سال اول لیسانس یه پست عین همین نوشتم که لینک زن هم بازنشرش داد. از لحاظ میزان رشد شخصیتی عرض می کنم.

مشکل اساسی ای که من با خودم دارم اینه که تا هفده سالگی، هیچ تلاشی برای هیچ چیزی شدن نکردم. از این موجودات نفرت انگیزی بودم که دست به خاک میزنن طلا میشه. درس رو سر کلاس یاد میگرفتم، قطعه های پیانو رو با روزی ده دقیقه تمرین از بر می شدم، زبان رو همینطوری می فهمیدم و تاپ کلاس می شدم.

نمیدونم هفده سالگی چه ضربه ای خوردم. جو کنکور بود یا مدرسه عوض کردن های پیاپی، کاملا تغییر کردم. از اینا شدم که به قول هولدن تا رودخونه راین هم برن باید یه باکس شش تایی آب معدنی پر شده از آب لوله کشی شهری با خودشون ببرن. تقریبا هیچ مطلب درسی تو ذهنم نمی موند، عملا ساز رو گذاشتم کنار، و حتی یک دهم بدبختی ای که سرم اومد این نبود که خنگ شده بودم. پنجاه درصد قضیه این بود که اعتماد به نفسم با سر خورد زمین. اگه بخوام تو همون حوزه درس خوندن بهتون توضیح بدم، منی که کلی از مطالب درسی رو دو سال قبل اینکه بهم درس داده بشه با نگاه کردن به درس خوندنِ خواهرم یاد گرفته بودم، حالا برای حفظ کردن فرمول انتگرال یه تابع ساده اشک میریختم و هنوز هم فرمول های فیزیک دینامیک رو نمیتونم از حفظ بگم؛ فرمول هایی که نصفشون رو تو دبیرستان تست زدم و برای نصف دیگه شون یه سه واحدی پاس کردم. پنجاه درصدِ بقیه ش این بود که من هیچ ایده ای نداشتم آدم چطور تلاش می کنه برای رسیدن به هدفی، چیزی. مثلا چطور باید درس خوند، وقتی چیزی رو نفهمیدی باید چی کار کنی، وقتی یه سوالی رو بلد نیستی آیا تو خنگی یا همه خنگن یا اصلا سواله خارج از کتاب و سخت و لعنتیه؟

من، منِ بی نقصِ بی همتای لج درار، هرگز یاد نگرفتم اشتباه کنم، یه مسیری رو تا یه جا برم و ببینم خب، این نمیرسه به اونجا که میخواستم، در عین حال دنیا هم به پایان نرسیده، میتونم یه روش دیگه رو امتحان کنم. هرگز یاد نگرفتم وقتی یه چیزی از اولش سخته، از کجاش باید شروع کنم. هرگز یاد نگرفتم برای رسیدن به هر چیزی باید یه مسیری رو طی کرد، هیچکس نمیتونه از نقطه الف که هدف در دوردست هاست به نقطه ب که هدف زیر پاشه تلپورت کنه، و اینکه یه نفر همین الان تو نقطه ب ایستاده به این معنی نیست که تو نمیتونی به نقطه ب برسی، و گنجایش نقطه ب فقط به اندازه یه نفر نیست که جا برای تو نباشه.

اینا الان به نظر شما بدیهیه، به نظر منم بدیهیه، اما باید منو وقتی در شروع یک موقعیت سخت دست و پا میزنم ببینین که هیچکدوم اینا یادم نیست، چون هفده سال یه جور دیگه زندگی کردم و هفت سال گذشته برای یاد گرفتنِ اینکه زندگیِ جدیدم چطوریه کافی نبوده. اولِ هر کار جدیدی، من از اول کشف می کنم که آقا مسیر رسیدن به انتهای این کار اتوبان نیست، سنگلاخ گردنه حیران طوره.  عزیزم با آرامش بشین مسیر های منتهی به مقصد رو امتحان کن یکیش بالاخره اون مسیر درسته س. فرزندم زمان می بره این مسیر، اون بزرگواری که نوک قله س هم زمان برده رسیده به نوک قله، از اونجا به بعد پرواز نمی کنه که بهش نرسی. اصلا ذلیل شده برا چی میخوای به آدمه برسی، قله رو نگاه کن تو!

من شدیدا برای خودم نگرانم. برای این ناتوانیم در دنبال کردن یک مسیر و رسیدن به یک هدف. به نظرم میرسه که حتی نمیتونم سر اینکه هدف رو میخوام جدیت به خرج بدم. و حالا که تنهام، این مساله خیلی بیشتر به چشم میاد. تا الان دختر خونه بودم و خودم رو هنوز نوجوانی نورسته و ناآماده برای بزرگسالی میدیدم. الان خودمم و مشعلم و زره سوراخ سوراخم و اژدهای زندگی بزرگسالی. و من شمشیر زنی نیاموختم، انقدر که تو لیست وسایلم شمشیر نداشتم اصن.


