چرا عاقل کند کاری؟ چرا هموطن؟ چرا؟

نامبرده دیروز صبحونه خورده نخورده راه افتاد رفت بیمارستان، قرار بود عمل جراحی زانو ببینه از نزدیک. یه کم سرش درد می کرد، ته گلوشم می سوخت، یه قرص سرماخوردگی هم داد بالا. دیشبش با منزل دعواش شده بود، شام نخورده خوابیده بود. حالش خوب  بود در مجموع، یه کم هیجان داشت برا دیدن عمل.

بعد حدس می زنین چی شد؟

رسید بیمارستان، لباس و کلاه و ماسک و همه چی، رفت تو اتاق عمل. دکتر چاقو رو گذاشت رو زانوی بیمار، رفت تو، شکافت تا پایین، گیره زد دو طرف پوستش، شصتشو انداخت زیر گوشت یارو چرخوند، و بعدشو دیگه یادم نیست، چون همه چی سیاه شد و در صحنه بعدی متیو (همکلاسیم) و یه پرستاری منو نشونده بودن رو یه چارپایه بیرون اتاق عمل، آب سیب به حلقم می ریختن. 

بله، غش کردم!!


+نه تنها رها نکردم، بلکه ده دقیقه بعد با قدرت برگشتم تو و با جدیت زل زدم به دکتر که داشت گوشت یارو رو بخیه میزد. پوست نه ها، گوشت!

++البته اینکه طی اون ده دقیقه بیرون خوابونده بودنم رو تخت، پامو گرفته بودن هوا و پتوی گرم روم انداخته بودن، و اینکه تمام مدت زمان این جراحی و جراحی بعدی منو نشوندن رو صندلی پشت سر دکتر هم، بی تاثیر نبود در قدرت بازگشتم :-"

+++مطابق توانایی هاتون انتخاب رشته کنین عزیزانم.


در انتها لازمه تشکر کنیم از متیو که تونست منو نجات بده :))

۲۹ لایک
۱۹ آبان ۰۵:۵۳ آقاگل ‌‌
الان اونجا ساعت چنده آیا؟ :))
اِ.من فکر کردم رفتی اون طرف و مطابق رشتۀ خودت کار می‌کنی. نگو رفتی یه رشته دیگه کلاً.

10 و نیم شب!

رشته خودمه بابا. من مهندس کامپیوتر یه تیمم :دی

۱۹ آبان ۰۵:۵۶ دامنِ گلدار
من فکر کردم این هم چالش به جای یکی دیگه نوشتنه! تو مگه مهندس نبودی جولیک جان؟! بهرحال من قادر هستم با شنیدن توصیف چنین چیزی، نگاه کردن به تلویزیون در چنین مواردی و غیره از هوش برم. یککبار کف اتوبوس پخش شدم یک دختر کوچکتر از خودم بسیار مهربانی که سال اول پرستاری بود به نام حدیث تا خونه اسکورتم کرد. همیشه به شجاعت آدمهای این رشته‌ها حسودیم میشه.

مهندسم، پروگرمی که قبول شدم نوآوری های پزشکیه :دی

آقا من فیلم عمل جراحی قلب هم دیده بودم نیفتاده بودم :| نمیدونم چرا همچی شد :|

زانوت خوبه الان؟ :)))

زانوی من که خوبه، زانوی اون بزرگوار یه تیکه گوشتش اضافه اومد انداختن دور. عجیبی :|

۱۹ آبان ۰۶:۵۳ میلیونر
من که ناخنم زخم می‌شه سعی می‌کنم نگاه نکنم. فیلم جنگی سعی می‌کنم نگاه نکنم. فیلم بوکس هم همچنین.
ولی تو سعی کن بتونی جولیک. ✌

نه بابا من جوشامو که می کنم، به نفت میرسم انقدر عمیق میرم تو گوشت صورتم :| اصن مشکلم خون و زخم و اینا نبود. نمیدونم چرا همچی شد :|

۱۹ آبان ۰۷:۳۱ 🦉 شباهنگ
فکر کنم جزو معدود دانش‌آموزانی بودم که هیچ وقت در آینده نخواستن دکتر شن. ینی یکی دستشو با کارد میوه یا حتی با کاغذ ببره و ازم چسب بخواد، چسبو میدم میگم خودت بزن روش دل دیدن زخمو ندارم. درد متقابل بهم دست میده :| یه همچین روح لطیفی دارم :|

