سورپرایز!

استیت کنونی: در حال خوردن آخرین سوپ شلغم در وطن!

۳۰ لایک
۲۴ شهریور ۲۰:۲۴ شهـــ ـــرزاد
به سلامتیییی. رهسپار کوجایی؟ ؛)

کَنِدَع!

۲۴ شهریور ۲۰:۳۳ هولدن کالفیلد
از داخل، خارج میشی که داخلِ خارج بشی :|

:|

به به پس میرید پیش اجنبی ها خانوم مهندس

بلی بلی

۲۴ شهریور ۲۰:۵۱ 🔹🔹نیلگون 🔹🔹
کوجا؟؟
نکنه میخوای بری هاگواترز ؟!
میشه منم بیام تو چمدونت قایم شم و باهات بیام؟!😁

اتفاقا یکی از ایده هام برای بردن آقای برادر همین بود:دی

۲۴ شهریور ۲۰:۵۲ پشمآلِ پشمآلو
این ینی اون اخرین سوپ شلغم موجود تو کشوره یا تو اخرین باره تو کشوری؟

دومی!

مگه شلغمم سوپ میکنن؟ :-/
خوشمزه هم هست؟

نه، مزه کوکوسبزی و گِل میده:))

از وطن خارج میشید یا تصمیم گرفتید دیگه سوپ شلغم نخورید در وطن؟😀

هردو:|

من از مزه‌ی سوپ شلغم خوشم میاد، همینجوری خواستم بگم! 🙄

+ینی رفتی از وطن؟ با یه پایان سوپ شلغمی؟
حالا پایان شاد محسوب می‌شه یا غمگین؟ 🤔

والا اونی که دست من بود مزه خوبی نمی داد:))

+رفتم آقا، جونمو برداشتم رفتم :|
فعلا که هم بی پولم و هم به پایان نرسیدم:)) لذا نمیدونم چه مزه ایه!

۲۴ شهریور ۲۱:۴۶ آقاگل ‌‌
الآن از کجا آمده‌ای آمدنت بهر چه بود؟ به کجا می‌روی؟ :)
آخرش زنده بودندین توی اون میدون یا نه؟

به خارج!

۲۴ شهریور ۲۱:۵۴ دامنِ گلدار
من هم استیت سرماخوردگیت رو با آخرین دستور سوپ شلغم تصور کردم. اگر این سمتها اومدی ولی ببینمت :))

همون سمتها اومدم:دی

آقا هی گفتن سرده سرده من با بافتنی و کاپشن اومدم بعد هوا گرمه هیچی تی شرت ندارم من:))) چرو به واقع:)))

نکته انحرافی‌ای چیزی داره؟! :|

نه، صرفا ده دقیقه قبل حرکت به سوی پرواز نوشته شده و ناواضحه:|

۲۵ شهریور ۰۷:۳۴ حامد سپهر
نکنه شما هم اختلاس کردی که در میری از کشور :))

بنده مورد اختلاس واقع شدم درواقع، ارزش پولم از زمانی که وعده دادم انقد دارم تا زمانی که تبدیل کردم به واحد پول مقصد یک چهارم شد:|

۲۵ شهریور ۱۲:۲۲ آقای سر به هوا :)
چقدر خارج؟!
نکنه رفتی دلغوز اباد نمازت شکسته میخونی؟!
خب الان تیکه انداختم!خالی شدم!

جریان چیه؟

دو قاره و یک اقیانوس اونورتر!

۲۵ شهریور ۱۲:۲۳ آقای سر به هوا :)
اها
نکنه عهد کردی دیگه سوپ شلغم نمیخوری؟

اونم بله:))

جمله ایهام داره بیا رفع ابهام کن! :دی 🙄

خدافظ:دی

۲۵ شهریور ۱۷:۴۵ دلی دینگ
منم میااااااااام:))))

اگه پول داری بیا آویزونت شم:دی

واکنش من قبل خوندن نظرات:اخرین؟!نگو که شلغم هم تحریم شد!:)

:|

یعنی ما شلغم رو هم نمی کاریم؟!