نمیدونم چرا اینا رو برای شما گفتم.

۳۴ لایک
این حجم از همدرد بودن یه جورایی ترسناکه.
بعد از خوندن هر خط از متن چشمام بیشتر گشاد میشد
چطور ممکنه اخه

اصن یه نفر تو tumbler گفته بود بیاین یه گروه حمایتی بزنیم از این بدبختایی که بچه بودن هی بهشون گفتن نابغه این الان که بزرگ شدن فهمیدن زندگی سخته :)) ما بیشماریم!

۱۴ آبان ۱۰:۳۸ الـی ‌ ‌
احتمالا خیلیا قراره بیان و بگن اینجوری بودن؛ اما من همین اول بگم. دقیقا منم. دقیقا.

تو هم توی مرحله ی «اولِ هرکار سختی به خود پیچیدن» هستی هنو؟

اگر بخوای من مسئولیت یادآوری کردن بهت رو می پذیرم🤓
و اینکه خودت رو سرزنش نکن، با خودت مهربون تر باش...
گاهی اشتباهات برای این نیست که ما ازش درس بگیریم اینجوری که بهمون میگن، برای اینه که برای خودمون بیشتر وقت بذاریم، البته دارم با توجه به مصادیقی که برا خودم پیش اومده نتیجه گیری می کنم:))
مثلا فرض کن یه آدمی از نظر فیزیکی همیشه رو فرم بوده، بعد با یک رویداد ناراحت کننده مواجه میشه و به خاطر استرس ناخواسته پرخوری می کنه، چون آدم ربات نیست و بخشی از وجودش احساساته، بعد این آدم به خودش میاد و میبینه دیگه به خوش تیپی قبلا نیست، شروع می کنه ورزش کردن، می بینه دستاش، پاهاش، بدنش انگار دارن حرف می زنن باهاش، که چرا بهشون بی توجه بوده، آدم متوجه میشه که باید عشق بیشتری نسبت به بدن خودش داشته باشه، چون حتی فیزیک ما هم فقط فیزیک نیست، ما همیشه بهش نیاز داریم به توجه به خودمون و به رسمیت شناختن احساساتمون

من اصلا اگه بخوام صادق باشم تا الان صرفا زنده بودم، زندگی نکردم هیچوقت! خودمو یاد نگرفتم، بدنمو، طرز فکرمو، قلق هامو. زندگی رو هم، اینکه وقت سختی چی کار کنم، خوشی چطور بسازم، لذت چطور ببرم.

همه چی صرفا همینطوری وجود داشته. خیلی مسخره س. نمیدونم تونستم بهت منتقل کنم یا نه.

