YES WE CAN

تاریک شده بود. باد می اومد. بادِ شدید. میخورد تو  گردنِ لختم، سینوس هام، و لب های نیمه جویده م و می سوزوندشون. صبح اونقدر دیرم شده بود که یادم رفت دستکش و شالگردن بردارم و هوا هم اونقدر سرد به نظر نمی رسید به هر حال. اما حالا اونقدر سردم بود که داشتم خودم رو نفرین می کردم چرا یه ایستگاه زودتر از مترو پیاده شدم، و خونه به اندازه فاصله اینجا تا تهران دور به نظر می رسید.

این وسط باید یه درس رو هم حذف می کردم تاقبل از مهلت آخر حذف و اضافه بتونم یه درس دیگه بگیرم، و به هزار زحمت با دست هایی که از سرما بی حس شده بودن سعی می کردم وارد سایت دانشگاه بشم. گوشی اثر انگشتم رو نمی خوند و دربرابر کلیک کردن رو همه چی مقاومت می کرد. همونطور که داشتم بهش ناسزا میگفتم و سعی می کردم وارد سیستم گلستانِ سایت بشم (!) نگاهم افتاد به گزینه بالاییِ منویی که دربرابرم مقاومت می کرد.

«وضعیت اپلای».

این یکی گزینه ی منو از کار افتاده بود. چون وضعیت اپلای دیگه مشخص شده بود. «پذیرفته شده». نگاه کردم به دور و برم. به خودم. به برف که دو وجب رو زمین نشسته بود. به خانمی که از روبرو می اومد و بچه ش رو روی سورتمه دنبال خودش می کشید. به کلید خونه م که یه جاکلیدی نوی سه بعدی پرینت شده توش چشمک می زد. به کارت ویزیتِ مسئولِ جلوه های ویژه WALKING DEAD تو جیبم.

و فکر کردم، پارسال این موقع، منتظر بودم که امسال این موقع، همینجا باشم که الان هستم. همونجایی ام که میخواستم. من یه هدف گذاشته بودم برا خودم، و حالا تونسته بودم، بهش رسیده بودم، بر بلندای اِوِرِستِ موفقیتم ایستاده بودم، و داشتم نق می زدم که سردمه.

۴۰ لایک
۲۱ دی ۰۹:۴۷ دامنِ گلدار
یاد این افتادم نمی‌دونم چرا:
http://gahzendegi.blogfa.com/1393/10
امروز سوز بدی داشت، اذیت شدی. زمستون خیلی طولانی به نظر میاد.

البته من صبحش با عجله پریده بودم بیرون و دستکش و شالگردن یادم رفته بود، وگرنه معمولا انقد در به در نمیشدم با سرما...بعد اینکه آقا من بالاخره نفهمیدم امسال زمستون سرده یا نیست. یه عده میگن الان از پارسال همین موقع سرد تره، یه عده میگن گرم تره! تکلیف ما رِ مشخص کنین :دی

۲۱ دی ۰۹:۵۴ حامد سپهر
yes we can رو موقعی با تمام معنی کلمه حس کردم همون موقعی که بارسلون یه کامبک رویایی زد جلوی پاریسن ژرمن اونموقع بود فهمیدم آدما قابلیتهای نهفته زیادی تو درونشون دارن فقط کافیه بخوان و انجامش بدن اونوقت زمین و زمان هم مجبوره یاریت بکنه

اون میشه YES THEY CAN. از فضل اونا تو را چه حاصل پسرم؟

۲۱ دی ۱۰:۲۹ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
سیستم گلستان اون سر دنیا هم دست از سرت برنمیداره؟ :|

اصن هر چی فکر می کنم بین شیش تا دانشگاهی که اپلای کردم دو جا سیستم انتخاب واحد و ثبت نامشون زشت و بی در و پیکر بود، و من یکی از اون دو تا رو قبول شدم:))

۲۱ دی ۱۱:۰۳ فـ ـرزاد
وای وای کل متن یه طرف اون جمله اخر یه طرف :))
و داشتم نق میزدم که سرمه :))) یعنی این جمله یه هو با لگد زد هرچی قبلیاش ساخته بودن ریخت

آره دیگه چه کاریه رسیدی به هدفت غر می زنی :|

۲۱ دی ۱۲:۰۹ یه دوست
نق بزنی حالا چندان عیب نداره فقط خودتو از اون بالا پرت نکن پایین که خرد و خاکشیر نشی.سعی کن زیادم رو یه قله نمونی که حوصلت سر میره.یه جاهای دیگه رو هم برا خودت نشون بزار.
کارت ویزیت مسئول جلوه های ویژه walking dead !!موقعیت خیلی خوبیه.
تخصصی رو جلوه های ویژه کار میکنی؟

نه بابا! یه سوال فنی قراره بکنیم ازش فقط. من مهندس کامپیوترم اصن، زمینه کارمم تکنولوژی در پزشکیه.