۲۵ شهریور ۱۹:۵۹ آرزو ﴿ッ﴾
شنیدم مادربزرگم قبل از اینکه بیاد شهری که الآن توشه، اهل یه روستایی بوده به نام وطن. بچه‌تر که بودم بزرگترا گاهی شوخی‌هایی مثل نوشته‌ی این پست باهامون می‌کردن و ما هم فکر می‌کردیم منظورشون وطن واقعیه؛ جایی که همه بهش میگن وطن و نه وطنِ مادربزرگ! ولی از اونجایی که از ولایت پدری‌تون برگشتی و در اون استان نیستی، این فرضیه مردوده! :|

آره الان که دقت می کنم اونجا هم وطنه:\

آیا سر به سر گذاشتن ملت کار درستی است ؟:)))
اگر آره که منم سر به سرت بذارم فردا یا حتی امشب نگم‌ بهت اون غذا که بهت قول دادم  اسمش چی بود ؟: دی

این به اون در :))

بیا بگو قضیه این پست چیه ؟:دی

خدافظ:دی

۲۶ شهریور ۰۲:۵۹ چارلی ‌‌‌
یعنی بسته‌های سوپِ شلغمتون تموم شده؟ :-"

آره:-"

۲۶ شهریور ۰۹:۴۳ نیمچه مهندس ...
پس بالاخره سفر تموم شد و برمیگردی به خونه.

نه، اونو که همون هفته برگشتم:))) از خونه خارج شدم فی الواقع!

وطن یعنی ایران یا تبریز؟
مسئله این است

تبریز؟! حاجی شما از چالش "من به جای تو" به ما اضافه شدی؟:دی

با بازگشت دیگه؟ به وطن برخواهی‌گشت؟

نه پس تک تنها تو مملکت غریب می مونم میوه میدم:))

۲۷ شهریور ۲۱:۳۶ شهـــ ـــرزاد
لاکی یوع :))

ثنگ یوع!

سلام نه مدتی هست شما را دنبال می کنم

فکر نمی کردم واقعا بری چون داشتی برای دکتری تلاش می کردی ولی الان و در این شرایط بهترین کار را کردی
هر کسی بتواند بره و نره به خودش خیانت کرده (متاسفانه بنده به علت تعهد خدمت نمی توانم برم و فقط گزینه فرار برای همیشه و بدون هیچ مدرکی میسر است)
دیگه زندگی هم در این کشور ممکن نیست
شاد و موفق باشی
به این وبلاگ هم سر بزن، از دوستانه
http://delsharm.blog.ir/

نه بابا من کجا داشتم برا دکتری تلاش می کردم:|||

ببخشید من کامنت اصلیتونو پیدا نکردم همینجا جواب میدم. دودو نوعی پرنده بوده که منقرض شده. دودوی درون یعنی گوشه گیرِ پوچ گرای درون:))

۲۷ شهریور ۲۲:۵۱ خورشید ‌‌‌
ا من باز دیر رسیدم. :/
خداحافظ جولیک. :دی
کلی پاستیل و ماگ و کاپشن‌های قابل حمل در کوله پشتی بدرقه‌ی راهت.
به شکوفه و بارون هم سلام برسون. :دی

نه پاستیل دارم نه ماگ:(((((

۲۷ شهریور ۲۳:۴۶ منتظر اتفاقات خوب (حورا)
تا سوپ شلغمی در دیار خارج خدا یار و نگهدارتون!

سوپ شلغم ندوست:))

بسی دلم میخواد وبلاگ پلاکت مهاجرت نموده ارو بخونم

جولیک هم میخواد بنویسه ولکن خسته س!

کانادا خوش بگذره

قربون شما!

۲۸ شهریور ۰۹:۵۱ آسـوکـآ آآ
عِ :| چه یهویی :|

یهویی شد! خودمم فک نمی کردم بشه!

کانادا؟آمریکا؟دوقاره و یه اقیانوس اونورتر از سمت چپ آسیا یا راست؟!

از راست که دو قاره و یه اقیانوس نمیشه رفت، تا اقیانوس اول خودمونیم، بعدش آمریکاس و بعدش یه اقیانوسه دوباره:))

ای بابا
پس امید به دیدن جولیک از لیست آرزوها خط میخوره):‎
این سفر کرده که صد قافله دل همره اوست و اینا همون
ان شا الله جای بهتری برات باشه‎(:‎

حالا نمرده م که!:)))

۲۹ شهریور ۱۰:۰۳ هانی هستم
خدافظ! بان ویاژ!