منم هرگز نخواستم دکتر شم. به نظرم مسیر طولانی ای بود دکتر شدن:))

۱۹ آبان ۰۷:۵۶ آسـوکـآ آآ
فکر کردم قراره دکتر شی. اومدم که تبریک بگم که جواب آقاگل رو خوندم و خورد تو برجکم :دی
متیو، همین متیو کیس مناسبیه :دی

کیس مناسب برا کامنت دادن؟:))

۱۹ آبان ۰۸:۱۶ آقای سر به هوا :)
فقط به خاطر پولش هم که بود میخواستم دکتر بشم و بهتر که نشد ، چرک کف دسته!

تا بخوای به سوددهی برسی ده سال عمر مفیدتو تلف کردی همون ده سالو تو مهندسی کار کنی همون حقوق بهت تعلق میگیره!

یکی از دلایلی که پزشکی رو انتخاب نکردم همین قضیه بوده😁

حالا میتونستی جراح نشی، دکتر گوش و حلق و بینی بشی مثلا. نمیشد؟:))

@شباهنگ
اتفاقا منم جز اون دانش آموزایی بودم که در جواب می خوای در آینده چه کاره بشی، نمی گفتم دکتر، می گفتم می خوام نویسنده بشم. ولی دلیلش روحیه لطیف نبود هیچ وقت دلم نمی خواست رئیس گروه مافیا رو از مرگ نجات بدم:/
@جولیک
می دونم. متنت رو نه تنها کامل که"کامل" خوندم.منتها اوایل متن برام سوال بود چرا باید عمل زانو رو از نزدیک ببینی؟ مگه زانوت مشکلی داشته، بعد آخرای متن متوجه شدم که اصلا دلیل حظورت چیز دیگه ای بوده و اون خنده آخر در واقع به انتهای برداشت خودم بوده:عه پس زانوت مشکلی نداشته؟ :)))
اینجوری:)

رییس گروه مافیا؟!:|

اتفاقا بیمار به هوش بود ولی بین کله و زانوش پرده کشیده بودن که نبینه. یه بارم گفت بزنین کنار نگا کنم پرستاره گفت نه حاجی غش می کنی کوتا بیا:))

۱۹ آبان ۰۹:۵۳ ابوصامد رضوان
من دارم می خونمش خوابم گرفت😁

چطوری این کارو می کنن
😁😁

خوابت گرفت یا غش رفتی؟

۱۹ آبان ۱۰:۱۱ دامنِ گلدار
دلیل که زیاد داری در چنته! براساس تحربیات و تحقیقات بنده، غش کردن بطور عمده به خاطر نرسیدن خون قلب به مغز هست (دلیل کمتر رایجش بین عموم صرع هست که مرکز حمله در مغزه). حالا چرا نباید به مغز خون برسه؟ دلایلش زیاده، مثلا ایستادن بیش از اندازه، افت فشار به هر دلیل دیگر، و محرکهایی مثل گرما، ازدحام، کم‌آبی، گرسنگی، و البته محرکهای روحی روانی، قلبه دیگه خب :) و آهان، خواب نامنظم، این خیلی مهمه.
خود ترس ریتم ضربان رو تغییر میده و همیشه ترسها آگاهانه نیستن. مثلا سر داستان اتوبوس که گفتم یک خانمی داشت برای بغل‌دستیش راجع به بخش ویژه نوزادان و یکنوع مراقبت صحبت میکرد و من هم با کنجکاوی (و البته کمی حس ناراحتی و خستگی) گوش میدادم، تا جایی که برقم قطع شد! توصیه اینه اگر زیاد تکرار میشه و قبلش حس میکنی که داره شروع میشه، هرجا هستی دراز بکش روی زمین یا در شرایطی که پا بالاتر از سر باشه که خون برسه به جناب مغز. اونوقت بیهوش نمیشه آدم

+موفق باشی، ایشالا تحقیقاتت دنیایت رو تکون بده ؛)

کمبود اکسیژن هم بود، ماسکه خوب هوا رو رد نمی کرد:|

من فقط وقت کردم مث پیترپارکر به متیو خبر بدم که I dont feel so good و بیفتم:)))