۲۱ دی ۱۲:۵۷ کژال ^_^
خیلی حس خوبیه خوندن اینکه به هدفت رسیدی :))))

انقدر که همه چیز هول هولکی شد و از اونطرف هم دو ماه اول اقامتم اینجا به چالش خورد، خودم اصلا تو حال و هواش نبودم. یهو از سیستم گلستان و اون منوعه که کار نمی کرد یادم افتاد!

۲۱ دی ۱۵:۰۹ Tamana .....
ایشالله یکی یکی به همه هدفات برسی

ایشالا:دی

۲۱ دی ۱۵:۱۰ مینا کرمی
بسیار عالی

بله بله!

۲۱ دی ۱۸:۴۲ بنفشه ❤
نق زدن از سرما بالای اورست موفقیتمان آرزوست :)

ایشالا برا همه جوونا:دی

۲۱ دی ۲۰:۳۹ پریسا ..
یه موقع هایی وسط بچه داری من میگم
Yes I can :دی

من وقتایی که زندگی سختمه به خودم میگم «حالا باید زنده بمونی کتنیس» :دی

۲۱ دی ۲۱:۴۵ سرباز کوچولو ...
خدارو شکر که موفق شدین
برا ما هم دعا کنید موفق بشیم

به دعا معتقد نیستم متاسفانه!

میخوام با جایی که هستم مقایسه کنم.

اگه اشکال نداره دوست ندارم جواب بدم :)

۲۲ دی ۰۸:۰۳ میلیونر
به به عجب پستی... عمیقا درک می‌کنم.
نوش جونت این حس خوب.

نوکرم هملت!

۲۲ دی ۱۲:۲۹ حمید آبان
بله ما می توانیم!
هدف گذاری و تلاش برای رسیدن به اون هدفه که ما رو به موفقیت میرسونه، موفقیت سراغی ازمون نمیگیره، تا نریم سراغش....

پ ن: حرفاتون دوباره انگیزه تلاش کردن رو در من زنده کرد، از موفقیت هاتون بیشتر بنویسید، باشد که رستگار شویم...
پ ن: با آرزوی موفقیت و سربلندی برای شما
پ ن: "ردپای خاکستری زمان" رو هم از نظر بگذرونید، خوشحال میشیم!

حالا فعلا که هنوز موفقیت خاصی کسب نکرده م، اگه بازم چیزی پیش اومد اعلام می کنم، چشم:دی

۲۲ دی ۱۶:۴۷ ستوده ••
یعنی میشه دوسال دیگه من تو انقلاب نشسته باشم و اسکیس بزنم ؟

آره بابا، منو نگا من سر از کجا درآوردم، از من کمتری؟ :|

۲۲ دی ۲۲:۰۸ seashell ..
بله با هدف گذاری دقیق و تلاش و امید میشه.موفق باشی

مرسی!:)

۲۳ دی ۰۰:۵۴ گندم بانو
کلید طلایی‌ : نق نزنیم! :))

تو افسانه دلتورا یه کاراکتری هست که نگهبان قصره، یه جمله خوبی داره، میگه سرباز وقتی از جنگ زنده برمیگرده یاد تنگ بودن پوتین هاش میفته. 

میفرماد که یعنی تا الان دغدغه ت بوده زنده بمونی، الان که دیگه دغدغه ت این نیست یه بهونه پیدا کردی که زندگی بت سخت بگذره. شل کن سرباز!

انگیزه❤

و جدیت!

۲۳ دی ۰۵:۴۶ دامنِ گلدار
پارسال سخت‌تر بود، از این نظر که چنین روزهای سرد و منفی بینهایتی بیشتر بود و هوا اصلا به نزدیکی‌های صفر، یا آفتابی نمی‌رسید. بارش برف بیشتر بود، زمین‌ها خشک نبود، خلاصه بقول فرهاد غم بود اما کم بود :) :*

ای بابا. امسال برفش کمتره ولی نه؟ تازه دسامبر که هر چی برف میومد پشت بندش بارون میزد همه چیزو می شست :|

