و پایان

ترم اولم تموم شد.

احساس می کنم یه سنگ بزرگ از رو دوشم برداشته شده. و یه کیسه قلوه سنگ از تو کوله م. و یه گونی شن از تو کفشام.

بذارین دو روز هوا بخوره به کله م، یه پست مفصل میام و میگم چیا شد.


+بله، من همونم که این پستو نوشته. :-"

:از دمپایی های پرتاب شده جاخالی می دهد:

۲۱ لایک
۲۷ آذر ۲۰:۰۰ اسی بلک
خوش بحالت:)
بین الترمین خوش بگذره:)
و منتظر پست مفصل هستیم!^__^
پ.ن: بعد از دوسال خواننده ی خاموش بودن، اعلام حضور میکنم:)

به به به سلامتی همه چراغ خاموشا :دی

۲۷ آذر ۲۰:۰۳ هـی وا
بسلامتی
خدا قوت دلاور :دی

خسته نباشی پهلوون!

۲۷ آذر ۲۰:۰۸ آسـوکـآ آآ
خسته نباشی دلاور

خدا قوت پهلوون!

و دقیقا باید بگم که جدنی سکته زدم از عنوانت ~__~

هدف هم همین بوده عست :-"

۲۷ آذر ۲۰:۲۰ 🦉 شباهنگ
قلبم هرّی ریخت تا عنوانو دیدم :))
بعد رفتم اون پستتو پیدا کنم دیدم خودت واقفی به قضیه :|
خب عنوان بذار و پایان ترم دو :|

هدف سکته دادن مخاطبین بوده است خب :-"

۲۷ آذر ۲۰:۲۱ آقاگل ‌‌
الان فصل، فصل شلغمه. ملت شلغم پخته بهت پرت می‌کنن با این عنوان :)

شلغم پرت کنین، شلغم اینجا گرونه! :دی

۲۷ آذر ۲۰:۲۳ Nelii 💉📚
عنوانو که دیدم با توپ پر اومدم:))
حالا هم سرمو میندازم پایین یواش میرم یه گوشه میشینم:)))

فرااااااااااار

واس چی تیتر ژورنالیستی میذاری؟! :-//

کخ دارم :-"

۲۷ آذر ۲۰:۳۸ واران ..
بخدا دلم هزار تا راه رفت ..
بخاطر عنوانت خیلیییی ترسیدممممممممم جولیک :((


خدا رو شکر بخیر گذشت.

شرمنده :دی

۲۷ آذر ۲۱:۱۲ هلما ...
سکته که اوکی زدیم!
یعنی جولیک ترم اول کارشناسیه؟! پس چرا من همش حس میکردم سن جولیک باید بیشتر از یه ترم اولی باشه؟!

ترم اول ارشد :| :))

۲۷ آذر ۲۱:۱۴ مرتضا دِ
بچه ها شلغم پرت کنید | دوست داره

یا حضرت جرجیس!

۲۷ آذر ۲۱:۲۵ چوگویک ...
من دیدم نیشم تا بناگوش باز شد چون میدونستم از این لوسا نیستی که الکی بیای بگی دارم میرم یا هستی یا بخوای بری یهویی میری
دقیقا عین رفتنت به کانادا که یهویی بود :)

بالاخره یهویی هستم یا نیستم:-/

۲۷ آذر ۲۱:۲۹ مرتضا دِ
اینجا هم گرونه! کسی ریسک نمیکنه نترس :)

اینجا بیشتر گرونه. پنج تاش هشت هزار تومنه. :(

۲۷ آذر ۲۱:۴۵ هلما ...
هان این شد یه حرفی :)
میگم اینقدرام پیدا نشدم. :|

پیدا نشدی؟ وعت؟:))

۲۷ آذر ۲۱:۵۳ فاطمه :)
به هدفت از انتخاب عنوان رسیدی :"(
دمپاییم نمیتونیم پرت کنیم خو
اگه تلاش کنم تا کعندع دمپاییه بیاد دست راستمم بهت تقدیم میشه.
+قول شرف میدم دیگه از هیچ پایانی نترسم:))

توصیف جذابی بود:))

۲۷ آذر ۲۱:۵۷ seashell ..
خدا قوت دلاور ...هورررا

:ویبره زنان از کادر خارج می شود:

۲۷ آذر ۲۲:۳۶ خورشید ‌‌‌
:فحش‌‌های بین‌المللی

:)))))))

۲۷ آذر ۲۲:۵۷ خانم فـــــ
منم اومدم گفتم چراااا عاخه؟!