۱۹ آبان ۱۱:۲۶ بنفشه ❤
متیو:)))) ازون خوبای اسمه:دی همیشه دلم میخواست یه دوستی به این اسم داشته باشم

جدی؟ من هیچ آدم جوونی نمیشناسم که اسمش کتیو باشه، این اولین متیوی زیر پنجاه سالیه که میبینم و حتی نمیدونم متیو قبلیا کی بوده ن که تصور من از متیو یکی تو مایه های جک نیکلسونه:)))

۱۹ آبان ۱۲:۰۳ 🔹🔹نیلگون 🔹🔹
همه ی پست یه طرف
مستر متیو یه طرف😁😎

چرا بنده خدا؟

۱۹ آبان ۱۲:۰۹ نیمچه مهندس ...
بیدار که شدی یادت باشه صبحونه بخوری.نخورده نری بیرون که داستان دیروز شه.

آره دیگه زان پس صبونه می خورم مث آدم:|

۱۹ آبان ۱۲:۳۸ روگــ آ
متیو برای خارجیا به منزله‌ی ممد برای ما ایرانیاس؟

نه اونی که به منزله ممده جک و جان و جیمزن!

۱۹ آبان ۱۳:۵۲ 🦉 شباهنگ
@ صبا
حضور با ض :دی

:دی

۱۹ آبان ۱۴:۲۷ مهرناز .ج
یعنی خیلی خوب بود :))
قصد داری بعد از این باز هم حضور فعال داشته باشی اتاق عمل نه؟ :)

قصد که نه ولی باید حضور داشته باشم مع الاسف!

جمعه یه نفرو باهام فرستادن که اگه غش کردم بگیردم!

حالا چرا انقد با جزئیات نوشتی؟ |:
من همین متن تو رو خوندم، قندم افتاد. ((:

که بدانید من صرف دیدن خون غش نکردم،صحنه هولناک بوده!

@شباهنگ
آاااره درست میگی، مرسی که تصحیح کردی:))

:دی

تبریکات منو جهت پوزیشن جدیدی که درش واقع شدی پذیرا باش
از یکی مثل نسرینم برای مقابله با مفاهیمی همچون دوری از فضایی که توش بزرگ میشه ادم، هم، کمک بگیر، گرچه الان میاد میگه تهران تا تبریز با تهران تا کانادا خیلی شبیه ن؟:دی
ولی درکل
هرکار میکنی، جا نزن، بمون و با قدرت ادامه بده
هیچی این مسیر آسون نیست، ولی هروقت دلت خواست شرایط مشابه و داستانای مشابه بشنوی، بیا بگو خودم مستندات وافی و کافی تقدیمت کنم
...
در مقیاس کوچیک همین یه مدل سبک آموزش رو بگیر برو بالا، تازه متیوئم دارن (وی نخواست از قافله اشاره کنندگان به متیو عقب بماند! )

نه آقا، تهران و تبریز هردو بربری و آش رشته دارن، ما اینحا حتی شلنگ هم نداریم در دستشویی:|

چشم:))

۱۹ آبان ۱۶:۰۸ کروکدیل بانو
یه تیکه گوشت اضافه اومد انداختن دوووور؟ :)))) مث باباها که ساعت تعمیر میکنن همیشه کارخونش چنتا چرخدنده اضافه گذاشته؟:)))

بزرگ نبودا قد یه برگ تره کوتاه بود...ولی بازم:|

۱۹ آبان ۱۶:۳۲ نار خاتون
عجب:)))

بچه ها صاحابش اومد:)))

به عنوان کسی که هر بار خون دیده غش کرده ، دستش رو بریده غش کرده ،رفته دندون پزشکی غش کرده ، مامانش رو بردن بیمارستان غش کرده ، شنیده یکی غش کرده باز هم غش کرده ، ورود شما را به حلقه غش کنندگان تبریک میگویم .

جولیک هستم یک غش کن!

۱۹ آبان ۱۸:۳۸ . عارفه .
شستش نبوده اون‌که انداخته زیر گوشت یارو؟! :؟

شست؟ شصت؟

دوست منم وقتی برای اولین بار رفتیم دیالیز رو از نزدیک ببینیم غش کرد ..
البته بعدش تکذیب کرد و گفت فقط چشماش رو بسته بود:/

ایستاده غش کرد بزرگوار؟:))

wtf!

