رفتن (1)

چرا رفتم؟ چی شد که رفتم؟ چه توضیحی دارم که بدم؟

نوشتم و پاک کردم، نوشتم و پاک کردم، دست آخر تصمیم گرفتم این پست توکا نیستانی رو از وبلاگ خاک خورده ش تمام و کمال بازنشر بدم. تا بعد براتون تعریف کنم چطور شد که رفتم...


مثال اول- فرض کنید اتاق‌های خانه‌ی پدری را- خانه‌ای که در آن بدنیا آمده و بزرگ شده‌اید و دوستش دارید- بین برادرها تقسیم کرده‌اند و سهم شما پستویی سرد و نمور است که نه پنجره‌ای دارد و نه راهی به هوای تازه و برادرها اجازه نمی‌دهند گاه‌گاهی برای هواخوری به حیاط خانه بروید و با فراغ خاطر پاهای‌تان را زیر نور آفتاب دراز کنید تا دل‌تان به همان خوش باشد. حالا تصور کنید به میانسالی رسیده‌اید و برادرها همه بزرگ و عقل‌رس شده‌اند اما هنوز حاضر به تقسیم روشنایی روز با شما نیستند. ممکن است بالاخره از نشستن در تاریکی و سرما خسته شوید و با خودتان بگویید مبادا همین الان بمیرم و داغ تماشای آسمان بر دلم بماند! آن‌وقت اتاق کوچکتری در زیرزمین خانه‌ی همسایه، آن‌هم در مجاورت یک توالت بد بو را به پستوی خانه‌ی خودتان ترجیح بدهید چون اتاق جدید پنجره‌ی کوچکی زیر سقف دارد که اگر پرده را کنار بزنید و دراز بکشید می‌شود لااقل گوشه‌ای از آسمان آبی را از پشت آن دید و این شعر فروغ را زیر لب زمزمه کرد که:

آه سهم من این است، سهم من این است... سهم من آسمانی است که آویختن پرده‌ای آن را از من می‌گیرد...

حالا تصور کنید که فامیل شما را بخاطر انتخاب‌تان و ارجحیتی که به داشتن اندکی نور و دیدن تکه‌ای از آسمان داده‌اید سرزنش کنند و شما مجبور باشید هر روز توضیح بدهید که کم کم داشتید نا امید می‌شدید و این جابجایی با تمام عیب‌هایی که دارد آخرین فرصت‌تان برای تجربه‌ی ذره‌ای نور و احساس گرما بود...

مثال دوم- فرض کنید مادرتان زن خشنی است - مسلماً مادر شما و مادر من مهربانترین موجودات عالم هستند و این فقط یک فرض است- که هر روز کتک‌تان می‌زند، با قاشق داغ‌تان می‌کند، گرسنه نگاه‌تان می‌دارد، اجازه‌ی درس خواندن به شما نمی‌دهد، به فکر رخت و لباس‌تان نیست، به فکر آینده‌تان نیست، زیر چشم‌هاتان همیشه کبود است و دنده‌هاتان را از فرط گرسنگی می‌شود یک به یک شمرد آن‌وقت یک نامادری پیدا می‌کنید که به هردلیلی زخم‌هاتان را مرهم می‌گذارد، به شما غذا می‌دهد، برای‌تان کیف و کفش و لباس می‌خرد و به مدرسه می‌بردتان، از شما پرستاری می‌کند و شب‌ها قبل از خواب برای‌تان کتاب می‌خواند...

آیا طبیعی نیست که نامادری‌تان را بیشتر از مادر واقعی‌تان دوست بدارید؟ حتی اگر فامیل هر روز سرزنش کنند و بگویند که عشق دومی واقعی نیست و چون مصلحت می‌بیند محبت می‌کند و تظاهر است و...

هرچه هست بچه‌ی بیچاره احساس امنیت می‌کند.


۲۳ لایک
۰۸ دی ۰۹:۱۲ گندم بانو
تو بهترین کارو کردی جولیک!! ما هم که موندیم از اجباره... به قول اون شعر گون و باد "چه کنم که بسته پایم"...
امیدوارم اونجا آرامشو تجربه کنی :)

فعلا که همه ش بدو بدوعه، ده سال بعدش آرامشه:))

۰۸ دی ۰۹:۳۹ آسـوکـآ آآ
همین که جایی باشی که اونجا آرامش رو بدست بیاره، حالا با هر سختی، ارزشمنده.
مهم نیست کجای این زمینی، هرچند میگم کاش تو مملکت خود آدم ایک شرایط فراهم بود..

