه من یه کیف دستی زنونه قهوه ای رنگ خریدم (چرا که در این اتفاق اخیری که مرداد ماه افتاد فهمیدم دیگه تیپ اسپرت از جانب من در مراسم های رسمی پذیرفته نمیشه، وگرنه گور بابای کیف دستی، مگه کوله چشه!؟) و دیگه بعدش فقط دنبال زهرا اینور اونور میرفتیم:دی از جانب بابا هم یه مقدار پول به زهرا داد که به وسیله ش اینا به کادو تولد هام افزوده شد:دی



قبلا تو یکی از وبلاگ هام گفته بودم عاشق آل استارم ولی نمیتونم بپوشم؟ حالا باید سعی کنم بتونم بپوشم:دی

بعد آقایونمون زنگ زدن که ما رفتیم شهر زیر زمینی شما هم بیاین! ما هم که تا آخرین ساعات کاری مرکز خرید مونده بودیم توش و زیر نور پیشخون رستوران داشتیم سیب زمینی سرخ کرده تناول می کردیم، تاکسی گرفته، خرید ها رو دادیم دوست زهرا برد، خودمون رفتیم شهر زیر زمینی! حالا این شهر زیر زمینی شهر نبود اصلا، یه قنات باستانی بود که تو سقف و در و دیوارش مرجان و صدف دیده میشد، و در جاهاییش با صدای مرحوم اینانلو توضیحاتی در مورد بافت قنات و یه فسیل لاک پشت که تو اتاق سومی توضیحش پخش میشد ولی خودش تو اتاق آخری واقع شده بود، ارائه می دادن! جا به جاش هم ملت فهیم ایران کنده کاری کرده بودن:| یعنی یه دیواری بود مثلا، این دیواره در ارتفاع سه متری از قنات که پر آب بود، و در حالی که با پلِ روی قنات لااقل یک متر فاصله داشت، روش چش چش دو ابرو کنده بودن:| خدایی طرف چقدر به خودش زحمت داده اون یک متر فاصله بین پل و دیوار رو تو هوا بمونه که اون اثر مااندگار رو خلق کنه؟!:|
نکته جالب در این قنات این بود که کله محمد-با یک متر و نود و دو سانت قد-یه جاهایی کشیده میشد به سقفش:دی و اینکه توش صنایع دستی صدفی میفروختن که با توجه به دست ساز بودنشون، بعضیاشون به طرز وحشتناکی در جزییات فوق العاده بودن! یه صدف گرفتیم که از عرض برش خورده بود و توش بابا اعداد فیبوناچی میدید-خود فروشنده نمیدید:|-، قراره قابش کنیم بزنیم تو اتاق محمد که ریاضی می خونه، فرو بره تو چشش:دی
در انتهای قنات هم یه چایخانه مانند بود که وسط آب واقع شده بود، یعنی برای رسیدن به تخت ها و نشستن روشون باید از یه سری راه باریکه سنگی وسط آب رد میشدی! برای چهارتا آدم خسته از دوچرخه سواری و غواصی عالی بود، ولو شدیم همونجا و چایی خوردیم که کیسه ای و کمرنگ بود، و نسکافه بی مزه که اصلا مهم نیست، خوش گذشت:دی

بعد راه افتادیم که بریم، و من عینک دودی مامان رو که به جای عینک دودی شکسته خودم میزنم جا گذاشتم اونجا:| اون خانواده محترمی که داشتن روی اون تخت از بچه شون عکس میگرفتن، بابت اون شبح ابی رنگی که پرید توی کادر تا عینکش رو برداره منو ببخشن!

بعد دوباره رفتیم خرید:| چرا انقدر خرید می کنید خب؟:)) دستاورد بزرگ این خرید یه بسته کاپوچینو-هات چاکلت بود که مزه فوق العاده ای داره، و یه سوغاتی که از اول سفر دنبالش میگشتم و پیدا نمیکردم:دی شام رو هم همون کنار منار ها تناول کردیم و بعد رفتیم وسایلمون رو جمع کنیم که بریم. پروازمون ساعت ده و نیم بود، و ما چون خانواده پاولی که فیل دنبالشون کرده باشه، چمدونا رو از انبار هتل گرفتیم، تاختیم به سوی خونه دوست زهرا و چمدون ما رو هم گرفتیم، تاختیم به سوی فرودگاه و ساعت نه فرودگاه بودیم:| و پرواز یک ساااااااعت تاخیر داشت!:)) بعد ما توی این دو ساعت و نیم آقای بهمن هاشمی رو دیدیم فقط:دی تنها جاذبه ش همین بود:))

ساعت یک و چهل و پنج دقیقه رسیدیم خونه، در حالی که من توی هواپیما نتونسته بودم بخوابم و در حال مررررگ بودم-وقتی خیلی خسته ام دهنم موقع خواب باز می مونه و وقتی دهنم باز میشه از خواب می پرم:| سیستم کاملا هوشمندانه ست، نه؟- چمدونا رو پهن کردیم تا وسایلمون رو جمع کنیم. داشتم لباس و حوله به دست خودم رو میکشوندم تا اتاق، که محمد با یه اسپری برف شادی، یه کتاب و یه کیسه بهم حمله ور شد!:دی لطفا ساکنین پلاک 12 کوچه *** هم بابت جیغی که بیدارشون کرد منو ببخشن!:دی تتمه کادو های تولدم این کتاب و این کیسه بزرگ پاستیل، شکلات تلخ و شکلات ترقه ای از طرف داداش کوچیکه شیطونم بود، که به تنهایی میتونست تولدمو برام بسازه^____^