همین الان دانش فرانسه ی شما از من بیشتره :))

پس بیشتر بنویس
من خواننده ی در سکوت بودم :)

سلام خواننده ی در سکوت! چشم!

۳۰ شهریور ۱۰:۴۶ ♫ شباهنگ
سوال همیشگی من از رفتگان:
اونجا چی داره که اینجا نداره؟ چیزی که ارزش اونجا موندن به خاطرشو داشته باشه. (چهار مورد نام ببرید)
اینجا چی داشت که اونجا نداره؟ چیزی که ارزش برگشتن به خاطرشو داشته باشه (چهار مورد نام ببرید)

بدون اولویت خاصی:

+1 ثبات و امنیتِ مالی (در صورتی که اینجا درامد داشته باشی، نه اینکه بخوای از ایران برات پول بفرستن. چون اونجوری امنیت مالیت به ثباتِ نداشته ی ایران وابسته س) و در نتیجه ش چشم اندازِ داشتنِ آینده ای که لااقل به اندازه امروزت روشنه نه تیره تر.
+2 مستقلا انسان حساب شدن (نیازی به اذن پدر، پدربزرگ، شوهر و برادر برای انجام اموری بدیهی همچون عمل جراحی یا ازدواج نداری، وقتی میخوان کار بهت بدن یا اخراجت کنن نمیگن خب تو که تفننی اومدی اینجا پس حقوقتو کمتر میدیم/راحت تر اخراجت می کنیم، آقایون اولویت دارن چون)
+3 امنیتِ غیر مالی (کاهش ترس از دستمالی شدن در خیابون (یا لااقل حق داشتن در صورت دستمالی شدن در خیابون)، کاهش ترس از تنها رفتن به جایی، یا تا دیروقت بیرون موندن، کاهش ترس از زیر گرفته شدن توسط موتور در پیاده رو و ماشین در خیابان، و غیره)
+4 ارتباط با دنیا! :| الان من حس می کنم تو نسخه پولیِ زندگی هستم و ورژن pro برام خریداری شده :| امکانات تکنولوژیکی که تو ایران تحریم بود کار می کنن، فیلتر نداریم، میشه غذاهای کشور های مختلف رو امتحان کرد، تو فستیوال های ملت های مختلف شرکت کرد، آدم هایی از فرهنگ های مختلف دید، و یه کم بیشتر از این همه زندگی روی کره زمین رو چشید!
+5 تقلب می کنم این پنجمی رو هم میگم :دی هوا پاکه، محیط زیستشونو به لجن نکشیدن و درختای کلفت چند ده ساله میبینی همه جا، نمای قدیمی ساختموناشونو حفظ کرده ن و یهو وسط یه محله قدیمی مثل تجریش یه پاساژ علم نکرده ن با معماری بی هویتِ عجیب غریب. فضای اطرافت حس مثبتی بهت میده.

-1 خوراکیای خودمون! مثلا بربری! اینجا اصلا بربریِ خوب نداره! :| یا مثلا سس گوجه هاشون شیرینه! یا مثلا پنیر روزانه ندارن، باید بشینم دون دون پنیر تست کنم ببینم کدومشون مزه پنیر روزانه میده و با چاقو میشه استفاده ش کرد. الان یه ماهه دارم یه بسته پنیر فتای کانادایی رو میخورم که با قاشق استعمال میشه چون به محض تلاش برای جدا کردن بخشی ازش، پودر میشه میریزه تو ظرفش. :|
-2 ساعت خواب اینا شدیدا زوده، لااقل تو محله ما و محله دانشگاه اینطوریه. برخلاف تهران که ساعت یازده شب میتونی بری بیرون پیتزا بزنی، اینجا ساعت یازده باید دنبال رستورانِ باز بگردی، چراغ اکثر خونه ها خاموشه، خیابونا خلوت و خالیه. :| یعنی ساعات محدودی هست که میتونی بری بیرون تو اجتماع باشی، تازه الان هوا نسبتا خوبه پس فردا سرد شه نمیدونم چقدر کمتر میزنن بیرون :|
-3 خانواده، فامیل، دوست و آشنا. اینجا پر ایرانیه، و من یه فامیل اینجا دارم، اما بازم اینکه وقتی میای خونه آقای برادر هست که دست کنی تو موهاش جیغش رو دربیاری، با هیچ گونه استقبال دیگری در منزل قابل مقایسه نیست. یا مثلا اینکه وقتی تولدته شیش هفت نفر دورتن که برات کادو تولد بگیرن و براشون مهم باشه که خوشحال بشی از تولدت. دوباره بخوای اون روابط اجتماعی که داشتی بسازی، بسیار طول خواهد کشید. بسیار ها.
-4 تفاوت فرهنگی. مثلا تو مترو یهو میبینی دو نفر جلوییت شروع می کنن به انجام کارای خاک بر سری :-" نه به ما که دختر پسر دست همو بگیرن چش غره میریم نه به اینا :دی

