رفتن (2) - تایم لاین، یا، سنگریزه ای که قل خورد و بهمن شد

اخطار یک: این یک طویله [پستی که طول آن احتمالا از حوصله شما بیشتر می باشد] است!

اخطار دو: احتمال دارد تا انتهای پست چندین بار مجبور شوید دست از خواندن بکشید و به لینک یک وبسایت یا وبلاگ دیگر مراجعه کنید.

اخطار سه: من هیچ برنامه ای برای چارچوب این پست ندارم و تضمینی برای اینکه نهایتا یک جمع بندی در اختیارتان قرار بگیرد وجود ندارد. خود این اخطار چهل و پنج دقیقه بعد از آغاز نگارش پست نوشته شده مثلا!




1- دوم دبیرستان بودم که بهم گفتن سفارت ژاپن یه بورسیه برای تحصیل تو دانشگاه های ژاپنی ارائه میده که ایرانی ها میتونن براش اپلای کنن. درواقع، نسخه ای که به من این اطلاعات رو داد، گفته بود ایرانی ها هرسال پونزده تا سهمیه دارن تو این بورسیه، که درست نیست. ظاهرا در واقعیت اینطوریه که ممکنه یه سال پونزده تاش پر شه، یه سال اصلا هیچکس به حدنصاب مدنظر اونا نرسه و بورس نگیره.

من؟ یه اوتاکوی دو آتیشه. یه نوجوونِ خام بی تجربه که تو اوقات فراغتش هیراگانا و کاتاکانا سرمشق می نویسه. که آرزوشه تو حوزه گیم دیزاین مهندس کامپیوتر شه. گفتم ایول، ژاپن هم که مهد تکنولوژی برای سرگرمی، این دست سرنوشته که علایق منو به هم پیوند زده! هدف گذاری آینده، گرفتن بورس مونبوکاگاشو و چشم انداز ده سال آینده مون داشتن یه اتاق نقلی بامبویی تو کیوتو و بعدش، دیدن دنیا! (کیوتو پایتخت دوم ژاپنه، و مقر نینتندو اونجا بود یه موقعی. کمتر شلوغه، و بیشتر جالبه.)

تب ژاپن سال اول دانشگاه بودم که از سرم افتاد. وقتی یکی از پسرای ورودیمون از پشت سرم رد شد و به مانیتورم که توش یه انیمه دخترونه آب نباتی در حال پخش شده بود نگاه کرد و گفت «اینا چیه، دث نوت ببین»؟ خیر! بنده معاون انجمن دث نوت در انیم ورلد بودم یک موقعی، چندین چپتر از مانگای فارسیش هم ترجمه شخص خودم بوده و کل موقعیت یه «بشین سر جات بینم بابا» ی اساسی بود. این اتفاق زمانی افتاد که من ریاضی یک رو شدم هشت.

و بورسیه ژاپنی نمره زیر 14 قبول نمی کرد.

اونقدر ناامید شدم که حتی درس خوندن رو هم گذاشتم کنار. بعدا و طی ترم های آتی چند تا دوازده سیزده دیگه هم کسب کردم و دیگه اگه اون یدونه هشتِ اولی رو میشد پوشوند، هیچ بهونه ای برای توجیه نمره های ترم های بعدیم وجود نداشت. بعد هم که شرایط زندگی... طور دیگه ای رقم خورد و من یه دانشجوی متوسط عادی باقی موندم که منتظره لیسانسشو قاب بگیره بزنه به دیوار و بره دنبال کار. بی هدف روزا رو شب می کردم و تنها چشم اندازِ آینده م این بود که مهندس کامپیوتر میشی، کار می کنی، دستت میره تو جیب خودت، بقیه ش هم زندگی پیش میره و هر چی قرار باشه اتفاق بیفته خودش برات پیش میاد. حوزه مورد علاقه م رو ول کردم، چون تو ایران هیچ سر و صدایی از اون حوزه بلند نمیشد و منم فکر نمی کردم امیدی به دنبال کردن گیم و انیمیت تو ایران وجود داشته باشه. تو هیچ حوزه دیگه ای هم سرک نکشیدم، چون که به نظرم «خب که چی» میومدن همه شون و فرقی نداشت گورخر تمیز کنم یا اسب آبی بشورم، هیچ کدوم کار مورد علاقه م نبود.


2- اینستاگرامم رو ترم سوم دانشگاه از روی گوشیم پاک کرده بودم. نمیدونم چی پیش اومد که دو سال بعد، مجبور شدم دوباره لاگین کنم توی اکانتم. بیشتر صفحه هایی که دنبال می کردم هنوز فعال بودن. عکاس های طبیعت. کوله گرد های جوون با جیبای خالی. دیدنی های جهان.

من هیچوقت لیست آرزوها نداشتم. همیشه یه سری هدف برا خودم تعیین می کردم تو ذهنم، بعد شرایط عوض میشد و من میذاشتمشون کنار و هیچ اتفاق بدی هم نمی افتاد و ذهنمم درک می کرد که خب شرایط الان جور دیگریه و همه چیزو از حافظه م پاک می کرد.

اینستاگرام درک نکرده بود. اینستاگرامِ احمق، هدفگذاری های سارای نوزده ساله رو پاک نکرده بود.