دمپایی این نزدیکا نیست

شما می تونین پاشنبه بلند پرت کنین. 38 و ترجیحا صورتی هم نباشه. با سپاس.

+هر دو لنگه فراموش نشود!

لازم به ذکره که توی دل بنده هم خالی شد با دیدن عنوان :/
نکن اینکار ها رو با دل های نازک و کوچیک ما :دی

یوهاه، یوهاهاه!

۲۸ آذر ۰۶:۲۱ حامد سپهر
ایشالا بیای بنویسی پایان نامه تامام:)
قفل فرمون هم گزینه ی بدی نیست بنظرم:))

یا حتی کارمم پیدا کردم، یا حتی مهاجرتم تمام!

ایشونو یکی از کادر خارج بنمایه:)))

۲۸ آذر ۱۱:۲۰ . زیزیگلو
:شلغم های کپک زده ی توی یخچال را پرت میکند

آیا این رسم مسلمانیست؟! یه چی بندازین بشه به رسم یادگار نگه داشت:-"

۲۸ آذر ۱۲:۴۸ گندم بانو
به جای همه ما هم زندگی کن اونجا!!! :)

چشششم:)

۲۸ آذر ۱۳:۴۵ Tamana .....
این ترمه اول که میگذره دیگه بقیش انگار دور دور تنده لعنتی همه سختیش این ترم اوله

آره، ترم اول و همه ترم های بعد تابستون که سه ماه باد به کله م خورده و افسار زندگی از دستم در رفته!

۲۸ آذر ۱۹:۱۰ • عالمه •
*دو دستی دمپایی پرت می‌کند*

یا امام زمان:))

۲۹ آذر ۰۷:۱۹ هلما ...
پیر :|

وات؟

۲۹ آذر ۱۰:۲۸ چوگویک ...
میگم همیشه هستی احیانا بخوای هم بری یک هو میری بدون خداحافظی و این پستای لوس بازی

اها!

۰۲ دی ۰۱:۵۸ هانیه
خسته نباشی برو فقط استراحت کن:)

چشم!

یه روز موهامو آبی می کنم، سوار نیمبوس دوهزار فکستنیم میشم، پرواز می کنم اون دوردورا و هرگز برنمیگردم.
دستچین از بلاگستان
یک دخترِ تا ابد تنها
شاگرد آخر کلاس
پنج شش و هفت؛ اگر رامین اینجا بود
پست های طبق معمول بی عنوانِ تانزانیا
گرد گرد یه گردو
قلبِ آبی
The Bot
یاسر، عاشقی با علاقه های دروغین
الدنیا دار بالبلاء محفوفه
در حالی که دلش تنگ شده
آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن..
برزخ من
هنوزت پای در خار است؛ بنشین!
نجات دهنده
تگ ها
بایگانی
مرداد ۱۳۹۸ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۵ )
ارديبهشت ۱۳۹۸ ( ۱۴ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۱۱ )
بهمن ۱۳۹۷ ( ۵ )
دی ۱۳۹۷ ( ۶ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۲ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۵ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۲ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
پیشنهاد وبلاگ
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
کاشیها را خیال من آبی می کند
حبه انگور
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
از چشم ها بخوانیم
درامافون
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
برای هیولای زیر تختم
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
بوسیدن پای اژدها
هویج بنفش
حمیدوو برگ بیدوو
اوایل کوچک بود
آراز غلامی
Meet me in Montauk
یادداشت های یک دختر ترشیده
Mahsa's moving castle
تویی پایان ویرانی
قالب: عرفان و جولیک بیان :|