۱۴ آبان ۱۱:۴۷ پـــــر ی
منم چند ساله اینجوری شدم. فکر می کنم بین جوونای الان شایع شده. نباید فکر کنیم فقط ماییم که اینجوری شدیم. این دردمون رو تسکین میده
۱۴ آبان ۱۲:۱۶ الـی ‌ ‌
هوم. و حتی همه این‌ها:
من اصلا اگه بخوام صادق باشم تا الان صرفا زنده بودم، زندگی نکردم هیچوقت! خودمو یاد نگرفتم، بدنمو، طرز فکرمو، قلق هامو. زندگی رو هم، اینکه وقت سختی چی کار کنم، خوشی چطور بسازم، لذت چطور ببرم.
همه چی صرفا همینطوری وجود داشته.
۱۴ آبان ۱۲:۴۶ فرشته ...
خوبه که همه گفتن همینطورن چون منم همینطورم، گاهی به خودم میگم "فرشته خدایی خیلی خنگی" ولی بعد می‌بینم خنگ نیستم فقط یه مسئله یا چندین مسئله رو ممکنه یاد نگیرم که بیشترش بخاطر مشغول بودن ذهنه و یا مسیر اشتباه، خلاصه که گاهی خیلی داعش‌وار با خودمون برخورد میکنیم:/
۱۴ آبان ۱۵:۲۵ نیمچه مهندس ...
منم تا یه سنی خیلی جینیلی مستون در مورد دنیا و آینده و آدما فکر می کردم.بعد هی شکست پشت شکست خوردم.چند سالی افسرده بودم و هنوز هم کاملا خوب نشدم ولی اون شکست ها باعث شد برم دنبال این که چرا شکست خوردم و چجوری شکست نخورم و تقریبا تو مسیر یاد رفتن هستم.
تا حد خوبی پیشرفت کردم،یه روزایی مثل سه روز گذشته شدیدا افسرده میشم و داااااااد میزنم و لگد میزنم.(دقیقا لگد میزدم.) ولی فرداش دوباره خوب میشم و پامیشم دوباره ورزش میکنم،کار میکنم و به زندگیم میرسم.
توام الان اونجای مسیری.نگرانی یخده.این مسیر یاد گرفتنه.
+کاش یکی بود که اینارو بهم بگه اون وقتا.الان یهو فهمیدم چقدر تنها و بدبخت بودم:|
ببین من فک میکنم طبیعیه و نیاز به تجربه داری فقط. 7 سال کافی نبوده چون به قول خودت دختر خونه بودی و وقت صرفش نکردی. ی جورایی تو محیط امنت بودی. کلا اونایی هم ک میرن خوابگاه برا دانشگاه رفتن ی شهر دیگه هم طول میکشه تا اوکی شن. تو که دیگه حتی یه کشور دیگه رفتی. البته مشکلت الان صرف کشور دیگه نیس به نظر و کلی هس علی ای حال من میدونم موفق میشی! اینکه الان خودتی و خودت به هرحال بخوای نخوای باعث رشد میشه. دهنت سرویس میشه :دی ولی تهش یه چیزی میشی. اونوقته که لبخند میزنی :) یه وبی هس ازاده در سرزمین عجایب. کامل نخوندمش ولی داش میگف تو یه پستیش که تغییر کرده بخاطر همین مهاجرت و کارایی که فکرشو نمیکرده انجام داده. ببین:
http://wonderland.blog.ir/post/1000j
االبته گفتی میدونی خودت ولی ب نظرم خوندنش خالی از لطف نیس.
هی خوندم و هی گفتم عححح اینکه منم '_' یعنی قشنگ انگار خودم نوشتم این پست رو :)
منم الان تو دوران خیلی سختیم، و اینکه بخوام برای چیزایی که قبلا به راحتی به دست میاوردم تلاش کنم، خیلی سخته برام واقعا -_-
خیلی کار خوبی کردی گفتی.هرجا کمک خواستی من هستم.خب پس باید جنگیدن یاد بگیری زمین خوردن مبارزه کردن سپر دفاعی یه کامنت مفصل میخواد که می ام مینویسم برات
۱۴ آبان ۱۷:۱۶ • عالمه •
من از وقتی که یادم میاد دچار اضطراب بودم و برای شروع کارهام نمی‌دونستم که از کجا شزوع کنم. دیگه از وضعیت قرمز اعتماد به‌نفس هم که نگم برات.

آخ آخ آخ اون شروع کار از همه جاش سخت تره!

من حتی اون 17 سال هم نابغه نبودم :(

بهتر! ما که بودیم کجای دنیا رو گرفتیم؟ با مغز خوردیم زمین!

۱۴ آبان ۱۸:۵۸ ستوده ••
این وجه مشترک بیست و نه دیی هاست مثل اینکه
من ۱۷ سالمه ای رو به ۱۸ سالم که پارسال به احمقانه ترین وضعیت ممکن افتادم
همیشه ترس از شکست خوردن نذاشته یه مسیریو کامل برم؛ من پر از کار های نصفه و نیمه ام نوشتن ک شعر گفتنو همون ۱۳ سالگی گذاشتم کنار دوسال بعدشم نقاشیو و الان بجز درس خوندن و جویدن کتاب هام هیچ هنر دیگه ای ندارم ؛)))
۱۴ آبان ۱۹:۱۲ :: فروردین ::
منم اینطور شدم ولی کم کم دارم بر میگردم به خودم...نمونه ش این که شعر گفتو ترک کرده بودم...اما الان پرقدرت تر شروعش کردم دوباره! :))))
۱۵ آبان ۰۰:۱۴ yalda shirazi
+کاملا بی ربط به بحث اصلیت و فقط مربوط به جمله آخرت: قبل از باز کردن وبت، گوگل سرچ کردم راجع به رشته شمشیر بازی! که تو المپیک چجوریه. الان من شمشیر چوبی خریدم و یه کمی تکنیک های سامورائی رو یاد گرفتم و آماده ام که سنسی ام بیشتر و بیشتر شمشیر بادم بده! کلا سلاح موردعلاقه امه و اتفاقا تو لیست خریدم یه کاتانا خوشگل هست! :))))