اینا مال بعد از اتفاقاییه که مرداد 94 افتاد. یادم افتاد میخواستم دنیا رو ببینم. میخواستم پامو از جهان کوچیکم بذارم اونورتر. میخواستم بیشتر از اون چیزی که موقع دیدن اون عکسا اجازه داشتم، از دنیا تجربه کرده باشم. از چیزایی که عمر آدم قد میده بچشه، چشیده باشم. و سه سال گذشته رو ریخته بودم دور. فقط چون تلاش اولم برا روندن دوچرخه‌ی زندگی به سوی جاده آرزوها، رفته بود تو دیوار. و حالا مگه قرار بود چقدر عمر کنم که بقیه ش رو هم بریزم تو زباله ها؟

نشستم پیش خودم حساب کردم -و این حسابا، مال اوجِ اوجِ ثبات قیمت ها تو سالهای گذشته بود!- که اگه بدوم، خوب بدوم، حسابی بدوم و تو مسیر درست بدوم، چقد سال طول می کشه بتونم سه جا از ده جای مهمی که برا خودم نشونه گذاشتم رو ببینم. جواب؟ خب عزیزم گمون نکنم حالا حالا ها بتونی. حتی اگه پولش رو داشته باشی، ویزا رو چی کار می کنی؟ تنهایی که نمیتونی بری، خانواده ت هم که باهات نمیان، بشین خدا خدا کن یه شوهر پایه پیدا بشه برات؟

سوال مهم من از شما خوانندگان عزیز اینه که آیا ما در یک کارتونِ پرنسسیِ دیزنی زندگی می کنیم؟

خیر.

پس خودت بلند شو و به خودت یه تکون اساسی بده. تو یه جهتِ جدید.


3- سر انتخابات 96 رفتم بیرون. هنوز امتحان زبانمو نداده بودم. هنوز حتی تصمیمم رو برای اینکه راه تجربه کردن دنیا از اپلای کردن میگذره قطعی نکرده بودم. اون موقع هنوز برنامه م برای آینده دویدن بود. دویدن و رسیدن. رفتم تو خیابونا. تراکت پخش کردم. با ملت حرف زدم. نشستم مناظره نگاه کردم. مناظره بزرگتر ها در مورد مناظره ها رو نگاه کردم. تو مناظره جوون تر ها در مورد مناظره ها شرکت کردم. 

ملت رد کرده ن دیگه. یعنی هدف بلند مدتشون دیگه این نیست که «خب من قراره تو زندگیم به چی برسم» و «مملکت قراره تو ده سال آینده به کجا برسه». یه سری هدفِ فرعی دارن، در راستای همونا تلاش می کنن کلا. من چند دسته رد داده شناسایی کردم به شرح زیر:

یه عده حاضرن گشنگی بکشن، سختی بکشن، مریض بشن، همون بشه که آقا گفته. بعد چون تعدادشون به اندازه کافی نیست و مملکت فقط اونا نیستن، و آقا معمولا از طرف همه ما اشتباه می فرمان، و خب کیسه خلیفه مالیات نداره میشه ازش بخشید، حاضرن بقیه هم گشنگی و سختی و مریضی رو بکشن که نهایتا همون بشه که آقا گفته. چون هدف اینست که به هر قیمتی، حکومتی که از پسِ انقلاب سال 57 سر کار اومد باقی بماند (بله، از قصد اینطوری نوشتم. ننوشتم انقلاب باقی بماند. چون شما میدونی برا چی انقلاب کردن؟ شما میدونی هدف چی بوده؟ شما میدونی انقلاب رو اصن می کنن تموم میشه میره و بعدش شرایط عوض میشه، جایی که انقلابش باقی بمونه نداریم؟ :)) ) و براشون مهم نیست که حکومت قبل از اینکه اسلامی بودنش مهم باشه، قبل از اینکه «بابام رفته براش جنگیده ارث بابامه پس» باشه، باید بقای ملت و کشور رو در نظر بگیره. همین که اسلامی باشه بسشونه، براشون مهم نیست آبمون تموم میشه، جنگلامون تخریب میشه، سرمایه مون جای درستش خرج نمیشه، پنج شیش تا خاندان سلطنتی داریم همه مسئولیتا بین همونا می چرخه، هنوز روستا داریم امکاناتش به اندازه پنجاه سال قبله، گلریزون می کنن برا وظایف دولت و حکومت پول جمع می کنن، دلشون خوشحاله که آخی جهاد کردیم و از غیرولاییان آبی گرم نمیشه که، فقط خودمون کار می کنیم! هر کی هم اعتراض کنه از دید این دسته به غرب وصله و میخواد «انقلابمون» رو سرنگون کنه. آخه حکومت اسلامیه دیگه، مگه مردم به جز اسلامی چی ممکنه بخوان از یه حکومت که اعتراض کنن؟ قطعا غربه. شک نکنید.

یه عده که خودشون وصلن به یه جناحی از حکومت، فقط دل نگرانن فلان مسئول که میاد سر کار، با اون مسئول که اینا بهش وصلن زاویه نداشته باشه، یهو نیاد مزیت های اختصاصی ای که ازش بهره می برن رو قطع کنه. هدف بلند مدتشون اینه که جناح مدنظرشون، یا اون قسمتی از جناح مدنظرشون که ازش مزیت نصیبشون میشه، قدرتشو حفظ کنه. کار کثیف الف رو اگر مسئولی که به ما نگاه چپ داشته انجام بده، لهش می کنیم، همون کار رو مسئول جناح خودمون انجام بده توجیه می کنیم. مثلا شهرداری برفا رو نروفته، میان میگن اتفاقا در کانادا و آلمان و روسیه هم شما باید دم در خونه خودت رو خودت بروبی! حالا همین نروفتن رو اگه شهرداری جناح مقابل مرتکب میشد، شهردار رو پرچم می کردن. بعد اینا معمولا تفکیک قوای سه گانه رو هم بلد نیستن. مثلا اگه نماینده جناح مخالف ما خلاف کرده و کسی نگرفتتش، تقصیر جناح نماینده هه س. تقصیر قوه قضاییه، پلیس، مبارزه با فساد، سازمان امر به معروف نهی از منکر(!)، هیچکی، هیچکیِ دیگه نیستا. هر جناحی خودش باید مثل گنگ های یاکوزا توی خودش مشکلاتو حل کنه. اگه نماینده اینوریا خبرنگار رو کتک بزنه اینوریا باید جریمه ش کنن، وزیر اونوریا خبرنگار رو کتک بزنه اونوریا. خود خبرنگار هم این وسط مهم نیست، پیش میاد به هر صورت. اصل کار اینه که چرا جناح شما حال مسئول مدنظر رو نگرفت؟ ما بودیم مال ما رو شرحه شرحه می کردین!