بهترین تولدی بود که میتونستم داشته باشم، ممنون از هولدن، از منیک، از مگهان، از سرهنگ، از مهندس جان کاکتوس، بابت هدیه هاشون...و همه اونایی که تولدم رو تبریک گفتن...:)
تنها چیزی که کمه، یه نفره وسط همه عکسا، که جاش خالیه...:)
۴ لایک
الحق تولد خوب و اختتامیه خوبی بوده:)
فقط یه چیز راجع به بهمن هاشمی!! من اگه یه روز ببینمش بی شک یه گوله تو مخش خالی می کنم و خلاص!! در این حد رو مخمه :دی

روی عروسی خاله سوسکه رو کم کردیم:دی

۰۴ بهمن ۰۲:۳۲ هولدن کالفیلد
یعنی دنبال چی میگشتی که پیدا کردی؟ :|

زعفران سحرخیز!:))

۰۴ بهمن ۰۳:۰۹ هولدن کالفیلد
ا من فکر میکردم پوشاک میخواستی بخری پیدا نمیشد :|

نه همون زعفرون سحرخیز بود:)) :|

۰۴ بهمن ۰۷:۰۴ ♫ شباهنگ
می‌تونم یه دونه از اون شکلاتا بردارم لطفا اگه میشه بی‌زحمت؟ (آیکون دختر خودب و مودب و سربه زیر که به محض گرفتن اجازه قراره یه مشت شکلات برداره و دربره)

:))

من از شروع تا پایان این پست دندونای زشتم نمایان بود:دی
یعنی رسما دو نقطه دی بودم با دهان گشاد:))

+ اون شکلات ترقه ای ها میدونی؟ میدوووونی ایرانین:|¿ افتخار مان اصلا ولی خیلی گرونن دست محمدتون درد نکنه چیز به این باحالی برات خرید:| :))
+ منم عاشق آل استارم ولی دیگه به تیپ 25سالگیم نمی خوره زیاد...یعنی لباس مناسب ندارم برای ست کردن باهاش اینجوری باید کیف و کاپشن و ال و بل بخرم که تیپم هماهنگ شه با آل استار:| پولش نیست دیگه

آره میدونستم ایرانی ان، رنگای دیگه ش رو خورده بودم:دی 

بابا آل استار کتونیه دیگه با همه چی میتونی بپوشی:/

:))

میخند؟:))

بهترین تولدی که آدم می‌تونه داشته باشه همین سفر و غافلگیری‌های دم به دقیقه اشه، مخصوصا آخرش :)))
من که از همین‌جا با خوندن سفرنامه‌ات حسابی ذوق کردم :)))

آخری عالی بود:)) بچه سه روز بود خودشو کنترل کرده بود چون کادوش جا مونده بود خونه:دی

۰۴ بهمن ۱۷:۲۹ شیمیست خط خطی
یادش بخیر آخرین باری که آل استار پوشیدم ترم چنج کارشناسی بود :)

من یه جفت دارم که به سختی میشه پوشیدشون، ولی آل استار واقعی نیستن:دی

۰۴ بهمن ۱۹:۰۳ تک مُدی
خیلی هم عالی
چه سفر پربرکت مادی معنویانه ای بوده جولیک
من الان منتظرم ببینم شب خواستگاریو و بله برونو عقد و عروسیتو چه میکنن:دی

شب خواستگاری هم مگه باید کاری بکنن؟ اون پسر گردن شکسته ای که میاد خواستگاری باید کاری بکنه!:))

جای شما هم خالی:دی

من خودم دوستم دارم برام کادو بگیرن تا اینکه پول بدن. ولی انصافا یکی از تولدام (فک کنم سال اول دانشگاه) اتفاقی خونه مادربزرگم تولد گرفتیم، همه فامیل هم اونجا بودن. به قدری پول جمع شد که تو پاتختی جمع نمیشه. هیچی دیگه، یه لپتاپ با پول اون تولد خریدم :))
تولد شما هم مبارک بازم ;)

:))

من فکر می کنم کسی که آدمو در حد کادو خریدن نمیشناسه پول بده بهتره! چه بسا گلدون های زشت و تاپ های لختی و کتابهای زردی که من دادم به مستحق-فکر کن مستحق گلدون زشت باشی:|-چون اونی که خریده نمیدونسته من حسن یوسف نگه میدارم به جای گلدون مصنوعی، آستین کوتاه به پایین بپوشم یخ میزنم، کتاب زرد هم نمی خونم:دی

۰۹ بهمن ۲۲:۰۳ یادگار ...
چه سفر خوبی بوده:)
بازم تبریک میگم
اون نفری هم که جاش توی عکسا خالیه، یاد و خاطره ش همه جا هست ولی
زعفران سحرخیز رو که باید مشهد دنبالش میبودید نه کیش!

بله هست...
زعفران سحرخیز رو شوخی کردم بابا:دی دنبال یه مارک پیرهن بودم:دی

۱۰ بهمن ۰۰:۴۶ یادگار ...
مثلا تی_شرت نایک؟! :)

مثلا تی شرت نایک:)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
دیشب خواستم بخوابم اما مگه تو گذاشتی؟
یه کتاب بنویس بذار کنارش
تخم تردید
بر تو و آن خاطر آسوده سوگند
آبی و امن و روشن
مد
ازگاردیا
تگ ها
بایگانی
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک