سیزده ریزنز وای نمیخوام بچه دار بشم.

میدونید، من موقعی که تصمیم گرفتم اپلای کنم و بدون اینکه به کسی بگم بیام اینجا، تنهای تنها بیام و دو سال زندگی کنم (تازه اگه بیشتر نشه) تو خونه واقعا بهم سخت میگذشت. از توقعاتی که نمیتونستم براورده شون کنم خسته شده بودم. رو پای خودم - و کمک برادرم- اومدم، از بابام پول نگرفتم براش، با کمک هزینه قبول شدم که سربارِ خونه نباشم، و بتونم دو سال از زندگیم رو واسه خودم زندگی کنم.

من خیلی وقته که دیگه به اون خفنی که بچگیام بودم نیستم. خیلی وقته که دیگه همه قبول کرده ن من شریف نیاوردم. من ام آی تی نمیرم. من هسته اتم نمیشکافم. من یه دختر عادی بودم که یه برهه ای از زندگیش از هم سن هاش سر بود، و اون دوره تموم شده.

همه به جز بابام.

من نیومدم اینجا که بابام بهم افتخار کنه. من دانشگاه های رنک بالا نزدم که گریه کردنِ بابام بعد از هزار و پونصد شدنِ رتبه م یادم بره. من اصلا اون موقع که اپلای می کردم با بابام قهر بودم، حرف هم نمیزدیم با هم حتی. من تصمیم گرفتم بذارم برم که مال خودم باشم. که زندگیم دست خودم باشه. که فرار کنم از همه سرخوردگیای یک نبودن، تک نبودن، شگفت انگیز و توی چشم نبودن.

مدت هاست که دارم خودم رو پنجول می کشم که بابام برام ایده استارت آپ فرستاده و هر هفته زنگ میزنه که چی شد و چرا من بهش نمیگم که نمیخوام استارت آپ بزنم. بابام زنگ میزنه میگه خودتو بچسبون به مک گیل و کنکوردیا کمته و من هنوز که هنوزه حس می کنم براش ناکافی ام. بابام زنگ میزنه میگه مسابقه تون چی شد و من بهش نمیگم اول نشدیم، میگم نمره مون شد فلان که نره ده تا مسابقه مشابه پیدا کنه که همه رو شرکت کنم بلکه یکی رو برنده شم. بابام داغ دلش تازه شده. فکر می کنه دروازه های فرصت های تازه به روی من گشوده شده و اگه من فل هوا نکردم واسه اینه که میهن آریاییمون کمم بوده. میخواد همه چیزایی که خودش نشد چون انقلاب شد، چون باید میرفت جنگ، چون بچه دار شد، چون سیستم اداری ایران عصبیش میکرد، چون ایران ثبات نداشت، چون پولش رو بالا کشیدن و هزارتا دلیلِ دیگه، تو من ببینه. میخواد بالاخره من یه چیزی بشم، یکی از ماها یه چیزی بشه.

سالها گذشته از موقعی که من سعی می کردم دختر خوبه باشم و آرزوهای همه رو براورده کنم و همه رو دوست داشته باشم شاید یکی بالاخره منو واسه چیزی که شدم دوست داشته باشi. سالها گذشته و به ولای علی اگه من ذره ای موفقیت کسب کرده باشم با این استراتژی احمقانه. و من الان دو قاره و یه اقیانوس اونور تر از خونه م، جایی که سنگر چیدم دور خودم که زندگی خودم رو شروع کنم. پس چرا ول نمی کنم این پنجول کشیدن های بی سرانجام رو؟ چرا هنوز وقتی زنگ میزنه میگه دکترا بخون میگم باشه و وقتی قطع می کنه گریه می کنم؟ چرا هنوز وقتی مسابقه رو نمی بریم یه هفته خودمو تو اتاقم حبس می کنم که «حالا جواب بابامو چی بدم؟»؟


پی نوشت: گوش بدیم.