در نقطه مقابل یه عده هستن که نگران آینده شونن و میخوان بدونن سر زندگیشون چه بلایی میاد. منتها خطرناکه که اعتراض جدی ای بکنن. چون دسته اول و دوم که دغدغه شون به ملت مرتبط نیست و نگرانیشون اینه که تیم مورد حمایتشون کم بیاره، میریزن خودشون و جان و مال و ناموسشون رو سفره می کنن که «ساکت شین ببینیم ما چه خاکی به سرمون میریزیم!». و خب چون نگرانی هاشون، درخواست هاشون، و راه حل احتمالیشون با هم فرق داره، هیچ درکی از این ندارن که چند تان، چقدر خواسته شون و نگرانیشون وزن داره، چقدر مهمه، چقدر احتمال داره صدا کنه و این صدا شنیده بشه و زور دو دسته بالا نرسه که قیمه قرمه شون کنن. بنابراین، ته تهش میرن تو توییتر و اینستاگرام پست های جنجالی میذارن. یا فحش میدن آنچه مسبب بدبختیشون می پندارن. یا جوک می سازن. با فیلترینگ. با گرونی. با تحریم. با گشت ارشاد. با لایحه خشونت علیه زنان. با سن ازدواج. با دلار. با جنگ. با شهیدا. با نماینده سراوان. با امام جمعه مشهد. یه موجی میاد و میره. همه یادشون میره، همه عادت می کنن، جوکا هم از مزه میفته. تا بلای بعد و موج نمک ریزی های جدید.


انگار کل مملکت یه سیستمه که درگیر آنالایز پارالایز شده. و تهش هیچکس به خواسته ش نمی رسه. همه چی داره درجا میزنه.


من نمیخوام زندگیم درجا بزنه. من مجبور نبودم خودم رو گیر بندازم تو سیستمی که محکومه تا ابد درجا بزنه.



+تلخ یک: دوست عزیزی تو پست قبل پیام داد که اصل نظام و انقلاب خوبه، دور و بریاش بدن. کامنتای قبلیش، هر کدوم با پرچم یه کشور بود. :)

+تلخ دو: یک کاربر بسیجی سایبری - سایبری به گونه ای از کاربران گفته می شود که پست هاشون، نظر خودشون نیست، نظر سازمانشونه. - توییت فرموده بودن که "از وقتی کاربران بسیجی توی توییتر فعال شدن، فیلتر شکن ها سخت تر کار می کنه. وزیر جوان، مشکوکم! به من بگو چرا؟!" :)

+تلخ سه: افزایش سن ازدواج قانونی دختران به 13 و پسران به 16، نشد که تصویب بشه. کاربرای اینوری دارن جوک میگن که همسایه ما 27 سالش بود ازدواج کرد طلاق گرفت، سن ازدواج رو بیارین رو 28 من قول میدم هیچکس دیگه طلاق نگیره. کاربرای اونوری دارن جوک میسازن که آخوندا بچه دوست دارن، نمیذارن تصویب شه! بچه ها هیچ، بچه ها نگاه. :)

۲۶ لایک
۱۲ دی ۰۸:۱۸ گمـــــــشده :)
دلم می خواد باقی دلایل رفتن تم بخونم
رفتن ۱ مثل پتک خورد تو صورتم
از وقتی خوندمش بهش فکر کردم. Face to fact شدم شدید.
چون به مراتب وضع یه دختر شهزستانی اونم تو غربی ترین و فقیرترین شهر این خراب شده از اون چه که نوشتی خیلی بدتره
یادمه دفعه قبل که دوستم از میزان درآمدی که میشه اونجا کسب کرد برتم تعریف کرد دلم می خواست همونجا وسط کوچه بشینم و خاک به سر بریزم و عین مفلوک ها گریه کنم. واقعا دلم به حال خودم سوخت اون روز..که آخر تمام دویدن هام فقط هیچه

ببین اینجا لزوما بهشت نیست. و زندگی هم فقط پول درآوردن و کسب درآمد نیست. 

اینجا هم مشکلات خودش رو داره، شوک فرهنگی، مشکل زبان، روال های اداری کاملا جدید، غذا حتی! نمیتونم بگم غم غربت، چون بدون اغراق تنها چیزی که اینجا کم نداریم ایرانی و هموطنه. یعنی من دو هفته اول که اومده بودم، بیرون از دانشگاه یک کلمه هم انگلیسی حرف نزدم، از بقال و بانک و گارسون و صندوقدار همه جا ایرانی میدیدم کارمو راه بندازه :دی
تا وقتی به ثبات نرسیده باشی، یعنی یا اقامت و یا پاسپورت کشور مقصد رو نگیری، زندگیت همچنان ثبات نداره. الان مثلا من نمیتونم با قطعیت بگم دو سال آینده این امکان برام فراهمه که اینجا اقامت داشته باشم یا نه، چون قوانین تغییر می کنن، حکومت و سرانش عوض میشن، و بالاخره همه چی بالا پایین میشه با این تغییرات. اما بعد از اینکه خودت رو تو جامعه تثبیت کنی، و وضعیتت پایدار بشه، زندگی به شدت پیش بینی پذیر تری خواهی داشت. میتونی برای چند سال آینده ت برنامه ریزی کنی و اطمینان بیشتری داشته باشی که یه نیروی آسمانی از اون بالا شلنگ نمیگیره رو برنامه ها و آرزوهات.