داری میری آی کی دو؟

اشکال داره یکم حتی ناقص بهت اموزش بدم؟ ببین باید زندگیت تقسیم بندی کنی خب چند تا ناحیه اصلی داریم که باید همیشه حواست بهشون باشه وقتی که مستقل میشی مورد اول پول و مدیریت پول از اینکه هرچی دلم خواست بخری و مصرف گرایی خبری نیست باید رفتارت با پول درست باشه باید در موردش کتاب بخونی من وقتی شروع کردم کتاب هوشیاری مالی ازجولیا کامرون خیلی کمکم کرد و پدر پولدار و پدر بی پول ازرابرت کیوساکی.قدم اولت اینکه هرچی خرج میکنی توی یه دفترچه کوچیک بنویسی همه چی بنویسی حتی پول اتوبوس خب اونوقت بعد از دوماه میفهمی هزینه اصلیت چقدر کجا زیاد یا کم خرج میکنی.بعد احتیاج به کار داری هر کاری که بعنوان پارت تایم بهت اجازه میدن داشته باشی با دانشجو بودنت چون در امد مهمه.برای کمتر خرج کردن یکم از فکرت استفاده کن منطقه و ناحیه رو شناسایی کن یه دفتر بردار هر جایی که ممکن بکارت بیاد با ادرس وشماره تلفن بنویس و کمی جای خالی کنارش بزار برای توضیحات بعدی خودت.وقتی مستقل زندگی میکنی باید یکسری جاهای اصلی بشناسی پلیس نزدیکترین اورژانس یا بیمارستان یا درمانگاه. نزدیکترین داروخانه ها کدوم هستن شبانه روز ها کدوم هستن. آتش نشانی منطقه ات.شهرداری منطقه ات.خب بعد توصیف کن مثلا شهرداری منطقه ات چه امکاناتی داره کلاس رایگان داره چی داره به چه کارت می اد.نانوایی نزدیک بهترین سوپر مارکت حمل و نقل. بازارهای محلی نزدیک که قیمت پایین تری دارن و اخر هفته حراج هستن. مالیات شهری که داخلش هستی هم حساب کن.اینارو باید هر اخر هفته 4 ساعت وقت بزاری بری پیداشون کنی ببینیشون نه اینکه فقط روی گوگل مپ مشخص کنی.اطلاعات بیشتری در مورد محله یا استانت میخوای با ادمها حرف بزن نه نمی تونی توی یوتوب سرچ کن.
مبحث اصلی دوم در زندگی غذا عزیزم غذا.این سه مورد که بهت میگم پایه یه زندگی هستن انقدر که بتونی خودت سالم و زنده نگهداری اینا مهارت های اولیه هستن که مهارت های بعدی روی اینا بنا میشه تو تا سالم نباشی هیچی جا نمی تونی باشی پس هدف اصلیمون میشه ایجاد سلامت برای بدن تا بعدا برای پیشرفت بتونی بطور کامل تلاش کنی.اول پول دوم غذا سوم ورزش
خیلی خلاصه دارم بهت میگم کاش میشد حرف بزنیم. غذا هنوز ادامه داره ولی من کاردارم باید برم دوباره بعدا می ام

اتفاقا در مورد مصرف پول من بسیور دقت می کنم، یادداشت می کنم هرروز چقدر خرج کردم و برای چه کاری. از این اپلیکیشنای پول منیجر(!) دارم :دی

محله مونو کاویدم همون هفته اول که اومدم، بسیور جای باحالیه. فقط سوپرمارکتی که نزدیکشه از اون گروناس، وگرنه دوتا دوتا از تمام امکانات موجود در کائنات داره :دی

۱۵ آبان ۰۸:۱۶ آسـوکـآ آآ
به به خانوم خارجکی : دی
خیلی ناراحت کننده ست تا بیست و هفت سالگی این حس باقی بمونه... واسه من باقی مونده اما تو زدگودتر جلوشو بگیر، چون نزدیکای سی هی فکر میکنی دیگه وقتی نداری واسه جبرانشون.

من همین الانشم حس بیهودگی می کنم :دی

۱۵ آبان ۱۱:۰۷ اسپریچو ツ
اولین روز‌هایی که دانشجو شدم همچین حسی داشتم، الان هم کم و بیش همونه فقط میدونم اینم یه جوری از سر میگذرونم و ادم با اینجور چیزا نمیمیره:دی

نه، نه که بمیره! زندگیش هدر میره ولی!

سلام عزیزم
امیدورام که حالت خوب باشه و سرسبز باشی و در کشف چیزهای جدید و آدمای جدید و راههای جدید موفق.
جولیک جان یکی از دلایل این اتفاقایی که برات میفته اینه که تو خودت به دنبال راه نرفتی پس بنابراین اون داره خودش رو بهت نشون میده، خیلی از بیماری های روانی هم به همین دلیل اتفاق میفته که آدم برگرده ببینه چه خبره، من کیم، اینجا کجاست، چی کار می کنم؟ چی کار باید بکنم؟
از یه سری چیزای ساده شروع کن اول این که بشین برای خودت، برای خود خودت بنویس از احساساتت از هر چی از هر چی که میاد راحت و آسوده بنویس، ورزش کن بدنت رو بشناس و باهاش مهربون باش، این طوری فکر کن که هر کدوم از ارگانهای بدنت حیات مستقل دارن ازشون تشکر کن حتی خودت رو ببوس و بغل کن. برقص، خودت رو رها کن، اونجوری که خیلیا میگن جوری که انگار کسی نمی بیندت.
مهارتهای زندگی رو یاد بگیر، چند تا مهارته که خیلی ام راحته، ویدیوهاش رو از یوتوب بگیر.
با خطاهای شناختی آشنا شو.
و در نهایت این که به انسان ها احترام بگذار، هر انسان رو جوری ببین که قراره ازش چیزی یاد بگیری، جوری که انسان فوق مهمیه.
و خودت رو یک واحد جدا نبین، در عین فردیت به این دقت کن که تو با تمام چیزایی که می بینی پیوند داری با درختا با خورشید، کوه، آسمون. نمی خوام مبحث رو عرفانی کنم. حتی از منظر شیمی و فیزیک هم همین طوره.
دنبال معرفت باش چه توی وجود خودت، چه توی بقیه و هر چیزی که می بینی.