۴۷ لایک
جولیک :(

 :(

هرسال عید که می‌شه، یک بخشی از عذابم بابت عیددیدنی‌ها لحظه‌ایه که یک والدی شروع می‌کنه از بچه‌اش تعریف‌کردن. و من هی پوست تنم رو چنگ می‌گیرم که چرا تو هیچ غلطی نکردی که بابات حرفی برای گفتن داشته باشه؟

یک جایی می‌خوندم یک نوعی از شیرهای دریایی بچه‌هاش رو بعد از به‌ دنیا اومدن یک مدتی نگه می‌داره و بعد ولشون می‌کنه می‌ره.
حالا این بچه‌ها تنها توی یخ‌بندون باید خودشون از خودشون مراقبت کنن و برن جلو. اونایی هم که ضعیف باشن می‌میرن و بعد بقیه به شکل مستقل می‌رن جلو.
اگه این قابلیت توی انسان‌ها بود و هی آدم به این فکر نمی‌کرد که حالا من چه خاکی به سرم بریزم که یکی از والدینم فلان، و هی توی ذهنش نقشه‌ی فرار از این سیاره رو نمی‌چید تا بلکه بتونه فقط کمی به اونچه که خودش واقعاً می‌خواد فکر کنه، من واقعاً قدردان بارگاه باری تعالی می‌شدم.
مزیت دیگرش هم اینه که شاید توی همون هفته‌های اول وقتی معلوم می‌شد بعضی‌هامون خیلی ضعیف‌تر از اونیم که بتونیم این دنیا رو تحمل کنیم، درجا می‌شتافتیم به دیار باقی انقدر شکنجه به همراه نداشت زندگی.

حالا مسخره ش اینه که تو کل فامیل ما، نسبی و سببی، از طرف پدری و مادری، احدی به اندازه من افتخار آفرینی نکرده. :| یعنی نه که من افتخاری در مقیاس کشوری/جهانی آفریده باشم، ولی اگه بحث بحثِ «جلو فامیل سرافکنده نبودن» باشه، تنها کسی که تو کل خانواده ما از پدری و مادری میتونه سرش رو بالا بگیره بگه بچم تو چشمتون، مامان بابای منن.


اتفاقا فرزند انسان طولانی ترین زمانِ وابستگی به والدین رو بین جانوران داره!

حضرت علی (ع) می فرماید: «فرزندان خود را به عادات و آداب خود مجبور نکنید؛ زیرا آنها برای زمانی غیر از زمان شما خلق شده اند.» (نهج البلاغه گفتار 240)

گفتار علی مال ده ها قرن پیشه
ما چرا هنوز تو دوران جاهلیت موندیم نمیدونم؟؟


برات از خدای جانم قلب و ذهن آروم خواستارم و اینکه ان شاءالله به اونچه که می خوای (و البته صلاحته) برسی

اصن چرا این عادت و آدابِ «انسان باید حتما افتخاری بیافریند و انسانِ والد حتما باید قادر باشد افتخار انسان متولد را به چشم دیگر انسان ها فرو کند» از ما رخت بر نمی بنده؟

ممنون!:)

+خط اول حماسی بود لحن منم حماسی شد. :|

طول می‌کشه تا اون حس درونی آدم با رفتاری که یه عمر از خودش نشون داده، هم‌سو بشه. به خودت مهلت بده، کم کم ذهنت متوجه می‌شه که حرفی که داری می‌زنی منطقیه و دیگه اون حس بدِ «چرا من نمی‌تونم توقعات بابام رو برآورده کنم» رو نمی‌فرسته برات.
بذار از نادر ابراهیمی و آتش بدون دود رفرنس بدم بهت اصلا :)) چند جای کتاب، منشن می‌کنه که انگار اصلا وظیفه‌ی پسرها، به هم زدن تصورات و یاغی‌گری در مقابل پدراست، به هر صورت ممکن. فکر کنم اون موقعی که آرپاچی باباش رو تهدید به قتل کرده بود این رو می‌گفت.
+ بابت آهنگ هم، خدا خیرت بده دنبال یه همچین چیزی می‌گشتم از دیشب! چقدر خوب بود.

قسمت اسپویلیِ کامنتت رو خط خطی کردم! :دی

خیلی جاها اینو میگه. من ولی هیچوقت آرپاچی زندگی خودم نبودم. بیشتر پالاز بودم. سعی می کردم پرم به پر هیچکس نگیره، تهشم پر همه به پرم می گرفت. باز پالاز کعبه رو داشت. من چه؟ من هچ.

واو جولیک... چقدر عجیب و از درون منو گفتی... تک تک جملاتت رو هضم کردم و تصویرمو لابلای همه‌ش دیدم.. و آخ از اون جمله‌ی آخر.. چرا هنوز قطع میکنم و گریه میکنم؟ چرا هنوز خودمو حبس میکنم که حالا جواب مامانمو چی بدم؟ :((
آخ قلبم :((

ای کاش یه راهی بود خلاص شیم...!

برای اینکه باید انقدر شجاع بشی که همین حرف هارو بتونی با ارامش و محبت به پدرت بگی.باید بگی تا آزاد بشی تا رها بشی ربطی به مسافت نداره.این قبول کردن خودت اینکه چی هستی خیلی شجاعت میخواد و گفتنش به دیگران هم شجاعت میخواد ولی خودت یه بچه تصور کن بعنوان سوم شخص یه بچه شاد و کوچولو و دوست داشتنی که مسولیتش با تو و پدرت هر بار اشکش در می اره تو میخوای ازش محافظت کنی به پدرت چی میگفتی تا دیگه اون بچه رو اذیت نکنه؟
خودتو مخصوصا خود شاد درونت باید خیلی دوستش داشته باشی که در برابر همه چی ازش محافظت کنی حتی افکار مسموم دیگران

فکر می کنی نگفتم؟ فکر می کنی تو خودش نشکسته که من مگه ازت چی خواستم؟ فکر می کنی بغض نکرده که من برات کم گذاشتم و تو اونقدری که خفن بودی شکفته نشدی و اینا همه ش تقصیر منه؟

قبل نسخه پیچیدن کاش یه کم نگاه کنین نسخه تون درد نداشته باشه.

۲۰ ارديبهشت ۱۱:۲۴ پشمآلِ پشمآلو
همه همچین دوره ای دارن .. اکثر پدر مادرا فک میکنن بچشون یچی دیگس و فلان ولی بنظرم حالا ک راهتو انتخاب کردی ک بری برا دل خودتو اینا دیگه واقعا نشین فک کن اونا چی میگن و میشن .. یکم سنگدل طور به نظر میرسه ولی اونام فک نمکنن ک تو چی میخوای پس یچیز دو طرفس
اگه مثن گف فلان کارو کن ولی نمخواستی نگو باشه ک الکی دلخوش شه .. بگو فلن قصدی براش ندارم برنامم فلانه

من واقعا یچی دیگه بودم خب. کم کم یچی دیگه گیم (!) فروریخت و توانایی های ابرقهرمانیم رو از دست دادم و تبدیل به دکتر اگزویرِ days of the future past شدم. عادی و معتاد و بدبخت :))

تفهیم این موضوع به والدین که آرزوی شما، آرزوی من نیست. خواست و میل شما، علاقه و اصلا توانایی من نیست، بارِ روی دوش شده...

مشکل اینه که اصلا خواست و میل مشخصی نداره، میاد تو مسیر علاقه و توانایی من توقعات فضایی پیدا می کنه. مثلا من نشسته بودم یه گوشه کتابمو می خوردم، هی میومد سیخونک میزد که این همه کتاب می خونی همه ش رمانه. این همه کتاب می خونی کتاب مدیریت نمیخونی. کتاب گوگل نمیخونی. کتاب استیو جابز ( ِ دزدِ بی شرف :| ) رو نمی خونی.

آقا کتاب خوندن تفریح منه. من دوست دارم هنوز برم آترپندراگون بخرم. چی کارِ من داری؟ :(

و من هنوز غمگینم بابت این که دکتری نخوندم و مامان نتونست بهم افتخار کنه، که وقتی دخترعموش از دکتری خوندن دخترش میگه مامانم چشاش برق بزنه و به من فکر کنه. در حالی که شاید الانم آدم خوبی باشم، نسبتا موفق باشم اما همیشه چیزی هست که بابتش به قول تو چنگ بزنیم به دل مون. خواستم بگم غمت غممه:(

بدبختی من [هنوز] پر افتخار ترین بچه فامیلم و اینطور که فامیل دارن بچه هاشون رو پرنس و پرنسس بار میارن به نظر میرسه که همین طور هم خواهم موند! :| یعنی لیگی که من دارم با تیم هاش مسابقه میدم بچه های فامیلمون نیستن، جوونی های بیل گیتس و مارک زاکربرگه!!! (خوشبختانه جف بیزوس رو وارد بازی نمی کنه چون اون مهندس کامپیوتر نبود.)

کلا اینجورین. فکر می‌کنن باهوش‌های مستعد خاص متفاوت فلانی هستیم که اگه اونی که می‌خواستن نشدیم، چون محیط نذاشته، چون داریم حیف می‌شیم....
و باز خودمم دلم نمیاد با این واقعیت رو به رو بشن که: پدر من، من اون موجود هوشمند عاقل و بالغی که فکر می‌کنی نیستم. و تا دلت بخواد خراب کردم ولی شما نمی‌دونی، و هرچیزی هم که نشدم بیشتر از همه تقصیر خودمه.

آقا من بودم خدایی. تا آخر راهنمایی بودم. بعد دیگه نبودم. :))

دو قاره و یه اقیانوس اونورتر:)

اروپا و آفریقا و اقیانوس اطلس بینمونن دیگه. از اونور بیاین راتون دور تر میشه.

۲۰ ارديبهشت ۱۵:۲۱ فیلو سوفیا
به نظرم به پدرت تاکید کن که خیلی خوشحالی از وضعیتی که توش هستی و دوست داری اونا هم خوشحال باشن.
خانواده من هم قبلا اینطوری بودن ولی الان خیلی بهتر شدن چون میبینن من هر چند اروم ولی دارم به سمتی که بهم ارامش میده حرکت میکنم.

اتفاقا اصلا خوشحال نیستم از وضعیتی که توش هستم، به شدت استرسی و پریشون و از آینده ناامیدم.

چقدر میفهممت:)
این قصه ی من و بابامه و تمام توقعاتی که دارن لهم میکنن. حقیقت زندگی منم اینه که بابام میخواد هرچی خودش نشد من بشم، هر کاری نتونست بکنه من بکنم، هر جا نتونست بره من برم. و یادآوری های هر روزه ش در مورد دورنمایی که برام ترسیم کرده(!) به جای انگیزه دادن بیشتر فلجم کرده و استرسی به جونم میریزه که نمیدونم باهاش چیکار کنم!
فعلا هدف بعدی که برام تصمیم گیری شده اینه که ارشدم رو تهران قبول شم:)

دقیقا و دقیقا و دقیقا!

۲۰ ارديبهشت ۱۵:۴۸ لیلا مجیدی
منم فکر میکنم بچه داشتن وبزرگ کردنش یه فرایندیه که هر دو سمتش آسیبه. بچه به والد آسیب میزنه از همون دوره رویانی و جنینی بگیر تا همیشه، و والد هم به بچه. این آسیب زدن شاید هم با رشد همراه باشه اما انتخاب من قطعا این نخواهد بود که از سلامت و جوونی و وقت و انرژی محدودم مایه بذارم برای بچه‌ای که قراره آسیب و خوره روح و روانش باشم.

بعد من اصلا حس می کنم صلاحیتِ بزرگ کردنِ یه آدم دیگه رو هم ندارم. یعنی من اگه بیل زن بودم قاعدتا باید باغچه خودم رِ بیل میزدم!

شاید داره به مدل خودش بهت اهمیت میده و محبت میکنه. بنظرم باید بهش بگی ک این بهشت زوری فقط جهنمه برات

قطعا داره مدل خودش بهم محبت می کنه و به قصد آزار ریختن نیست کاراش. ولی متاسفانه متوجه فشاری که روم میاره نمیشه.

بدترین کلمات و حروفی که میتونم تایپ کنم اینا هستن " متاسفم اما من واو به واو فاصله به فاصله و نقطه به نقطه ی پستت رو میفهمم" و این فهمیدن اگه از تجربه بیاد دردناک تره دختر ... خیلی دردناک تر ..

متاسفم.

۲۰ ارديبهشت ۱۸:۱۱ هانیه شالباف
کامنت‌ها رو می‌خونم و یه‌سوال مهم از خودم می‌‌پرسم:
چی می‌شه که انگیزه‌های ما برای درس‌خوندن، افتخارکردن مامان/بابامون می‌شه؟ ما واسه‌ی مملکت درس می‌خونیم یا اونا؟
چرا اکثرشون هیچ‌وقت به بچه‌هاشون نمی‌گن:《آرامش تو مهمه؛ نه رتبه و دانشگاه و میزان حقوق و متراژ خونه‌ت》
کی این سیستم مزخرف تموم می‌شه؟!

من به شخصه واسه خودم می کنم هرکار می کنم،  الانم مشکلم اینه که میخوام دوستم داشته باشن.


شما برا مملکت درس می خونین؟ :|

اینقدر حرف دارم واسه این پست که واقعا نمیدونم چی بگم....
فقط: هووووف 😑

هوف!

۲۰ ارديبهشت ۲۲:۴۰ گمـــــــشده :)
چون بابات برات مهمه اما خودت هم برای خودت مهمی وهنوز نتونستی بین این اهمیتی که بایدبرای خودت قائل باشی و پدرت یه تعادل برقرار کنی. حرفات دقیقا شبیه تفکرات من راجع به پدرمه و به خاطر همین نظرم اینه

آره احتمالا همینه.

