ولایت (1)

سه شنبه اون هفته، من و آقای برادر تصمیم گرفتیم اتوبوس گرفته، بریم ولایت، پیش پدرمون که مدتیه اونجاست دنبال یه سری کار اداری. مقصود از ولایت، خطه سرسبز شمال، و منظور از خطه سرسبز شمال شهر پدریمون گرگان هست! هماهنگی های لازم انجام شد، کیف و کوله ها چیده شد، ساعت حرکت به اطلاع آقای پدر رسانده شد، ساعت رسیدن به مقصد از آقای کمک راننده پرسیده شده و مخابره شد، و به توصیه آقای پدر قرار شد آقای راننده به جای ترمینال گرگان، ما رو فلکه بسیج پیاده کنه که بیان دنبالمون و ما رو در این شهر که دو وجب بیشتر نیست ولی ما فقط نهارخورانش رو بلدیم(:|)، تحویل بگیره. به عمه ها و عموها خبر دادیم که میایم، ولکن نگفتیم چه ساعتی، چرا که بعدش همه شروع می کردن به آماده شدن برای مهمونی و مجبور می شدیم خونه هر چهارتاشون صبحونه بخوریم :دی

طی مسیر بنده با جدیت بیدار موندم و در حالی که آقای برادر با دهن باز کنار دستم به خواب اصحاب کهف فرو رفته بود و بمب هم تکونش نمی داد، هر نیم ساعت یه بار وضعیت رو به اطلاع بابام می رسوندم که «الان بابلیم»، «ساری رو رد کردیم»، «گلوگاه زدیم بغل»! البته بابام جوابی نمی داد، ولی من مصرانه همچنان با همون فرکانس مکانمون رو اعلام می کردم. از گلوگاه به بعد صحابی کهف عزیز بیدار شد و بی سیم رو تحویل گرفت تا من چرت بزنم.

ما ساعت ده و نیم از تهران راه افتاده بودیم و طبق گفته آقای کمک راننده، ساعت شیش و نیم اینطورا می رسیدیم میدون بسیج.  ولکن، ساعت پنج و بیست دقیقه آقای برادر زد رو شونه م که رسیدیم! آقای راننده ما رو که خوابالو و کشان کشان از در خارج می شدیم با تعجب نگاه کرد، گفت مطمئنین همینجا، ما هم گفتیم آره بابا میان دنبالمون، اونم گفت باشه و گازشو گرفت و رفت. حالا ساعت پنج و بیست دقیقه، هوا نسبتا تاریکه. میدون بسیج هم یه جاییه تو مایه های بلوار دانشجوی تهران. این دستش یه دانشگاه عظیم (و البته تخت!) هست، اون سمتش نشونه های کمرنگی از تمدن و آدم و خونه و اینا. یعنی به جز ما و میدون و جیرجیرکای درختای دانشگاه، تقریبا هیچ جنبنده ای، خواب یا بیدار، تو میدون نبود و خب موقعیتی نیست که آدم دلش بخواد یک ساعت توش منتظر بشینه تا بیان دنبالش. گوشیمو دراوردم تا موقعیت نهایی رو مخابره کنم و:

-دستگاه مشترک مورد نظر، خاموش می باشد!


به آقای برادر نگاه کردم، آقای برادر منو نگاه کرد، هر دومون به ظلمات و برهوت اطرافمون نگاه کردیم و آب دهنمونو قورت دادیم.


ادامه دارد!


پی نوشت: سفرنامه ها رو تگ کنم؟ :دی

۵۳ نظر ۲۸ لایک

بنده به عنوان یک متخصص و اهل قلم معترضم!

بنده همکنون داشتم یک عدد ترجمولیک آپلود می کردم که محتوای نسبتا طولانی ای داشت(چیزی حدود 2280 کاراکتر تا اون لحظه)، و متوجه شدم که از نیمه پست به اونور، وقتی اینتر میزنم، به جای اینکه برم خط بعد، خط بالای نوشته م حذف میشه تا جا برای این خطی که دارم می نویسم باز شه! :|

پست رو پیشنویس کردم، صفحه رو بستم، برگشتم، درست نشد. تو ورد نوشتم، کپی کردم، محتوای تهش پرید. بدون اینتر تایپ کردم، بازم همین منوال. پست رو ارسال کردم با این امید که اشتباه از مرورگر منه و متن داره کامل ارسال میشه، اما متوجه شدم دقیقا همون چیزی که من میبینم رو شما هم میبینید. بنابراین پیش نویسش کردم و بیخیال شدم.