آره، حداقل حقوق کار یدی اینجا برای یه زندگی متوسط کافیه. ولی این مسائلم هست.

۱۲ دی ۰۸:۲۶ حمید نقی زاده
دستخوش..
به نظر من رسالت یک وبلاگ نویس در کنار نوشتن روزمره ها، نوشتن از رنجیست که می بریم، و نقد به شرایط دوران..
در عین تایید فرمایشات، به نظر بنده کمترین، آگاهی اجتماعی که این روزها و سالها سنگش رو به سینه می زنم و فکر میکنم کلید حل این معماست، باید در جامعه بسط پیدا کنه.. مردمی که از روی شور و هیجان دست به تغییری میزنن در نهایت در مسیر همون هیجان سرخورده میشن و مقدمات ظهور یک د ی ک ت ا ت و ر ی جدید رو رقم می زنن!!
در نهایت قلم خواندنی خودتون رو همیشه ادامه بدین و از نوشتن دست نکشید، این که میگم تعارف نیست..
پایدار و برقرار باشید
دوست داشتید خط خطی های "رد پای خاکستری زمان" رو از نظر بگذرونید..
یا حق

ممنون!

۱۲ دی ۰۸:۴۴ حامد سپهر
اعتقادی به حمل شدن داخل گونی داری:))) شانس آوردی که الان اینور نیستی
حقیقتا بهترین کارو انجام دادی که از این باتلاقی که تو این کشور ایجاد کردن و متاسفانه همه چیزش هم به همه چیزش ربط داره خودت رو جدا کردی
دست راستت رو سر ما:)

چون اونور نیستم دیگه میتونم با خیال راحت اینا رو بگم!

۱۲ دی ۰۹:۱۶ گندم بانو
فقط میتونم بگم خوش به حالت که رفتی و امیدوارم اونور همه چی بر وفق مرادت باشه...
و این آزادی بیانت واقعا حسادت برانگیزه! :)))
به امید روزی که همه بتونن همینقدر آزادانه بنویسن...

ایشالا دو سال دیگه که برمیگردم منو دم پله های فرودگاه نمیگیرن :دی

۱۲ دی ۱۱:۱۱ pary daryayi
(: طولانی نبودکه
_عاشق این مدل پستات هستم و ((:
_امیدوارم همون زندگی میخوای اونور به دست بیاری واسه خودت

ایشالا!

۱۲ دی ۱۲:۱۸ چوگویک ...
این که به خودت اومدی و اجازه ندادی بقیه زندگیت هم بسوزه عالیه برات خوشحالم حتی اگه تفکراتم توی یکسری مسائل فرق کنه باهات و هدف گذاری‌هام به این منتهی شه که چون به دلایلی نمیخوام از ایران برم و مادرم و عمه ام بشدت پیگیرن منو ببرن توی فکرم برم با پاستور یا رویان همکاری کنم و شده با پاچه خواری راضی‌شون کنم منو توی کار با سلولی قرار بدن که بعدا آمریکای عزیز و اروپای عزیز منو راه ندن اصلا :دی
تا راحت شم :) و در عین حال مسکو برام بمونه چون درسته که نژاد پرستن ولی نمیدونم چرا من همیشه روسیه رو بیشتر دوست داشتم و اگه یک روزی به این برسم که میخوام برم دوست دارم برم روسیه :دی

شما برای اینکه آمریکا و اروپا راهت ندن سعی کن با بسیج محل اخت بشی! یا یه جا تو سپاه نفوذ کنی!

۱۲ دی ۱۲:۱۹ زری الیزابت
(دست راست جولیک را نامحسوس روی سر خود می‍‌‎گذارد)

بابا من هنوز به هیچ کجا بند نمی باشم :))

۱۲ دی ۱۳:۱۵ مهدی صالح پور
از اون پست‌هاست که اگه هولدن می‌نوشت، کامنت می‎ذاشتم «چی بگه آدم والا؟!»
...
هر کس آینده رو یه شکلی می‌بینه؛ یه جور برای رسیدن به اون آیندهه تلاش می‌کنه... یکی میگه «هدفم هر گونه وسیله‌ای رو توجیه می‌کنه» و وصلِ یکی از جریان‌ها میشه و زندگیشو می‌گذرونه تا به درصدی از اون هدفی که می‌خواسته، برسه. یکی میگه من مث فیلم خارجیا، میرم نفوذ می‌کنم توشون، ریشه‌ای تغییر ایجاد می‌کنم. یکی مث خاتمی میگه اصلاج هزینه داره و زمان زیاد می‌خواد، الان تلاش کنید، صد سال بعد نوه‌ها و نتیجه‌هاتون از تلاش شما استفاده خواهند کرد! یکی میگه من می‌رم اونور از اونور درستش می‌کنم... یکی هم میگه من می‌رم اونور؛ درستش هم نمی‌کنم. همین که از اون جهنم‌دره خلاص شم، خودش قدم اوله... تا بریم ببینیم قدم‌های بعدی چیه! یکی هم...
...
به نظرت احترام می‌ذارم و امیدوارم اصلاحاتی که یه سری صدسال پیش انجام دادن، جواب بده و ما بتونیم ازش استفاده کنیم... همه کنار هم.

آیا خط اول کامنت تعریف از منه یا هولدن؟ :دی


درست کردنش، پیش نیاز اولش اینه که به جز شما، بقیه هشتاد میلیون هم بخوان درست شه. پیش نیاز اول این پیش نیاز، اینه که قبول داشته باشن چیزی غلط هست که بخواد درست شه. من فکر نمی کنم کسی بدونه دقیقا چی غلطه - به جز اون دو دسته اول که اساسا قبول ندارن چیزی غلطه!-
مانته نیا چند وقت پیش این رو گذاشت : سعدیا حب وطن گر چه حدیثیست صحیح/ نتوان مرد به سختی که من این جا زادم.
من یه زندگی بیشتر ندارم آقای صالح پور. شما هم. 