یه چیزی از بچگی به ما یاد دادن که از بچه میپرسن چرا درس میخونی میگه:واسه اینکه فرد مفیدی برا جامعه بشم و پدر مادرمو خوشحال کنم
این وسط کلا بچه و آرزوهاش و علایقش فراموش شده
من فکر میکنم فقط همینکه الان دوقاره و یه اقیانوس از این مملکت دورتری موفقیت بزرگیه که خیلیا آرزوشونه

من اتفاقا هدف اول و غاییم اینه که به خودم نفع برسونم. میخوام دوستم داشته باشن.

۲۱ ارديبهشت ۱۰:۰۶ دامنِ گلدار
خیلی سخته. من هم وقتی درسم رو تموم کردم و تازه بعد از کلی لخ لخ و کش و قوس و عصبی‌بازی گفتم کارم رو و رشته‌ام رو دوست ندارم احساس کردم که کباب شدند.
من با گمشده:) هم‌عقیده‌ام. ماها میمونیم زندگی خودمون چیه زندگی خانواده‌مون چیه و چون خیلی برای ما تلاش کردن، رسیدن به چنین نقطه‌ای مثل خراب کردن همه پل‌های قبلیه. ولی اینجا باید حواست باشه که والدین کامل نیستن و مثلا بابا مثل هر آدم دیگه‌ای ممکنه اشتباه کنه. با آدمی که در اشتباهه چطور باید رفتار کرد؟ میشه جیغ کشید قهر کرد یا مثل اون موقعهای من بحث و کل‌کل راه انداخت و عصبانیشون کرد :( یا میشه خونسرد باشی و کار خودت رو کنی و از اینکه بهرحال دور هستی استفاده کنی، ذهنت رو آروم و جادار کنی و روی چیزهایی که به نظرت درسته تمرکز کنی. این باعث میشه موفقیت رو نزدیکتر ببینی به خودت و انرژی خوبی بگیری. خود به خود تصویری که به بقیه میدی مثبت‌تر میشه و اونها هم کم‌کم با توی جدید توی ذهنشون خو میگیرن. این وسط اگر بابا ناراحت بشه یا هرچی خب میشه بگی بخاطر اشتباه خودشه و تو مسئول نیستی (شرمنده‌ام :)) ولی باز هم میتونی خودت رو جای اون بذاری (مثلا به هرترتیبی بچه‌دار شدی جانم) و ببینی که تو اون شرایط چه حسی داری. مثلا اگر میبینی که نگران آینده‌ت هست برایش ملموس و با انگیزه از چیزهای ممکن دیگه حرف میزنی (نه از روی هوا بلکه در دایره علایق خودت که شدنی و معتبره اما از ذهن اون دوره مثلا) یا از کارهای خفن کنکوردیا میگی یا هرچی. هرکار میکنی حرص نخور و خونسرد باش. این حرفها که گفتم مال وقتیه که مطمئنی و کامل به نظر مخالف گوش دادی و فکر کردی. دیگه ایشالا درست میشه :)

میدونی چرا نمیتونم حرص نخورم و آروم باشم؟ من کار کردم یه سال، الان رو پای خودمم، ارشد قبول شدم اینجا، تنها زندگی می کنم و نمرده م، و فکر می کنم مادر جان بهارم حقش بود اینا رو ببینه و ندید. حالا همه ش می ترسم بابام هم هیچی نبینه ازم. تهش جفتشون فکر کنن هیچ کدوم بچه هاشون هیچی نشدن و نمیشن.

۲۱ ارديبهشت ۱۴:۵۴ مهدی صالح پور
فکر کنم مرحله بعدی آپدیت شخصیت، کم کردن از صداقتت باشه.
نمی دونم... قطعا آدما فرق میکنن با هم، نسخه پیچیدن عمومی کار درستی نیست. اما احساس می کنم باید بری توی فضای سیاستمدارانه زندگی کردن. گلچین شده به بابا چیزها رو گفتن، گلچین شده به دنیا حرف ها رو گفتن، گلچین شده به همه ویترین نشون دادن.
.
چون تجربه مشابهی، نه به این شکل که گفتی، با خونواده م داشتم، بعد از یه مدت، به این راه حل رسیدم که ویترین خوش آب و رنگِ غیرطبیعی و اگزجره‌ای از خودم رو بهشون نشون بدم تا احساس کاذب موفقیتم رو داشته باشن. که حقوقم رو بیشتر بهشون بگم که خوشحال شن، که موقعیت کاریم رو غیرواقعی بالاتر بگم که دلشون شاد شه!
.
نمی دونم کار درستیه یا نه؛ ولی بهش فکر کن!
که دفعه بعد، بگی آره... اول شدیم، خیلی خوب بود. جات خالی! و خوشحال شه... :)

اگه میدونستم یه بار اول شدنم باعث میشه همه ی اینا تموم شه شاید امتحانش می کردم. ولی وقتی میدونم هیچ پایانی براش وجود نداره فکر نمی کنم تاثیری بذاره.