حالا هنوز که به دست نیومده، ولی خب!

۰۸ دی ۱۰:۴۴ کازی وه
سارا جان علت خاصی داره که میخوای این قضیه رو توضیح بدی؟ منظورم اینه که صرفا برای ثبت کردن توی وبلاگته یا لزومی برای توضیح دادن احساس میکنی؟

جفتش:-؟

۰۸ دی ۱۳:۱۱ آقای سر به هوا :)
میفرمایند که:
من از این خاک چه میخواهم نمیدانم!

جوونیمو.

۰۸ دی ۱۵:۰۱ هو مورو
من این مدت نبودم و گویا کاملا از ماجرا اطلاع ندارم.
سوال اینه که کجا رفتید؟
و واسه همیشه؟

کانادا، نه فعلا موقت!

۰۸ دی ۱۶:۰۸ یه دوست
تگ جدید مبارکه :)
پس چرا مهاجرا فکر میکنن دوباره برمیگردن؟اون زیرزمین که همونه.تازه کسی که تو هوای ازاد نفس کشیده برگشتن به یه محبس براش سخت تر هم هست.با این حال حتی اونایی هم که موندگار میشن اولش با خیال اقامت موقت میرن.

چون زیرزمینه بربری نداره. ته دیگ نداره. کسی با شوخیات نمی خنده. تو با شوخیاشون خنده ت نمیگیره. زبونت زبون مادریت نیست. خانواده ت اینجاس. اینجا زبونتو می دونن. اینحا اون چیزایی رو جشن میگیرن که تو هم جشن میگیری. اینجا همون چیزایی رو خوب میدونن که تو خوب میدونی. الخ.

۰۸ دی ۱۶:۱۱ مهدی صالح پور
توی سریال 13 دلیل برای اینکه، جاستین وقتی با جسیکا روبرو میشه، در توجیهِ اینکه چرا اجازه داد رفیقش به دوست دخترش تجاوز کنه؟ گفت چون وقتی کفش نداشتم، برام کفش می‌خرید. چون وقتی شهریه نداشتم، پول بهم می‌داد که درسم رو ادامه بدم. چون فیلان و بیسار.

این نوشته توکا که قبلاً نخونده بودمش، منو یاد اون دیالوگ‌ها انداخت.
و جواب جسیکا رو هم که می‌تونی در قسمت آخر این سریال ببینی.

پی‌نوشت: اگه سریال رو ندیده بودی و اسپویل کردم برات، متاسفم! :D

نیم ساعته دارم فکر میکنم توکای خودمون یه چی نوشته، هی دنبال کامنتش می گردم پیدا نمی کنم:))))

دیده بودم، تا قسمت هفت هشت اینا، بعد دیدم حوصله ندارم خلاصه داستان رو از ویکی پدیا خوندم. :-" جسیکاعه خودش رو مخ بود دختره نکبت، تهش چه جوابی داد؟ با یه آدم پولدار رو هم ریخت لابد:|


آره دیگه منم گفتم دیگه نذارم به جسیکام تجاوز شه...برداشتم آوردمش اینجا. 

یه بار یه توییتی هم بود ، میگفت میگن فلانی به ایران خیانت کرده که رفته برای کشور دیگه ای افتخار میاره ٬ من میگم اتفاقا اگر می موند به خودش ، استعدادش و ارزشش خیانت کرده بود .

حالا من افتخار قرار نیست بیارم، ولی آره، چرخ جای دیگه رو داری می گردونی.

۰۹ دی ۱۲:۱۸ کازی وه
به نظرم قسمت بزرگیش بحث هزینه دادنه. اینکه چه هزینه‌هایی رو حاضریم بدیم. تو دلت نخواسته هزینه‌ای که میدی پودر شدن رویاهات باشه و این انتخاب توئه. وظیفه هیچکسی موندن و ساختن و آباد کردن جایی که توش به دنیا اومده نیست. همونقدر که به نظرم دلیلی نداره از کسی که انتخابش موندن و گرفتن گوشه کار باشه تشکر کنیم. حالا راه سخت‌تر رو هم انتخاب کرده باشه. البته برای ذهن من که معتقده دنیا ارث بابای هیچکس نیست اینطوره و الا هر چی بزرگترا بگن!