۱۲ دی ۱۳:۴۸ 🦉 شباهنگ
+ انتخابات ۹۴ یا ۹۶؟! :|
با حرفات مخالف نیستما، حق با توئه و عین واقعیت رو گفتی، ولی چون از انتخابات نوشتی و سر حرفو باز کردی این کامنتو می‌ذارم:
که من اگه دو سال پیش قصد رفتن داشتم، یا رأی نمی‌دادم یا رأی سفید می‌دادم یا حداقل نمی‌رفتم با ملت مناظره کنم نظرشونو جلب کنم یا عوض کنم. کسی که میره معنی نداره برای اینجا و آدمای اینجا تصمیم بگیره. می‌دونم لابد می‌خوای بگی کسی که رفته ممکنه برگرده یا خانواده‌ش بالاخره اینجان. ولی خب برای کسی که میره اگه این چیزا مهم بود می‌موند. یا مهم نبوده یا قدرت تغییر نداشته و رها کرده رفته. که در هر دو حالت (مهم نبودن، قدرت نداشتن و رها کردن) رأی دادن و رأی جذب کردن بی‌معنیه. کسی که همه چیو رها کرده لابد آیندهٔ مملکتشم رها کرده. احتمالا می‌خوای بگی پس چرا صندوق‌ها رو می‌برن و از مهاجران و ایرانیان مقیم سایر کشورا هم رأی جمع می‌کنن که خب نمی‌دونم و نمی‌فهمم معنیشو. همون‌طور که من وقتی تهران بودم برای شورای شهر تبریز رأی ندادم و نمی‌تونستم بدم، اینجا هم اونی که رفته یا داره میره رأی دادن برای شورای کشورش بی‌معنیه. و بی‌معنی‌تر، رأی جمع کردن و مناظره است.
البته تو گفتی اون موقع قصد دویدن داشتی و تصمیمت مهاجرت نبود. حتی در این حالت هم بعدا که می‌دیدم شرایط درست نشد هیچ، بدتر هم شد، بعداً که قصد رفتن می‌کردم، لااقل عذاب وجدان می‌گرفتم که چرا چنین رأیی دادم و ملت رو ترغیب کردم. همون‌طور که الان اون عذاب وجدانو دارم و حتی دارم فکر می‌کنم چرا هیچ کاری نکردم، چرا منفعل بودم و چرا نرفتم با ملت صحبت کنم به روحانی رأی ندن.

96، مرسی. از دو ساعت پیش حواسم بود غلط نوشتمش، تنبلیم میومد درستش کنم:))

مساله ای که داری در نظر نمیگیریش اینه که قصد رفتن لزوما به خود رفتن منجر نمیشه. و اگر هم به رفتن منجر بشه، زندگی تو لااقل تا دو سه سال شدیدا به شرایط ایران وابسته ست چون رفتنت قطعی و همیشگی نشده. مثلا من الان ویزام دانشجویی و موقته، هنوز دو سال دیگه باید برگردم. هنوز تو این دو سال حق ندارم تمام وقت کار کنم، پس به پس اندازم تو ایران وابسته ام.
و اینکه تو وقتی میری، هنوزم ایرانی هستی، پس هنوزم سرنوشت مملکت بهت ربط داره. اگه قرار بود ربط نداشته باشه، شناسنامه کارت ملی پاسپورتت رو میگرفتن میگفتن برو پیش همون کشور جدیدت، هرگزم برنگرد! بعضی کشور ها اینطوری هستن، دو تابعیتی نمی پذیرن و اگه بخوای پاسپورت دیگری داشته باشی همزمان با داشتنِ تابعیت اونها، بهت میگن اون یکی رو باید باطل کنی. ایران اینطوری نیست. تو حتی اگه خودت هم نخوای تابعیت ایرانی داشته باشی نمیتونی پسش بدی. :دی

من حتی اون موقع که برنامه رفتنم جور نشد - که در رفتن(3) بهش می پردازیم - هم عذاب وجدان داشتم که چرا رفتم رای جمع می کردم. رفتیم از بین شیر پاک و دامداران و می ماس شیرکاکائو برگزینیم رسما. :|

۱۲ دی ۱۴:۱۴ 🦉 شباهنگ
یه چیز دیگه هم می‌خواستم راجع به این رفتنه بگم صبح یادم بود تو کامنت قبلی یادم رفت بهش اشاره کنم الان یادم افتاد :|
ببین تهران رفتن من برای درس و دانشگاه نمونهٔ خیلی خیلی خیلی کوچیک و خفیفِ مهاجرت توئه. می‌ری و چهار سال، شش سال، هر چند سال که طول بکشه درس می‌خونی و برمی‌گردی. معمولا قرار نیست اونجا بمونی. ولی معمولا می‌مونی. در حالت اول برمی‌گردی و می‌بینی اون رشته‌ای که اونجا خوندی خیلی جلوتر از جاییه که برگشتی. حتی یه وقت می‌بینی اصن اون رشته تو شهر خودت تعریف نشده، کار براش نیست، جای پیشرفت نداری. اون موقع است که میگی یا کاش نمی‌رفتم یا کاش برنمی‌گشتم. قبل از اینکه به این نقطه برسی تدابیری بیاندیش که تهش به هیئت علمی اینجا بودن نرسی. هر چند جایی که تو قراره برگردی در مقایسه با محل برگشت من داغون نیست و در واقع به داغونی جایی که من برگشتم نیست، ولی در مقایسه با جایی که بودی ایرانه به هر حال :|
حالا تو از رفتن میگی من از برگشتن.