۲۲ ارديبهشت ۰۳:۳۱ درنای کاغذی
مشکل من فراتر از پدر و مادر رفته، الان یه آدم سخت‌گیرتر و کمال‌گراتر از اون‌ها درون من هست و از صبح که بیدار می‌شم تا شب که بخوابم چندین بار تو گوشم می‌گه: «ببین تو خیلی می‌شد موفق‌تر باشی، چرا نجنبیدی؟»

و واقعا الان نمی‌دونم اگر ندوم برای رسیدن به یه قله، چه چیزی بهم شادی می‌ده. زندگی رو بد ترجمه کردم برای خودم...

بعد دیدی آدم خودشو با آدمای تو شرایط مشابه مقایسه می کنه میزنه تو سر خودش؟ :(

رفقا نسخه پیچیدن تکلیف را با پدر مشخص کن و به او بگو من همینگونه که هستم راضی هستم و خوش میگذرد و ولمان کن تو رو قرآن
با اجازتون منم نسخه تجویزی خودم رو رو کنم :دی
به نظرم مشکلت بابات نیست. که وای حالا چه جوابی بهش بدم
خودتی. من قبلا هم گفته بودم تو از خود دوست نداری رنج میبری:دی
که فکر میکنی باید حتما بابات رو راضی نگه داری. اگه خودت عمیقا به این برسی که زندگی من مال خودمه لازم نیست آپولو هوا کنم که راضی باشم کافیه. که اگه اینجور نباشه به بابات هم بقبولونی انقد توقع نداشته باشه ازت بازم خودت ناراحتی. اون داخل قضیه حل شه جواب بیرون و بابا دیگه کاری نداره خودبه خود حل میشه

نمیدونم.

۲۲ ارديبهشت ۲۲:۳۷ هانیه شالباف
برای هرچی باشه، برای مامان‌، بابامون نمی‌خونیم :))

:))

میدونی یه روزی یه جایی باید برای بابات یه نامه بنویسی و همه ی این حس ها رو بیان کنی یه جوری که بابات از حرفات تاثیر بگیره و به فکر بیفته و به مرور رفتارشو با تو عوض کنه

فک کنم همینطور روابطمون رو حسنه نگه داریم برا طرفین بهتره!

فکر میکنی منی که برات نسخه پیچیدم بقول خودت همه اینارو نکشیدم بعدم این کار کاری نیست به پدرت کمک کن قرار به تو کمک کن می دونی کل این موضوع انقدر دردناک که بعد از نبودنشون هم این حس باهات می مون و الان باهاش برخورد کنی دردش کمتره تا مثل من بعد از نبودشون بخوای دنبال درمان باشی البته دور از جون پدرت. این یه بیماری طولانی مدته انتخاب با خودت دنبال درمان بگردی یا به امان خدا ولش کنی ولی خودش خوب نمیشه

:|

۲۳ ارديبهشت ۱۱:۳۱ درنای کاغذی
در ادامه بذار با صحبت بنفش د موافقت کنم و بهت این رو بگم:
وقتی داری خودت رو پیدا می‌کنی اوایل هر بار دنبال منبع مشکلاتت می‌گردی می‌رسی به پدر و مادر. این زنجیره‌ی تفکرات اشتباه اصلاح نمی‌شه مگر این‌که نقش خودت رو پیدا کنی. در واقع پدر و مادر ما تا یه سنی مقصر هستن، از یه سنی به بعد مقصر ماییم که کنترل رو به دست نگرفتیم. سخت می‌گذره این دوران ولی ارزش این رو داره که خودت رو بشناسی و پیدا کنی.
من و خیلی دیگه از آدم‌های اطرافم الان مثل تو داریم این دوران رو طی می‌کنیم. :)