چقد طرز تفکرت جالبه:-/ از این زاویه نگا نکرده بودمش!

۰۹ دی ۱۷:۱۵ هو مورو
اوهوم..
اما من به شخصه تو شرایط فعلی و شاید بدتر از اینم نمیتونم دلیلی واسه مهاجرت رو موجه بدونم :)
(جز موارد استثناء البته)

شما انقلاب ر موجه میدونی؟

۰۹ دی ۱۸:۴۵ ناشناس
حالا جولیک وقتی اینجا بود مگه اورانیوم غنی میکرد؟:// حرفا میزنید شماهم -_- لااقل آدم اونجا میدونه میتونه مفید واقع شه! جولیک جان بچسب به کار و درست مادر.

در یک کامنت همزمان تخریب و تشویق شدم:)))

۰۹ دی ۲۱:۵۱ بنفشه ❤
" چه توضیحی دارم که بدم؟" ؟! این چیه داری میگی؟! چرا باید به کسی توضیح بدی که چرا و چطور شد که رفتی؟
اصن چیزی به نام حب به وطن واس خود من یکی هرچقدم اذیتت کنه قابل فهم نیست. وطن آدم خودشه. به قول بانو هایده وطن دل توست شده صد پاره حتی...

واسه منم قابل فهم نیس:دی حس کردم لازمه این پست ولی!

۰۹ دی ۲۲:۲۵ مهر ارسنج
http://bayanbox.ir/view/4241899013077592835/1-Cinema-Paradiso.png

چه...:| بود :|

من میفهمم

ها، خوبست!

۱۱ دی ۱۷:۳۱ هانیه
به هیچ کسی برای کارهامون لازم نیست توضیح بدیم اگر به هر دلیلی رفتی به من و دیگران ربط نداره که چرا رفتی:)

:)

۱۱ دی ۲۳:۵۶ John Keating
آدم دست به هر کار بزنه، شک و تردید بهش راه دارد به نظرم بهترین کار اینه که حالا که رفتی به ماندن و بهتر کردن وضع فکر کنی.
مگه آدم چقدر عمر می کنه که بخواهد این همه روی یک مساله که آنهم تازه بخشی از زندگیه کنکاش کنه.

کلا دوست داشتم یه نگاهی داشته باشم به قضیه.

۱۲ دی ۰۰:۰۵ هو مورو
اصل انقلاب رو بله.
اصل نظام رو هم بله.
ایرادات دیگه به این دو مربوط نیست.

نه بابا، منظورم این بود که برا بهبود وضع زندگیمون، برا نجات دادن جوونیمون، برا رسیدن به آرزوهامون، اگه قراره بچسبیم به جایی که توش دنیا اومدیم، باید انقلاب کنیم؟

که خب شما به کل اشتباه گرفتیش، ظاهرا معتقدی همین باشد، کوفت باشد. که هیچی دیگه «خودتون می مونید و مملکتتونمون [که به تاراج بردین بشه مال شما]»


ویرایش: داشتم کامنتای قبلیت رو نگاه می کردم، آی پی هر کدوم مال یه کشوره. :)

۱۲ دی ۰۱:۱۵ seashell ..
ایشالله همیشه در حال رشد و تلاش باشی ^_^ راستی یکم از کریسمس اونجا می نوشتی

کریسمس خونه بودم، نمیدونم بیرون چه خبر بوده! دیروز رفتم لب رودخونه، آتیش بازی بود و غرفه خوراکی که نخریدم و نخوردم چون به جیبم گرون بودن، و اومدم منزل :دی

به طور کلی یه مقدار مثل نیمه شعبان برگزار کردن جشن رو. آتیش بازی نگا کنیم بیایم خونه! با این تفاوت که ما دم در مغازه هامون، دم در کلاسای دانشگامون، تو سلف، جلو پیشخون و جاهای در دسترس شیرینی میذاریم، اینا شیرینیا رو میبرن لب رودخونه میفروشن :))