نه نه من پونزده سال درس نخوندم که برم هیات علمی بشم باز هفت صب پاشم برم دانشگاه! :(( دیگه من خیلی به خودم بخوام سخت بگیرم شغلی که ساعت هشت صبح آغاز گردد به خودم تحمیل می کنم، اونم ساعت پنج ولمون بدن بریم خونه لدفن :( اصن بهترین و تنها مزیت شغل سابقم این بود که ساعت کارش منعطف بود، من ده صب میرفتم شرکت تا هفت شب می موندم، که هشت نرفته باشم تا پنج. ترافیکم نبود. بسیور عالی. :دی


ولی مرسی که گفتی، یادم می مونه :)

۱۲ دی ۱۴:۳۲ چوگویک ...
نه میخوام منع علمی شم 😂

دیه نمیدونم پس!

۱۲ دی ۱۵:۳۹ صخره .
جولیک؟ میشه بپرسم این پست های رفتن در مورد رفتن از کجا به کجاس؟:|

ایران به کَنَدَع!

۱۲ دی ۱۶:۰۱ چوگویک ...
منع علمی شی
اجازه داری بری اون کشور
ولی اجازه اقامت نداری
ایضا اجازه نداری به مراکز تحقیقاتی نزدیک شی
نمیخوام امکان سفر هم به فنا بره
با راه تو کلا اونم فنا میره

:|

۱۲ دی ۱۶:۳۳ صخره .
ساچ عه گریت وو! اوضاع جوریه که هر کی میره دلم میخواد به عنوان یک انسان توانمند بغلش کنم و فشارش بدم و بگم دست مریزاد! یو دید ایت!
میشه به من بگی لحظه ای که هواپیما داشت از مرز ها دور میشد چه حسی داشتی؟(میکروفون را با لبخند و انتظار جلوی دهان جولیک میگیرد)

و کمی جدی تر اینکه تبریک میگم و صمیمانه ارزوی موفقیت میکنم:)

حس خشم نسبت به اونایی که از دستشون فرار می کردم. :|

مچکرم:)

۱۲ دی ۱۶:۳۸ کیویب
درای بسته امون ما رو بریدن

شکستیمشون، الفرار:دی

۱۲ دی ۲۰:۲۵ داش فرزاد
واقعا داریم از دسته بندی آدمای احمق جامعه حرف میزنیممم؟!
میدونید چیه؟ سعی کنید مردم نباشید. سعی کنید ساده ترین قشر جامعه که بیشترین درصد جمعیت زمینو تشکیل میده نباشید. میدونید دنیای به ظاهر ساده امروز که مرزهاش با چشم به ظاهر دیدنی هستن، چطور اداره میشه؟ میدونید چند نفر هستن که با آخرین مدارک و تحصیلات رشته تخصصیشون دارن روی سال های آینده با بیشترین احتمال مطلوبشون کار میکنن؟ آدمایی تو انواع رشته های سخت و نو مثل انواع روانشناسان تاریخ دانها متخصصای انواع زمینه های ریاضی و احتمالها متخصصای اجتماعی، حتی برای رسانه های قدرتمند انواع خبرساز(!)ها و غیره و غیره و غیره! آقا دارن اینده خودشون رو رو سیاره های دیگه برنامه ریزی میکنن. دارن ژن مردمشون رو ترمیم میکنن دارن آینده رو با ابر انسان اونم فقط از نسل خودشون میسازن!! اصلا قابل هضم نیست که چنین افرادی با تمام توان برای اهدافی که براشون مشخص شده دارن دنیا رو روی انگشتشون میچرخونن اونوقت عده ای میان از بی فرهنگی مردم تو اینستاگرام و تلگرام پیاپی حرف میزنن که آره، بیایید اینده مان را خودمان تصحیح کنیم! ببینید ساده تر بخوام بگم، بدون هیچگونه قصد توهینی، هرچقدر با گوسفندای گله حرف بزنیم تاثیری نداره این که به کنار. حداقل خودمونو از گوسفندا که میتونیم بکشیم بیرون! میتونیم دنیایی فرا تر از تپه های چراگاهارو ببینیم که! حداقل کاری که همه ما بدون اینکه احدی بتونه جلومونو بگیره میتونیم انجام بدیم اینه که سوادمونو بالا ببریم.
لطفا گوسفند نباشیم.

آقا من نگفتم کسی خودشو اصلاح کنه. من اگه امید به اصلاح داشتم نمیرفتم، می موندم. نه ما اصلاح میشیم نه حکومت، خداحافظ کشوری به نام ایران! :|

۱۲ دی ۲۲:۰۲ فایل فروش
به نظر من ازدواج در سن پایین بزرگترین اشتباه زندگی هست

سن پایین نمیدونم یعنی چند سال، سیزده سالگی ولی میشه دوم راهنماییِ زمان ما. ملت نه تنها عقل رس نشده بودن، بلکه برخیا هنوز بلوغ جنسی هم نداشتن :| بعد خب نمیدونم چطور بچه دار میشن و اینا :|

۱۲ دی ۲۲:۰۶ morealess ..
این کتابه رو فقط عکسش رو داری، یا خودشم داری؟ خلاصشو بنویس(:

+ به نظرم گروه بندی‌هایی که از مردم کرده بودی، یکم اشتباه بود. ولی حال ندارم توضیح بدم.

نه فقط عکسشو دارم. خودش یه لیسته از کارایی که نویسنده پیشنهاد میکنه قبل از مردن تجربه کنین. مثلا یکیش اینه که دست خالی ماهی بگیری. یه مقدار پرت و پلا و جهان اولی نوشته شده، مثلا من نمیدونم دست خالی ماهی گرفتن چه کار هیجان انگیزیه! ما با قلاب گرفتیم، بسیار کسل کننده بود و نهایتا وقتی ماهی قلاب رو گرفت باید زجرکشش می کردی تا خفه شه و اصلا خوشم نیومد. :|

۱۲ دی ۲۳:۱۹ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
این همه امید و انگیزه‌مون چی؟!
چقدر غبطه می‌خورم به حال اونایی که جاهای بیشتری از دنیا رو می‌بینند.