ای کاش که زودتر این دوران رو طی کنیم به مقصد برسیم :|

۲۵ ارديبهشت ۰۷:۱۵ دامنِ گلدار
من خیلی حرف داشتم برای ادامه‌ی بحث، ولی وقت نداشتم :دی الان حرفام یادم رفته، ولی کلیتش اینه که ترسیدن و فکر کردن به این چیزها کارت رو خرابتر میکنه. نه که فکر نکنی، فکره باشه اما به موقع بتونی بذاریش یک کنار و کار خودت رو انجام بدی. برای زندگی‌ای که از این روز تا روز بعد حتی ثانیه به ثانیه‌ش کلی اتفاق ندیده و عجیب میتونه رخ بده، اینکه خودمون رو محدود کنیم که نمیشه و آخرش هیچی ازمون نمیبینن بی‌فایده است. مثل زندانی کردن خودمونه. من تجربه‌ش رو دارم. الان میبینم که ای بایا، اون بابا مامانی که مینشستن به من یاد میدادن تناسب رو (اگر 4 تا کارگر در ایکس روز یک کاری رو کنند و وسط روز چهارم سه تا دیگه بهشون اضافه بشه فلان و فلان!) و تو انشا کمکم میکردن، الان من باید راهنمایی‌‌شون کنم، نقشهامون عوض میشه، مسائلمون عوض میشه. بعد این بخشی‌اش توی بابای تو داره به تکامل میرسه، زندگی که ایده‌آل نیست. فکر میکنی اگر ما خودمون هم بچه داشته باشیم کاملا باهاش همفکریم؟ اصلا و ابدا. حرف بابا برای خودش و تو شرایطی که زندگی کرده درسته، حرف تو هم در شرایط خودت درسته. به نظر اون اگر اینها رو نگه و راهنماییت نکنه کارش رو خوب انجام نداده و تو به گردنش حق داری، فردا میگی من نمیفهمیدم شما چرا راهتمایی نکردین و غیره. برای همین این اختلاف بیشتر از اونکه بنیادی باشه، نسبی هست و نیاز به میانه‌روی داره.
مثال: رفته بودیم کاشان موتور ماشین خراب بود و نشت بنزین داشت. عصر پنحشنبه بود و فردا جمعه و ما هم باید برمیگشتیم همون روز. فقط یک مکانیکی باز بود یک جوون بسیار بیخیال و در عین حال متفکری بود که جلوی تعمیرگاهش چهار تا ماشین همزمان در حال سرویس بود (یعنی فکر کن جهار تا مسئله حل نشده با کاپوتهای بالا و داستانشون). یکی هم توی گاراژ که زیرش کار میکرد. ما هم رسیدیم پیشش. نه نگفت. هی موندیم هی موندیم. آقاهه یک کمی کار میکرد، یک کمی جک میگفت با مراجعه‌کننده، هی نگاه میکرد به نوبت این ماشینها رو.. خیلی با خونسردی به یک عصر پنجشنبه داغون و لاینحل می‌پرداخت. من مطمئنم تو همه اون لحظه‌ها صورت مسئله رو گوشه ذهنش داشت. آخر کار ما رو که هرکی دیگه بود میگفت قطعه میخواد نداریم با قالب دستی و فرستادن پیش یک تراشکار و غیره از ابتکاری‌ترین راه ممکن راه انداخت . به سلامت رسیدیم.
حالا سوال: به نظرت این آقا به خودش افتخار میکنه؟ (به نظرم روزش پر از این سکانسهاست) ما بهش افتخار میکنیم؟ (قطعا) والدینش راضین که تعمیرکار شده روز تعطیل هم ایستاده کارمیکنه؟ (نمیدونم، ولی ممکنه براشون بچه باحالی باشه!)

چیزی به اسم چیزی شدن نداریم. این رو میگم خودت بدونی. بابا حتما وقتی تو خیالت از خودت راحته این رو میگیره و دیگه نگرانی پیدا نمیکنه. من مطمئنم مادر جان بهارت (که روحشون شاد) هم اونقدر به شما اطمینان داشت که ندیده هم بدونه راهتون رو پیدا میکنین. پس با خودت مدارا کن دختر خوب و بدون اینها فقط مختص تو نیست. زندگی مسابقه نیست که بخواهی خودت رو با همسن و سالهای خودت مقایسه کنی. البته همه‌ی ما این حس رو داریم، منم زیاد دارم و خیلی وقتها نمیذاره کاری کنم. اما وقتی روی دور خوب میفتم، بارها و بارها متوجه شدم که فکرهام اشتباهه، یک مشت تلقینه و ما هرکدوم موجود خاصی هستیم که هرکار بخواهیم میتونیم انجام بدیم. انکار این واقعیت فقط وقتت رو میگیره، اما خب، آدمیم و بعضی وقتها باید پخته‌تر بشیم تا بفهمیم. بهرحال من برایت اسپویل کردم ده سال آینده رو :شرمندگی