دیگه وجدانا اینکه بشه یک متن رو به صورت کامل در ادیتور یک سرویس دهنده وبلاگی جا داد، از بدیهی ترین سرویس هاییه که سرویس دهنده باید ارائه بده. بیان عزیز، رسانه متخصصان و اهل قلم، فیچر های ابتدایی و بدیهیِ سرویست رو حفظ کن لطفا، ما اگه نتونیم پستمون رو مثل آدم تایپ کنیم و بفرستیم بالا، ماهیتمون به عنوان بلاگر زیر سوال میره، در نتیجه ماهیت شما به عنوان سرویس وبلاگ نویسی زیر سواله!! کم کم داره کار به جایی میرسه که موج دوم مهاجرت رو کلید بزنیم..!


پی نوشت: شنوندگان عزیز، توجه فرمایید، جا نیست، به صورت مختصر و مفید، این رو هم ببینید!

۲۵ نظر ۱۹ لایک

ارث

خانواده قشنگی شدیم. بابامون منتظره مثل مادرش آلزایمر بگیره، ما منتظریم مثل مادرمون از سرطان بمیریم.

#راز_قانون_جاذبه

#اسیر_شدیم_به_امامسین

۳۶ لایک

خوشمزه هم نیست، صرفا خوشرنگ است!

شما اگر تا به حال بلوکاراسائو نخورده باشید، هرگز هوسِ خوردنِ بلوکاراسائو به سرتان نخواهد زد. هرگز دلتان برای رنگ آبی و مزه شیرینش تنگ نخواهد شد. هرگز وسط انتخاب بین شربت آبلیمو و دلستر هلو فکر نمی کنید «ای بابا، کاش بلوکاراسائو داشتیم».

نداشتن، با از دست دادن، فرقش یک چیزی تو این مایه هاست.


پی نوشت: بلوکاراسائو یکی از طعم های موجودِ سیروپ های سن ایچ است، که عکس پرتقال دارد ولی مزه اش را نه.

۲۵ نظر ۲۵ لایک

1096

درد داره. هنوز. همونقدر. بیشتر. حتی.
۳۹ لایک

از چی بنویسم؟

هوم؟

۵۷ نظر ۲۰ لایک

از عجز میاد

جان اولیور یه برنامه رفته بود در مورد اصلاح ژنتیکی، اینکه چی هست و چی نیست، چه تصورات غلطی در موردش وجود داره و چه انتظاراتی ازش میره. در اون برنامه، قسمتی از مصاحبه پدری رو نشون داد که بیماری نادر دخترش به وسیله اصلاح ژنتیکی درمان شده بود. پدر معتقد بود "اینکه دختر درمان شده یه معجزه س". جان بعد از تموم شدن مصاحبه چیز جالبی گفت: "البته از من بپرسی میگم معجزه نیست، علمه. اینجوری به جای اینکه دوهزار سال آینده رو به پرستیدن دکتره بگذرونی، میتونی بری جلو سر تکون بدی بگی داداش، دمت!"


پی نوشت: اگه من قرار بود تریبونی دستم باشه، قطعا مثل last week tonight جان اولیور استفاده ش می کردم!
۲۳ نظر ۲۲ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
برای سفر کرده.
مشت سرخ آهنین
پولدارها قانون ندارند
تعریف های اثر انگشتی
این چارّراه، آن تلفن خانه، این سفیر
چرا باید مؤدب باشیم
بلاگفاک
سرطان
نباید بدانید؟
نذر طبیعت
پدیده سوءتفاهم
به مناسبت روز دختری که زورکی تبریک میگن!!!
چرا لینک و عنوان پستتون رو برمیدارین؟ تا کی مقاومت؟
بایسیکِل ران
تگ ها
بایگانی
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
قالب: عرفان و جولیک بیان :|