سلام سلام سلام،

دامنه حرکتی من در حد میله پرچمی در طوفانه. رقص مقصم نمیاد. البته هیپ هاپ دوست می دارم :دی
پاراگراف آخر یاد پوکاهانتس افتادم :دی

واما مورد دوم غذا .نگاهت به غذا چطور باید باشه. اول اینکه هر کسی سه وعده غذا احتیاج داره حالا ولش کن از خانواده دور هستم حوصله ندارم اصلا قابل قبول نیست این بحث حوصله ندارم خیلی افرادی که تنها زندگی می کنن تهدید می کن پس همیشه در هر صورت سه وعده رو شما میخوری. من ادم های زیادی دیدم که چون دانشجو توی شهر یا استان یا کشور دیگه بودن مشکلات گوارشی داشتن چون از ترکیب درست غذاها اطلاع نداشتن. اول یه کتاب آشپزی بخر حالا به هر زبانی که بود روی لبه کناری یادداشت کن دستور پخت های مختلف.اکثرا وقتی دانشجو هستی زمان برای پخت غذا کمه یا انقدر خسته هستی که خواب ترجیح میدی پس بهترین کار اینکه با برنامه ریزی برای خودت زمان بخری چطوری؟غذا معمولا تا چهار روز توی یخچال سالم می مونه برای 3 یا 4 روزت آشپزی کن ظرف شیشه ای در در بخر و برای 4 روز داخلشون غذا بچین درسته تکراری میشه ولی نه گرسنه می مونی نه استرس میگیری.خیلی مهم که مشکلات گوارشی پیدا نکنی.نسبت غذا هم که می دونی برای مقدار پروتیین روزانه 70 گرمه برای برنج هم هروعده 5 یا 6 قاشق برنج و بقیه هم صیفی جات وروزی دو عدد میوه یا یک عدد...اگه دور از جونت مسموم شدی و درمانگاه دم دستت نبود باید از یه جا قرص کربن بلک که همون قرص ذغال بگیری برای هر مسمومیتی تقرییا جواب میده. سعی کن موز و لیمو ترش دو دفعه در هفته بخوری یا توی خونه داشته باشی جلوی افت فشار میگیری وبرای سرماخوردگی خوبه.من توی اکثرا غذاهام زنجبیل می زنم می دونم تند می دونم اکثرا خوششون نمی اد ولی مخصوصا وقتی فصل سرما توی غذا می ریزی سیستم دفاعی بدنت بالا میره من الان 4 سال سرما نخوردم.و برای مورد سوم یعنی ورزش: ورزش لازم برای سلامتی نه بخاطر اینکه بخوایم پز بدیم که چه هیکلی فقط برای اینکه بهش احتیاج داریم تا ده یا 20 سال بعد درد نکشیم بهش به عنوان به مورد لازم نگاه کن نه یه مورد سخت.نمی خواد از اول بری برای دویدن نه اول از کشش بدن شروع کن یک ربع تا نیم ساعت در روز کشش و نیم ساعت پیداه روی نه هوم سیک میشی نه افسرده میشه تا تنظیمات بدنت سرجاش درست کار می کنه.و سلامت بعدی که میخوام بگم سلامت مغز میدونی ما در طول روز خیلی تمایل به غر زدن داریم این غر زدن خیلی انرژی مثبت از ما میگیره از همه چی گلایه می کنیم حالا راه حل اینکه حافظه قوی تر و تمرکز بیشتر و غر کمتری داشته باشیم چیه هیچی هر شب یه دفتر میزاری بالای سرت صبح که بیدار شدی 3 یا 4 صفحه یک بند می نویسی از همه چی از کارهات از مشکلات از حوشبختی ها از ادم ها از فکرهای دور و نزدیک این حرکت مغزت منظم نگه میداره.
شاید فکر کنی این کارهایی که من میگم سخته یا حوصله میخواد ولی باور کن می ارزه به سختش چون خیلی از دردسرهای وحشتناک بعدی توی زندگیت کم میشه فقط بخاطر جایگزین کردن عادت های خوب توی زندگی.
اون سه مورد نیاز اولیه یا اهداف اولیه بودن. حالا اهداف ثانویه چی میشه؟میشه 1.آموزش که تحصیلت 2. احساس مفید بودن 3. تفریحات 4. روابط انسانی