کامنت هات خیلی خوبن. یه جور خوبی آرامش دهنده ان و بسیور ممنونم که منو میخونی و برام کامنت میذاری. :)

مرگ بر اسپویل! :جیغ:

۲۶ ارديبهشت ۱۸:۴۸ شیمیست خط خطی

تمام زندگیم تو خونه بابا مامانم همینجوری بود:/ فقط من مدام متهم بودم که از استعدادم استفاده نمیکنم و موقعیتم به چشمشون نمیومد! المپیاد قبول شدم، گفتن کاهلی کردی نرفتی مرحله نهایی. یکی از تاپ ترین دانشگاه های فنی مملکت قبول شدم گفتن تو قرار بود پزشکی قبول بشی :| رتبه ۹ کنکور دکتری شدم گفتن این رتبه رو باید پارسال میاوردی... از این مثال ها زیاد دارم بگذریم. ولی باعث شد هیچ وقت از خودم راضی نباشم و وقتی به اون کمال ذهنیم نمیرسم روحم کم بیاره و خیلی کارهامو نصفه رها کنم و اینم باز بشه دلیل دیگه ای براشون که تو هدر دادی استعدادتو!
الان که ازدواج کردم دیگه خیلی کمتر نظر میدن و با وجود همسری که رویه ش کاملا متفاوته ولی اون آدم سختگیر هنوز درون من وجود داره...

درمان نمیشیم به نظرم :-/


واسه ی من همیشه برعکس این پست بود. همیشه خودم تصمیم میگرفتم و برای خونواده ام تصمیمم رو توضیح میدادم و اونام ازم حمایت میکردن.
رشته ی دبیرستان و دانشگاه و انتخاب رشته و کلاسایی که خواستم برم و هر تصمیمی که بوده رو خودم انتخاب کردم. کلا خونواده ام زیاد گیر نمیدن. خیلی هم بهم افتخار میکنن. هیچ وقت این فشارها رو نداشتم.
تنهایی تصمیم میگیرم. تنهایی اجراش میکنم. کسی باهام زیاد کاری نداره. و از این اتفاق خیییییلی خوشحالم!

خوشحالی ام داره خدایی!

ایول شریف و ام ای تی رو کنار هم آوردی!

واسه مهندسیا همینا تهشه دیگه. البته بابای من هدفگذاریش واسه من شریف/هاروارد بود.

۱۴ خرداد ۰۰:۱۳ ناردونه
بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
منم یه دوره ای خیلی خفن بودم و الان حس میکنم زندگیم ببخشید گ** شده اون سرش ناپیدا!!
** مگه اون سرش ناپیداس؟!:/
نمیدونم
در هر صورت باهات همزاد پنداری کردم

ممنونم :|

یه روز موهامو آبی می کنم، سوار نیمبوس دوهزار فکستنیم میشم، پرواز می کنم اون دوردورا و هرگز برنمیگردم.
دستچین از بلاگستان
سیستم عامل آزاد و متن باز برای فردای فروپاشی
چون «ما را نگاهی از تو تمام است گر کنی».
یک دخترِ تا ابد تنها
شاگرد آخر کلاس
پنج شش و هفت؛ اگر رامین اینجا بود
پست های طبق معمول بی عنوانِ تانزانیا
گرد گرد یه گردو
قلبِ آبی
The Bot
یاسر، عاشقی با علاقه های دروغین
الدنیا دار بالبلاء محفوفه
در حالی که دلش تنگ شده
آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن..
برزخ من
تگ ها
بایگانی
بهمن ۱۳۹۸ ( ۱ )
دی ۱۳۹۸ ( ۳ )
مرداد ۱۳۹۸ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۵ )
ارديبهشت ۱۳۹۸ ( ۱۴ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۱۱ )
بهمن ۱۳۹۷ ( ۵ )
دی ۱۳۹۷ ( ۶ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۲ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۵ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۲ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
پیشنهاد وبلاگ
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
کاشیها را خیال من آبی می کند
حبه انگور
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
از چشم ها بخوانیم
درامافون
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
برای هیولای زیر تختم
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
بوسیدن پای اژدها
هویج بنفش
حمیدوو برگ بیدوو
اوایل کوچک بود
آراز غلامی
Meet me in Montauk
یادداشت های یک دختر ترشیده
Mahsa's moving castle
تویی پایان ویرانی
قالب: عرفان و جولیک بیان :|