منم. منم غبطه می خورم. به اینا که هرجا میرن میرن خرید، اسکی، هتل نه. اینا که میرن دنیا رو کشف می کنن. اونا.

۱۲ دی ۲۳:۴۲ صبا ...
چندسال پیش منم به رفتن فکر می کردم البته دلایلم فرق داشت، راستش نه  صرفا به خاطر شرایط بهتر مالی که خیلی توقع خاصی از زندگی ندارم نه حتی برای آزادی بیان که بیشتر اوقات حرف خاصی هم برای گفتن ندارم،بیشتر دوست داشتم با خانواده ام برم جایی که کسی رو نشناسیم و کسی هم ما رو نشناسه، نه در قید آدمهام نه در قید جغرافیا، فقط خانواده ام برام مهم بود. بهرحال نشد که بشه... الان هم که دیگه خیلی چیزا تغییر کرده برام و دلیل خاصی برای جنگیدن ندارم.

از اون لحاظ اتفاقا باید یه پست جداگونه بنویسم!

۱۳ دی ۱۰:۵۷ داش فرزاد
:) حکومت؟!

?

۱۳ دی ۱۳:۲۰ شاهزاده شب
منم میرم حتما :)

به سلامتی:)

۱۳ دی ۱۸:۴۶ گندم بانو
کامنت شباهنگ نظرمو جلب کرد... در این حد که بگم خب ما هم که نرفتیم و قرار هم نیست بریم از اینکه کلا رای دادیم پشیمونیم و عذاب وجدان داریم!!
واقعا فک میکنیم داریم انتخاب میکنیم؟؟ یا فک میکنیم نامزد ایکس با ایگرگ فرق داره؟!!!
این روزا شدیدا مغزم درگیر این فکراس که ما کی ایم و کجاییم؟؟ دلمون به چی خوشه؟؟ آیا اصلا این ماییم که داریم برای خودمون تصمیم میگیریم؟!!
اگه اشتباه نکنم سریالی به اسم ۲۴ ساخت ساخته همونی که هیچ غلطی نمیتونه بکنه، چندین سال پیش، نشون میده که در زمان پرزیدنت حسن توافق هسته‌ای با یه کشور فرضی رخ میده. دنیا خیلی مخوف‌تر از اونه که با رای ما، یا حتی جلب رای دیگران بخواد سرنوشتش عوض بشه!!

چی بگم :|

۱۳ دی ۱۹:۲۵ Tamana .....
اع رفتی توام؟
به اون بالا بالاها برسی جان دل

ممنون:)

حرفات کاملا درستن. تک تکشونو قبول دارم حتی همه ی کسایی که میشناسم تو این مدت و رفتن یا دارن میرن هم دقیقا با همین دلایلت رفتن.
اونقدر مذهبی نیستم ولی این آیه ارو تو هم خوندی که خدا میگه چرا گناه کردین، ملت میگن خدایا وضع خوب نبود، خدا میگه خوب میرفتین یه جا دیگه. یه همچین چیزی. پس اونی که داره کار درست رو میکنه شماهایین که میرین.
میدونی مشکل من چیه؟ من یه دختر نیمه معتقد تو خانواده ی لامذهبم. ینی حجاب میذاشتم و همیشه بخاطرش خجالت میکشیدم. همیشه بخاطر کسی که بودم اذیت بودم بسکه بد برخورد میشد بام، ینی من حجاب میذاشتم همه مردا و پسرای فامیل فکر میکردن من بهشون به چشم فلان نگاه میکنم که حجاب میذارم درحالیکه من یه بچه بیشتر نبودم اصن چیزی نمیفهمیدم که بخوام کسی رو به چشمی نگاه کنم. حالا فرض کن من برم خارج ازین خراب شده. تصور اینکه آیا اونجام میتونم همین باشم یا بازم باید بترسم و جواب پس بدم یا اصن اگه تغییر نظر دادم چه بلایی سرم میاد، واقعا چه اتفاقاتی خداوند سرم میاره. باعث میشه بگم ولش کن. همینجا میمونم. این دلیل اینکه من چرا نمیخوام برم یا بهتر بگم کاملا شک دارم.
یه روز یکی از پسرای دانشگاه داشت راجع ب خواستگاریش با یکی از استادا حرف میزد گفت استاد رفتیم خواستگاری پنجاه درصدش حل شده. استادمون پرسید چرا مشکل چیه، پسره گفت هیچی استاد من میخوام اون نمیخواد.
داستان منم همینه‌. حتی اگر من هم بخوام کسی منو نمیخواد! همچین طرز فکریم هست.
چرا پشت بند داستانت داستان خودمو گفتم؟ به این منظور که بگم ببین ما که اینکارو نمیکنیم نفله ایم. اونی که کارش درسته تویی.

مساله ای که اینجا خیلی مهمه، مهاجرپذیر بودن و وجود گوناگونی عقیده تو کشور مقصده. مثلا من اگه تو نروژ بودم شاید برخورد خوبی باهام نمیشد، ولی کَنِدَع از همه قشری مهاجر داره، زیادم داره، و برخلاف ما و نروژی ها براشون غیرعادی نیست که کسایی رو ببینن که ظاهرشون آسیاییه، یا عقاید مذهبی متفاوتی دارن، یا انتخاب می کنن پوشش متفاوتی داشته باشن. من تو کلاسم دو تا همکلاسی محجبه دارم و برخوردی که دیدم باهاشون میشه، مثل برخوردیه که با من میشه. همین :دی

Interesting!

بله!