موز هرروز عصر می خورم، لیموترش روزی یه نصفه میریزم تو چایی و غذام، پروتئین فکر کنم دو ماهی هست مصرف نکردم :)))))

۱۵ آبان ۲۱:۲۹ یه دوست
اگه هیچ وقت اتفاق نمیفتاد و تو یه بی نقص بیهمتای لج در ار باقی میموندی چی؟بنظرم از اینی که هست هم بدتر می شد.کسی که به همه چیز بمحض اراده کردن برسه دیگه چیزی نمیمونه که بخواد براش تلاش کنه.که بخواد براش زندگی کنه.همه چی پوچ و بی معنا میشه.بعضی وقتا هم هست که حتی رسیدن به یه چیزی اونقدر لذت نداره که تلاش کردن برای رسیدن بهش لذت بخشه.
۱۷ سالگی ... برای همچین اتفاقی زمان خوبیه.قبلش خیلی زوده.برای یه تغییر بزرگ بچه ای.بعدشم کم کم همه چیز تو وجود ادم شکل میگیره.تغییر دادنش سخت میشه.
این وضعیت الانتونم شاید بتونه کمک کنه بهتر باهاش کنار بیاید.ادم وقتی تنهاست و یکم از شلوغی های دنیای دور و برش دور میشه و با خودش خلوت میکنه معمولا به چیزای خوبی میرسه.ایشالا که بهش برسی.

نه آقا اتفاقا خیلیم خوب میشد. یللی تللیمو میزدم دنیا هم به کامم بود :دی

۱۵ آبان ۲۱:۴۹ یه دوست
کامنتای این پست هم جالب بود.من هنوز دارم فکر میکنم چجور میشه ادم خودشو بغل کنه؟!!!
دوست داشتن بدن و ورزش هم از نکات پر تکرار بود.زیرشون خط بکش احتمالاتو امتحان میاد:/

آره، دوست داشتنِ بدن خیلی مهمه...

من تنها قسمت بدنم که دوست داشتم ابروهام بود، اونم یه بنده خدایی یه بار نازک برشون داشت دیگه پهن و بلند در نیومدن :(
یه طره پیچ خورده پشت گوش چپم دارم، عادت دارم با دست تابش بدم حلقه کنم گیرش بدم پشت گوشم، اونم دوست دارم. منتها وقتی موهام رو باز می کنم و پشت موهام مثل کاکرو یوگا میشه ازش شاکی میشم:دی

۱۵ آبان ۲۳:۰۴ هو مورو
و اینجایی که شما ایستادی ظرفیتش این تعدادی که گفتن "دقیقا منم" نیستن، پس منم میتونم بگم دقیقا منم! :|

من یکی دو سال سر این قضیه تا مرز افسردگی پیش رفتم.

چه کردی که برگردی؟

خطهای اولو که میخوندم یاد خودم افتادم و اون دوران :|
گروه tumbler زدید به ما هم خبر بدید

من تاملر ندارم، تو اینستا دیدم اسکرین شاتشو:دی

خب برخلاف بقیه باید عنوان کنم که بنده اینجوری نیستم :دی
و این هم عنوان کنم که علمای مکتب روانشناسی میگن که همینکه بدونی عیب و ایرادت چیه و منشا رو تشخیص بدی یعنی 50 درصد راه رو اومدی, لذا ایشالا 50 درصد باقی که چگونگی فایق آمدن بر مشکل باشه رو هم به زودی بیابی :دی
یه سر برو اونتاریو و آبشار نیاگارا شاید اونجاها باشه, از طرف ما هم نایب الزیاره باش :))

علمای مکتب روان شناسی شکر خوردند بابا. اینو سر ریاضی و مثلثات هم به ما میگفتن. این نهایت 10 درصد قضیه س :(

+من الان یه هفته س از سر کوچه مون اونورتر نرفتم، برم اونتاریو!؟ :))