۱۲ دی ۱۰:۲۵ هو مورو
اول خواستم سوال کنم که منظورتون از انقلاب چیه، اما منصرف شدم و جوابمو نوشتم. (شاید بهتر شد چون لحن جواب دادنتون مقابل این پاسخ خودشو نشون داد :) )
ما نخواستیم مجبورتون کنیم که بمونید و سختی بکشید، عقیده‌مونه که این سختی‌ها به هدف اصلی و بزرگی که داریم و هست می‌ارزه. حالا هرچقد که میخواد واسه شما مسخره به نظر بیاد مهم نیست :)


اطلاع نداشتم.
وی‌پی‌ان و غیره و ذلک هم استفاده نکردم که ای‌پی رو تغییر بده هرچی که هست دست من نیست. و البته چه بانمک! :| :/

ببخشید؟! یعنی چی نخواستیم مجبورتون کنیم؟ مستاجرتونیم ما مگه؟:))))))))))))) حاجی همونقدر که این خاک مال توعه مال منم هست، خیلی اشتباهی اومدی :))))))))

چقدر حیف...چقدر حیف...

هدفتون چی هست حالا؟ 

۱۲ دی ۱۳:۲۵ هو مورو
میگردید میگردید چیزی که دلتون میخواد رو از حرف آدم برداشت می کنید.
وقتی میگم کسی رو مجبور نکردیم بمونه، به این معنا نیست که ما سهم بیشتری از این خاک داریم. بلکه منظور اینه که کسی که عقیده ی مارو نداره که این سختی ها می ارزه به اون عقیده، و جای مناسب تری رو برای زندگی میبینه، خب ما نمیتونیم اجبارا بگیم بیا عین ما فکر کن و بمون و تحمل کن! وگرنه همونقدی که شما واسه مشکلات کشورت نگرانی ما هم هستیم. همونقدی که شما واسش جوش میزنی مام میزنیم، همونقدی که واسه برطرف کردنش تلاش میکنی مام میکنیم، همونقدی که این مشکلات رو زندگی شما اثر گذاشته رو زندگی مام گذاشته، فقط نمیریم. حرف من نشون دهنده نگرانی کمتر یا بیخیالی مون نیست. حرف از اینه که یه عقیده نگهدارنده ست. کسی هم واسه داشتن یا نداشتنش تو منگنه قرار نمیگیره.

ولی کلا این بحث با شما فایده نداره :)
یعنی ما کلا دو انتخاب داریم این جا، یا با انقلابیون بسازیم، یا بریم.
چقدر زیبا، چقدر حیرت‌انگیز.

نفهمیدیم آخر اون هدف مهمشون چیه که به قیمت ویرونی مملکت باید بهش برسن. به هر کدومم میگی میگه حکومت اسلامی، نیابت امام زمان. بیا برو تو بیابون حکومت اسلامی تشکیل بده. ما میخوایم از همین یدونه زندگیمون استفاده کنیم.

بیا برو تو بیابون حکومت اسلامی تشکیل بده ما میخواییم از همین یه دونه زندگیمون استفاده کنیم . یعنی باس با آب طلا نوشت جمله رو ناموسا:-*

گفتن جمله قصاری که با آب طلا نوشته بشه، در تغییرِ این گیری که افتادیم، همونقدر فایده داره که براش جوک دراری و یه کانال تلگرامی معروف بازنشرش بده همه بخندن. متاسفانه.

تف تو این زندگی اصن.... والا به قرآن....

نه حالا انقد :\

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
یه روز موهامو آبی می کنم، سوار نیمبوس دوهزار فکستنیم میشم، پرواز می کنم اون دوردورا و هرگز برنمیگردم.
پیشنهاد روزانه
ترسناک بودن
چگونه یک ترم یکی زنده ماند
نی
آزاده
روزی برای سطل های آبی
فرار از قطعه ی هنرمندان
ایکس = سه پنجمِ رجبی
زشته آدم به خودش لینک بده نه؟ :-"
میتوانی به سادگی عاشق شوی اما عشق ساده نیست
Zero
Dandelion
بخاطر خودتون دو تا
راننده تاکسی
چکار هر چه تو میخواهی ست، بخواه آنچه می خواهی
تگ ها
بایگانی
بهمن ۱۳۹۷ ( ۲ )
دی ۱۳۹۷ ( ۶ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۲ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۵ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
بوسیدن پای اژدها
هویج بنفش
حمیدوو برگ بیدوو
قالب: عرفان و جولیک بیان :|