والا بقرعان!

۲۰ آبان ۱۲:۲۴ • عالمه •
یکی از همکلاسی‌های دبیرستان من طاقت دیدن خراش روی پوست رو نداشت. الان پرستاره و وقتی دارم از حال بد میمیرم میگه خودت رو لوس نکن! :)))) یکم که بگذره عادت می‌کنی احتمالا.

ایشالا که عادت کنم!

۲۰ آبان ۲۰:۴۵ مهدی صالح پور
من سیزده سالم بود. اولین بار بود که میخواستم آزمایش خون بدم. ثانیه ی سوم دنیا جلوی چشمام تیره و تار شد... رفتم!

هنوزم وقتی میخوان به محیا امپول بزنن یا سرم بزنن یا آزمایش خون بگیرن، تا حد غش کردن ضعف می‌کنم ولی خدا رو شکر کامل از هوش نمیرم. سعی می کنم حواسم رو پرت کنم که غش نکنم!

من سعی کردم نگاهمو بردارم، به اینور اونور نگاه کنم، یا حتی به مداد فکر کنم که وقتی حمله عصبی به روده هام دست میده جوابگوعه. ولی مغزم 404 می داد:)) فقط وقت کردم خبر بدم دارم میفتم:))

۲۰ آبان ۲۱:۱۸ 🔹🔹نیلگون 🔹🔹
چون احساس کردم خیلی جنتلمنه😁
یادِ متیوی دکتر مایک افتادم😍

یه چیزایی از متیوی دکتر مایک یادمه :دی

۲۱ آبان ۰۱:۱۰ خانم کوچیک
والا من دوره‌ی دبیرستان رفتم تو کلاس دیدم یکی از بچه‌ها داره با خوشحالی انگشت دستش رو به هرکی از راه می‌رسید نشون میده و بالا و پایین می‌پره بعد من رفتم جلو دیدم ناخن انگشتش کلا نیست! هیچی دیگه گمونم بعدش خودش رفت با انگشت بی ناخن برام آب قند آورد.

:)) 

واااای پسررررر! من کامنت های پست شلغم رو نخونده بودم و متوجه نشده بودم قضیه چیه. مهاجرت کردی... گفتم چقدر نیستی ها... موفق باشی عزیزم

هیچ وقت درک نکردم چطور از دیدن خون یک نفر حالش بد میشه؟
امضا دختری که روزها در خون و خونریزی غوطه وره!

مرسی مرسی :)


اتفاقا متیو داشت می گفت تو تا حالا نمیدونستی خون میبینی غش می کنی؟ گفتم پسر جان، من دخترم، قاعدتا نمی تونم از خون بترسم :| خودش نکته رو گرفت ساکت شد :|

۲۱ آبان ۰۸:۴۱ دامنِ گلدار
کمبود اکسیژن هم میتونه علت باشه و هم معلول :)
دقیقا همینه، منم به اون دکتری که گفت هرجا هستی بخواب همین رو گفتم که تا بیام عکس‌العمل نشون بدم تموم شده افتادم! ولی خیلی وقتها معلومه، آدم گرمش میشه یا نفس کشیدن سخت میشه و غیره. خوب باشی!
هیییچ مسئله ای نیست منم 6 تا الگوریتم برنامه نویسی پشت سر هم ببینیم کف و خون قاطی میکنم.
هرکدوم به کار خود مشغول باشیم بهتره:)))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
Zero
Dandelion
بخاطر خودتون دو تا
راننده تاکسی
چکار هر چه تو میخواهی ست، بخواه آنچه می خواهی
برتر بودن یا نبودن
یک روز پاییزی از بالای ساختمان شماره 346
برای سفر کرده.
مشت سرخ آهنین
پولدارها قانون ندارند
تعریف های اثر انگشتی
این چارّراه، آن تلفن خانه، این سفیر
چرا باید مؤدب باشیم
بلاگفاک
تگ ها
بایگانی
آبان ۱۳۹۷ ( ۵ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
قالب: عرفان و جولیک بیان :|