۱۷ آبان ۰۷:۲۳ اسمارتیز :)
من تو دوران دبستان و اول راهنمایی تو اوج قدرت بودم... از نظر درسی که خیلی شاخ بودم، تو مدرسه حتی مدیر و معاونم ازم حساب میبردن... تا اینکه رفتم یه مدرسه جدید و خب اونجا کلی آدم مثل من بودن... یعنی منی که تا اون زمان تک و بهترین بودم یهو دیدم عه چه همه آدم از من قویتر هم هست(هم درسی، هم قدرت نفوذ) و خب اعتماد به نفسم به معنای واقعی کلمه له شد و هیچ وقت هم به حالت سابقش برنگشت =/ همش فکر میکردم چون بقیه از من خیییلی جلوترن من هرچی هم که تلاش کنم بازم به اونا نمیرسم در نتیجه تلاش نمیکنم :| این بود که از حالتِ "گل سر سبد" بودن خارج شدم. بالاخره یکی دو سال پیش عمیقا به مفهوم تلاش برای رسیدن به اهداف پی بردم اما از اون به بعد هم به جای تلاش 100 درصدی یا حداقل 70-80 درصدی، باز نشستم و با خودم غر زدم که چرا جای همه ی اون حس های بد یه کم بیشتر سعی و تلاش نکردم؟ چرا بت های ذهنیمو نشکستم؟
خب قضیه ی اصلی اینه که هنوزم خیلی شبیه اون روزام... هنوزم از اعتماد به نفسی که بعد از عوض کردن مدرسه م تقریبا به نزدیک صفر رسید رنج میبرم. الان میدونم که چیکار باید بکنم... حداقل کلیاتشو میدونم .... ولی هنوزم همونم که بودم حالا شاید چند قدم جلوتر ... در حالیکه باید چند صد قدم جلوتر میبودم... رنج از گذشته ای که شاید برای خیلی ها و به نظر خیلی ها فوق العاده باشه اما خودم دوسش ندارم باعث میشه آینده رو هم دوست نداشتنی بکنم...
و خیلیا میگن این که ندونی و ندونی که نمیدونی خیلی بده... من میگم اینکه بدونی و بازم هیچ کاری نکنی یا کم کاری کنی خیلی از اون بدتره...
فکر کنم ما مهمترین چیزی که لازم داریم اینه که یه بار پرقدرت و محکم همه ی سد ها و بت های ذهنی خودساخته مون رو بشکنیم و اون وقت کم کم راهشو پیدا میکنیم و قبل هر کار سختی لازم نیست این همه زجر روحی رو متحمل شیم =|

(: حالا منم نمیدونم چرا اینا رو اینجا گفتم :)

پاراگراف اولت دقیقا منم. دقیقا منم. :|

فک می کنم قضیه با یه بار حل نمیشه. باید همون کم کم راهشو پیدا کنیم. مثلا من شروع کردم وقتی میخوام برم تو یه کار جدید، به جای پنیک اتک زدن که «هیچوقت به تهش نمیرسم» هدف میذارم که آقا مثلا تو قراره فقط یه درس پایتون رو تموم کنی. اون یه درس که تموم شد جایزه ت میتونی شکلات بخوری. فردا قراره یه درس دیگه بخونی. یعنی نگاه نمی کنم که قراره 240 تا درس پایتون رو بخونم و تموم نمیشه، کار هرروز رو نشون خودم میدم و وانمود می کنم همون یدونه وجود داره :-"

۱۸ آبان ۱۰:۵۹ میلیونر
من اینطوری نیستم. هیچ‌وقت هم بدون تلاش چیزی نرفته تو ذهنم. :|
ولی به نظرم واقعا ریاضی دانشگاه خیلی سخته. نمی‌دونم چطوری پاس کردم ولی مطمئنم یاد نگرفتم. هیولا رو مگه میشه یاد گرفت؟

منم الان اگه دقت کنیم هیچی از ریاضی دانشگاه یاد نگرفتم :| انتگرالاشم یادم رفته حتی!

۱۸ آبان ۱۳:۲۵ شیمیست خط خطی
من مرحله به خود پیچیدن رو رد کردم و در فاز افسردگی از هیچی نشدن و تلف شدن استعدادهام هستم. تا کرخت نشدی تلاش کن و پلن بساز

من از سال اول لیسانس در این فاز بودم :)))))

۱۸ آبان ۱۶:۳۵ 🦉 شباهنگ
من سال‌های اول خوابگاهی شدنم با seashell آشنا شدم. اون موقع هم همین‌جوری بود :)) کامنت‌های طولانی و پر از نکته و نصیحت. بهش می‌گفتم مادربزرگ :)) ینی کافی بود بفهمه سرما خوردم. از همون کامنتدونی انواع و اقسام داروهای گیاهی و میوه و دمنوشو می‌داد به خوردم و ولم نمی‌کرد تا مطمئن میشد خوبم

اتفاقا من الان سرما خوردم، بیرونم داره برف میاد، منم یه بسته عسل اشانتیون داشتم مصرف کردم ریختم تو چایی زنجبیلم :(

دارم تبم می کنم تازه! :(

۱۹ آبان ۱۰:۲۴ دامنِ گلدار
آقا من هم هستم :) کیه که نباشه اینطوزی؟ هنوزشم هستم. مشکل من اینه که خیلی کلی‌نگرم، دنیا رو انتزاعی مینگرم و خودم رو غباری ریز، میتونم تلاش کنم اما در جای نادرستش، به سبک اشتباهش.