اونجا شرایط زندگی بهتره (سطح رفاه بالاتره)
انسان ها ارزش بیشتری دارند
به احتمال زیاد مزد زحماتت را می گیری
می توانی سالم تر زندگی کنی

غریب نیستی
اینجا خانواده داری

این دو تا را هم چون گفتی نوشتم وگرنه برو و به این چیزا فکر نکن

شرایط زندگی من به شخصه هنوز از خونه مون بالا تر نیست. چون بابام نون آور خونه بوده، خرجی به اون صورت رو دوش من نبوده، ما خانواده متوسط رو به بالایی بودیم و نسبتا تو رفاه زندگی می کردیم. خونه خودمون رو داشتیم، اتاق خودمو داشتم، کلی کتاب داشتم، کلی وسیله تو اتاقم داشتم حتی!

الان یه اتاق از یه خونه رو اجاره کردم و توش کلا یه میز تحریر دارم، یه رگال برای لباسام، یه گلدون و یه کمد کشویی برای لباسای دیگرم. حتی تخت هم ندارم :)) خریدای خوردنیمو صبر می کنم توی حراج ها انجام میدم. نهار هم دانشگاه می خورم گاهی.
ولی آره، اگه اینجا کار کنی، رفاهت بالاتر خواهد بود. من هنوز رو غلتک نیفتادم ولی. سال دیگه میفتم :دی

۳۱ شهریور ۱۷:۰۰ مهدی صالح پور
عه! تو هم سنگر رو رها کردی؟ :))
دیارِ کفر بهت خوش بگذره. :)

سنگر مرا از بدو تولد رها کرده بود. من هی تلاش کردم به سنگر بفهمونم منو دوست داشته باش، به من توجه کن لعنتی! زیر بار نمیرفت :|

برو خدا به همراهت . بهت گفتن اینجا ثروت میلیاردی در انتظارته هم بر نگرد عزیز جان

اینجا آدم های زندگیم در انتظارمن :)

۰۲ مهر ۱۵:۰۴ سجاد بوداغی
موفق باشی

پاینده باشی برادر!

۰۷ مهر ۲۰:۰۵ بهارِ نارنج
کجایی جولیک بیا یه اعلام حضوری چیزی خب اخه:/

بازگشتم!

۰۷ مهر ۲۲:۲۴ ثبت آگهی رایگان
امیدوارم ما هم آخرین سوپ وطنی رو بزنیم به رگ و فرار....

دیگه به هر حال هرچی صلاحه!

۱۰ مهر ۲۲:۱۷ علیرضا موسوی
برای تحصیل یا کلا رفتی که رفتی ؟

تحصیل فعلا!

سفرت به خیر اما
تو و دوستى خدا را
چون از این کویر وحشت به سلامتى گذشتى
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را :|

هیچ وقت فکر نمى کردم به سوپِ شلغم خوردن کسى حسودیم بشه :|

:)) قاعدتا باید به خوراکیای خوشمزه ای که در پرواز بهم دادن حسودیت میشد:))

۱۷ مهر ۱۵:۴۷ نیمچه مهندس ...
جولیک بیا بگو حالت خوبه الان؟ چه خبرا از کندع؟!