بعد چرا آدم برفی نمی سازن اینا؟ فقط سورتمه سواری؟

۲۳ دی ۰۶:۳۴ دامنِ گلدار
آره اره، ما هم تازه پارسال رسیدیم نیمه‌های دسامبر. برفش بیشتر بود. فکر کنم چون خشکه برفش یا همچین چیزی. اون بارون‌ها بده همه‌شان یخ میشه! من زیاد باحال نیستم شاید تو تحقیق کردی فعالیتهای زمستانه خوب پیدا کردی و از تابستون بعد منتظر زمستون پربرف شدی، اون عکسی که داری افتاده در میان برفها؟ اونجوری :))

چه زمان میمون و مبارکی هم رسیدین :دی

بغل خونه مون یه زمین هاکی هس ملت شب و روز دارن توش هاکی بازی می کنن. یعنی شب سال نو ما رفتیم بیرون اینا داشتن اون تو واسه خودشون هاکی بازی می کردن!
والا انقد سرده جرات نمی کنم بخوابم تو برف، گمونم همونجا بمیرم:))

۲۳ دی ۰۹:۵۱ گندم بانو
ببین مغز آدم همیشه دنبال بهونه‌س. تو هیچ وقت تو پوزیشنی قرار نمیگیری که هیچ مشکلی رو احساس نکنی! شاید همین انگیزه‌س واسه حرکت... که هی بگردی ببینی مشکل کجاست که بخوای بدوی و حلش کنی.

بعضا نمیدوم حلش کنم، میشینم زمین نق می زنم فقط!

۲۳ دی ۲۰:۴۱ ستوده ••
تو خیلی خوبی که حالا هرچقدم خودتو باور نداشته باشی

وقتایی که باید رزومه بنویسم هی بیاین بهم اینا رو بگین، رزومه هام از لحاظ تعریف از توانایی های خود، یه طوری در میان که گویی دارم یه گونی سیب زمینی رو معرفی می کنم به مایکروسافت! :))

۲۵ دی ۱۴:۳۴ مهدی صالح پور
برخلاف کامنت های منفی قبلی، میخوام این بار مثبت برات بنویسم: #بازنشر از یک وبلاگ دیگه:

قرآن کریم در آیاتی "مهاجرت" را عامل مهمِ برخورداری ستمدیدگان از مواهب دنیا یاد می‌کند و در آیاتی دیگر با نپذیرفتن این عذر که "اینجا وطن من است" و هر گونه سختی را تحمل می‌کنند و به خاطر پیوندهای عاطفی، سنّت های اجتماعی و یا نزدیک‌بینی سیاسی و ضعف و زبونی روانی، ننگِ ماندن را در جایی که ایمان و حقیقت به بند کشیده شده، پذیرفته‌اند، هشدار می‌دهد که چرا ظلم بر خویشتن! سرزمین خداوند فراخناک است و آدمیان بسیار. به سرزمینی دیگر بشتاب.

تاریخ تحلیلی صدر اسلام، محمد نصیری، فصل چهارم

خداوند هم گاهی اوقات کارپه دی یم و هاکوناماتاتا می شده ها!

۲۷ دی ۰۷:۴۳ دامنِ گلدار
ببین من باز مثلا راهنمایی کردم! نه نخواب تو برف :) چه بامزه من تا حالا ندیدم هاکی از نزدیک. هاکی یاد بگیر :))

امروز رفتم نشستم تو برفای همسایه که پارو نکرده و دست نخورده پنجاه سانت برف تو باغچه شونه، از پشت یخ زدم :دی برفه پودری بود، یه جوری چسبید به لباسام که با فرچه هم پاک نمیشد، بعد براثر گرمای تنم آب شد، بعد همونجا یخ بست، اه :)))

۲۸ دی ۱۵:۵۲ . عارفه .
یه روز زودتر، اولین تولدت، در کندع، مبارک!

مرسی!

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
یه روز موهامو آبی می کنم، سوار نیمبوس دوهزار فکستنیم میشم، پرواز می کنم اون دوردورا و هرگز برنمیگردم.
پیشنهاد روزانه
ترسناک بودن
چگونه یک ترم یکی زنده ماند
نی
آزاده
روزی برای سطل های آبی
فرار از قطعه ی هنرمندان
ایکس = سه پنجمِ رجبی
زشته آدم به خودش لینک بده نه؟ :-"
میتوانی به سادگی عاشق شوی اما عشق ساده نیست
Zero
Dandelion
بخاطر خودتون دو تا
راننده تاکسی
چکار هر چه تو میخواهی ست، بخواه آنچه می خواهی
تگ ها
بایگانی
بهمن ۱۳۹۷ ( ۲ )
دی ۱۳۹۷ ( ۶ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۲ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۵ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
بوسیدن پای اژدها
هویج بنفش
حمیدوو برگ بیدوو
قالب: عرفان و جولیک بیان :|