دیگه دارم به این نتیجه میرسم که برای من پیدا کردن هدف و حل همین مسئله خودش هدفه. و البته موافقم که اگر الان سخته بخاطر اینه که وسطش هستی. چند وقت دیگه درکت بیشتر میشه و تجربه‌ت هم همینطور. مسئله‌ای اگر هم باشه، فقط اختلاف فاز نسبت به همسالان هست. تو همین حالا هم کاملا مستقل به نظر میایی ولی ها!!

+ میشه پروتئین بخوری لطفا؟ حداقل ماهی؟

ماهی هی یادم میره بخرم، گوشت و مرغ دارم ولی. امروز سوپ خوردم با گوشت قلقلی..خوبه؟:دی

۲۱ آبان ۰۸:۳۶ دامنِ گلدار
عالیه :) دستت درد نکنه.

سر شما درد نکنه:دی

۲۴ آبان ۱۳:۴۳ دخـترکــی با قـلـب صورتــی
منم ک الان تصمیم دارم کنکور بدم خیلی اعتماد ب نفسم از این نظر اومده پایین این حس ناامیدی :((

توصیه اکید من بهت اینه که اعتماد به نفست رو ببر بالا. تست رو بیخیال شو، اعتماد به نفست رو ببر بالا.

۰۶ آذر ۱۳:۳۶ مرد کلاه‌دار عینکی
اولین بار که یه سوال رو نتونستم ذهنی حل کنم ترم سه بودم، گریه‌ام گرفت و یه جوری از اون موقع تا حالا اعتماد به نفس و همه چیزم پوکیده که نه تنها ترم پیش به خاطر غیبت های زیاد مشروط شدم که یحتمل این ترمم دبل کنم... یه ترس عجیبیه که بفهمی اون چیزی که فکر می‌کردی نیستی. چیزی که برای فهمیدن بعضی چیزا باید بری کتابات رو هم نیگا کنی، این که یکی دیگه هست تو کلاس که چیزایی نی‌دونه که تو نمی‌دونی... ایشالا وض همه ما خود انیشتین‌پنداران دُرُس شه.

ایشالا برادر، ایشالا.

اون جعبه دستمالو بدین این ور مجلس :((

۲۷ آذر ۲۲:۲۵ yalda shirazi
خیلی دیر دارم جواب میدم ببخشید. نه نینجوتسو میرم. سلاح خیلی داریم یکی از اونها و جز مهم ترینهاش شمشیره.

شوریکنم داری؟!؟!

۲۹ آذر ۲۲:۰۵ yalda shirazi
آف کورس!!! نینجا شوریکن نداشته باشه کی داشته باشه؟!
#خودنینجاپنداری

:دی

۰۳ دی ۱۹:۵۴ ترانه
احتمالا خیلیا میان میگن اینجوری بودن؛ اما من همین اولش بگم. دقیقا منم. دقیقا.

البته الان دیگه با توجه به مدت زمانی که از انتشار پست گذشته، اولش نیست و خیلی خیلی آخرشه، ولی خب می پذیرم:دی

یه روز موهامو آبی می کنم، سوار نیمبوس دوهزار فکستنیم میشم، پرواز می کنم اون دوردورا و هرگز برنمیگردم.
دستچین از بلاگستان
یک دخترِ تا ابد تنها
شاگرد آخر کلاس
پنج شش و هفت؛ اگر رامین اینجا بود
پست های طبق معمول بی عنوانِ تانزانیا
گرد گرد یه گردو
قلبِ آبی
The Bot
یاسر، عاشقی با علاقه های دروغین
الدنیا دار بالبلاء محفوفه
در حالی که دلش تنگ شده
آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن..
برزخ من
هنوزت پای در خار است؛ بنشین!
نجات دهنده
تگ ها
بایگانی
مرداد ۱۳۹۸ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۸ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۸ ( ۵ )
ارديبهشت ۱۳۹۸ ( ۱۴ )
فروردين ۱۳۹۸ ( ۸ )
اسفند ۱۳۹۷ ( ۱۱ )
بهمن ۱۳۹۷ ( ۵ )
دی ۱۳۹۷ ( ۶ )
آذر ۱۳۹۷ ( ۲ )
آبان ۱۳۹۷ ( ۵ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۲ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
پیشنهاد وبلاگ
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
کاشیها را خیال من آبی می کند
حبه انگور
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
از چشم ها بخوانیم
درامافون
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
برای هیولای زیر تختم
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
بوسیدن پای اژدها
هویج بنفش
حمیدوو برگ بیدوو
اوایل کوچک بود
آراز غلامی
Meet me in Montauk
یادداشت های یک دختر ترشیده
Mahsa's moving castle
تویی پایان ویرانی
قالب: عرفان و جولیک بیان :|