۱۴ دی ۰۶:۵۳ یه دوست
@گندم بانو
ما از زمان ریاست جمهوری روحانی که نه،خیلی قبل ترش وارد مذاکرات هسته ای شده بودیم.اینکه اون سریال درباره ی مذاکرات هسته ای ساخته شده هم ناشی از همونه.اولین بار تو سال ۸۲ تیم مذاکره کننده با سرپرستی خود روحانی مذاکره رو شروع کردند.ولی در کل جالب بود که تو این سریال حتی تعداد سانتریفیوژ های مجاز ما هم درست پیشبینی شده بود. یعنی متن مذاکرات احتمالا از همون دوره اینی بوده که هست و فقط پست جناب روحانی تو این مدت عوض شده
.و کاملا هم مشخصه انتخاب ما هستن.وگرنه چه وجه اشتراکی بین روحانی و احمدی نژاد هست؟اگر انتخاب یه نفر خاص باشه که اینقدر تفاوت دیده نمیشه.انتخاب خودمونه.نه ربطی به رهبر داره نه به ترامپ!

جریان چیه به منم بگین :|

۱۴ دی ۱۰:۳۷ مانته نیا
من 75 درصدشو خوندم 25 درصدشو بعدا میخونم.
ولی یه بار تو وبلاگم گفته بودی ایران نیستی. برام جالب شد بدونم کجا رفتی چیکار کردی؟
بعد از مدتها بالاخره یه وبلاگ خیلی خوب دیدم.

اومدم کَنِدَع، فعلا دانشجویم تا بعد ببینیم چی پیش میاد :)

قربون شما! :دی

۱۴ دی ۱۰:۴۱ یه دوست
یه تیکه فیلم بود که چند وقت پیش پخش شد:
yon.ir/6CB4z
این فیلمه برای ده سال پیش بوده.

چقد عجیبه. :|

۱۴ دی ۱۹:۵۴ گندم بانو
@ یک دوست
ببین من مث جولیک اونور آب نیستم که راحت جوابتو بدم! :)))) فقط همینقدر بگم که شرایط روحانی و احمدی‌نژاد هم شرایط مشابهی نبود!!
و خب از من بپرسی، بهت میگم که حتی داستان میتونه فراتر از ترامپ یا هر کس دیگه‌ای باشه! :)

من این قسمتِ مکالمه شما رو نمیفهمم، بنابراین هر دوتون رو به هم می سپارم و دست زیر چونه گوش میدم :دی

۱۴ دی ۲۱:۱۷ یه دوست
مواظب باشید.این حرفا که میزنید بوی اغتشاش میده.شما دارید از وضعیت ازادی بیان شکایت میکنید.خودش شیش ماه حبس داره.یدفعه از در و دیوار میریزن میبرنتونا.ازما گفتن بود:)

قسمت تلخ ماجرا اینه که این کامنت رو هم میشه شوخی خوند، هم جدی!

۱۴ دی ۲۲:۳۲ محمد برزین
سلام
فقط اخطار هاتون رو خوندم
ولی بعد از امتحانات ان شاء الله فرصت میذارم و مطلبی که حتما خیلی براش وقت گذاشتید رو می خونم .

با تچکر :دی

۱۵ دی ۰۶:۵۴ گندم بانو
@یک دوست
شیش ماه حبس خودش نشونه چی میتونه باشه؟! :))
هر چند من نمیدونستم که حتی در این حد هم آزاد نیستیم! مرسی که گفتی!

آقا ما در هیچ حدی آزاد نیستیم، پیش فرضتون همواره همین باشه :دی

۱۵ دی ۲۲:۰۸ فایل فروش
بله واقعا
در سن کم هیچ درکی از خودشون هم ندارن چه برسه به زندگی زناشویی و درک طرف مقابل

راستی؟
دوست داری تبادل لینک کنیم؟
من چند تا وبلاگ و سایت دارم
لینکتو توی همشون میزارم.

نه مرسی!

جولیک عزیز،
اول اینکه یه کمی حسودیم شد که اینقدر خوب می‌نویسی و محکم مسائل رو تحلیل می‌کنی (یا لااقل توی نوشته‌هات اینطور به نظر میاد)
و دوم اینکه واقعاً حس کردم چقدر تو خوبی، که اومدی و این پست رو نوشتی؛ توی این بحبوحه‌ی ناامیدی و این انفعالی که همه‌مون تن دادیم بهش؛ که رفتی دنبال زندگیت و برای خودت و خواسته‌هات ارزش قائل شدی.
و سوم اینکه انقدر صادقانه‌ست قلمت که بعد از مدت‌ها حس کردم روزنه‌ای میشه پیدا بشه، شاید باید اجازه و فرصت بدم به خودم.
باش و باز هم بنویس
(گل)

ممنون:):):)

۲۲ دی ۰۸:۳۰ سارینا
وبلاگتون خیلی خوبه ♥

قابل نداره! تعویض با شورلت!

:))

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
یه روز موهامو آبی می کنم، سوار نیمبوس دوهزار فکستنیم میشم، پرواز می کنم اون دوردورا و هرگز برنمیگردم.
پیشنهاد روزانه
ترسناک بودن
چگونه یک ترم یکی زنده ماند
نی
آزاده
روزی برای سطل های آبی
فرار از قطعه ی هنرمندان
ایکس = سه پنجمِ رجبی
زشته آدم به خودش لینک بده نه؟ :-"
میتوانی به سادگی عاشق شوی اما عشق ساده نیست
Zero
Dandelion
بخاطر خودتون دو تا
راننده تاکسی
چکار هر چه تو میخواهی ست، بخواه آنچه می خواهی
تگ ها
بایگانی
بهمن ۱۳۹۷ ( ۲ )
دی ۱۳۹۷ ( ۶ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۲ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۵ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
بوسیدن پای اژدها
هویج بنفش
حمیدوو برگ بیدوو
قالب: عرفان و جولیک بیان :|