خوبم، مرسی :دی

خبر خاصی نیست، مث شیرازه که توش فرانسوی حرف بزنن و هوا مثل تبریز باشه:دی

۲۲ مهر ۲۳:۱۲ آسـوکـآ آآ
جولیک کوشی خب :-| یه علامتی، پرچمی، آتیشی، چیزی ...

:افکت برخاستن دود از انتهای این کامنت:

۲۳ مهر ۱۲:۱۵ گندم بانو
کجایی دختر؟!! یه ماهه آپ نکردیا!

درگیر جاگیر شدنم، جاگیر نمیشم گندم:((( چی کشیدی تو :((

الان باید تیم جستجو بفرستیم توی کولاک از بین برف و یخ پیدات کنه🤔

هنوز برف خاصی نیومده خوشبختانه!

۲۸ مهر ۲۰:۱۸ ♫ شباهنگ
@سعید

سلام. جواب کامنتی که تو وبلاگ من گذاشتین رو اینجا می‌دم. ببینید، شباهنگ منم. ینی من شباهنگم. اونی که ساکن تبریزه و داشت برای دکتری می‌خوند منم. من جولیک نیستم. جولیک صاحب این وبلاگه و رفته کانادا جولیک دکتری نمی‌خونه. حتی ارشد هم نمی‌خونه. اون پستی هم که شما در مورد دکتری ایشون خوندی چالش من به جای تو بود. ینی جولیک خودشو گذاشت جای من و یه پست از زبان من نوشت.
وقتی کامنت خصوصی می‌دید و آدرس نمی‌ذارید من چجوری جواب بدم؟
مجبورم بیام اینجا جواب بدم دیگه :|

چرا بابا من دارم ارشد می خونم :))

۲۹ مهر ۰۲:۰۹ متین علاء
بسلامت

سلامت باشین!

۲۹ مهر ۰۸:۱۷ دامنِ گلدار
امروز کمی آفتاب زد و من دلگرم شدم اما به یاد داشتم که جولیکی اینجا هست و کاش میدونستم در چه حاله. موفق باشی با همه‌ی سرشلوغی‌ها.

فدایت :)

فعلا خونه پیدا کردم، کمی تجهیزش کردم - چون فرنیشد نبود بزرگوار :| - و از درسا کلی کلی عقبم. دارم تلاش می کنم تا تعطیلات ترم زنده بمونم که برم تخت بخرم برای اتاقم، یا لااقل یه تشک درست بندازم کف زمین :))

۳۰ مهر ۱۸:۲۸ پـامـ ـوک
منت رو سر ما بذار و بیا بنویس. خارجی شدی ما رو یادت رفت؟

اصن انقد فشار رومه که ندانی :(

هلووع واتس آپ؟ آر یو آلرایت این کندع؟ آر یو الایو؟ الور آر یو؟ الیو کیلد آس، الآیم سیینگ وررررر آآآررررر یووووو؟
الذهب البک
الدیس الوبلاگ الهز النو الصفا البی الیو

چرا زدی رو العربیه داداش :)))))) بزن پرس تی وی :))))

من یه ماهه فکر کردم منظورت از این وطن، اون وطن بوده |: |:
یه راهنمایی‌ای چیزی می‌کردی خب، شاید یکی کامنتا رو باز نکنه. اف بر تو... اصن تو هیچ تو نگاه |:

+حس کسی رو‌ دارم که از خدافظی کردن جا مونده.

کسی که کامنتا رو باز نکنه از ما نیست :|

۰۵ آبان ۱۰:۵۸ میم جان
یه غم شیرینی تو جمله ات بود....

این یکی غم نداشت، پست بالایی غم داشت، غمشم تلخ و شور بود!

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
Zero
Dandelion
بخاطر خودتون دو تا
راننده تاکسی
چکار هر چه تو میخواهی ست، بخواه آنچه می خواهی
برتر بودن یا نبودن
یک روز پاییزی از بالای ساختمان شماره 346
برای سفر کرده.
مشت سرخ آهنین
پولدارها قانون ندارند
تعریف های اثر انگشتی
این چارّراه، آن تلفن خانه، این سفیر
چرا باید مؤدب باشیم
بلاگفاک
تگ ها
بایگانی
آبان ۱۳۹۷ ( ۵ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
قالب: عرفان و جولیک بیان :|