درگاه کمک های مردمی برای زلزله زدگان کرمانشاه، جمعیت امام علی

سوز به دلتون باشه، یا، چگونه به صورت حرفه ای عزاداری محرم برگزار می کنند!

اجازه می خوام از همین تریبون، فخرِ دسته محلمون و همچنین هیات های وابسته بهش رو، بهتون بفروشم.

اولا که امسال مداح قبلی رو شوت کردن بیرون. پارسال با نواهایی همچون «منو ببخش که سرم درد می کنه، منو ببخش کمرم درد می کنه»(!؟) مجبور به تحمل ایشون بودیم در حالی که مداح امسالشون کاملا پیرو نسخه های کلاسیک نوحه ها بوده و چیزای معنی دارِ زیبای قدیمی میخوند که خب، لااقل از روی آهنگ های بنیامین و حامد همایون اسکی نشده بودن. روضه هم نمی خوندن برخلاف پارسال، جیغ هم نداشتیم.

دوما که ساعت یازده و نیم خاموشی می دادن و جمع می کردن می رفتن. ابدا شب ها مزاحم ما نبودن و حتی قبل از یازده هم که صداشون میومد، طبلشون در ابعاد استاندارد شهری بوده و نوازنده طبلشون هم به جز یک شب که داشت به قصد کشت طبل رو میزد، کاملا متین و ملایم می نواخت. دیشب که دیگه اوج عزاداری شون بود، دوازده تعطیل کردن. اگه بدونید چقدر حس خوبیه که آدم بدونه سردسته محلشون انقدر فهمیده ست که مراعات حال همسایه ها رو می کنه. تازه اونم وقتی داره نوحه های قدیمی می خونه که قشنگ و معنی دارن و کسی سرسام نمیگیره ازشون.

سوما که ایستگاه صلواتی های کنار خیابونمون شدیدا کاهش پیدا کردن. یدونه جلوی هر کدومِ مسجد هامون داشتیم و یدونه جلوی فرهنگسرا، و تازه همون دو سه تا هم تو اوج ترافیک یعنی ساعتِ برگشت کارمندا و رفتشون، سماورشونو خاموش می کردن و منتظر می موندن خلوت شه. بعد هم اینکه کنار هر کدوم یک عدد سطل آشغالِ عظیم تعبیه شده بود برای پرتابِ لیوانِ چای و لااقل من که ندیدم میزان آشغالِ تو جوب ها و پیاده رو هامون بیشتر از روز های عادی باشه.

چهارما که اصلا اینطوری نبودن که هرکسی تو خیابون مشکی نپوشیده کسی بهش چیزی بگه یا اذیتش کنه. همونقدر که آدمِ مشکی پوش تو محل تردد می کرد، آدمِ تی شرتِ زرد پوش و مانتوی آبی به تن هم رد می شد و هیچکدوم کاری به کار هم نداشتن. من خودم از اولِ محرم با مانتوی کرم و مقنعه قهوه ای روشن میرفتم سر کار و حتی هدفون هم تو گوشم بود که با توجه به رنگ سفیدش کاملا جلب توجه می کنه، ولی هیچکس حتی بهم بد هم نگاه نکرد. کاملا مسالمت آمیز و مهربون کنار هم می زیستیم.


خیلی ازشون راضی بودم و امیدوارم این روشِ قشنگِ برگزار کردنِ مراسمشون به بقیه محله ها هم سرایت کنه.


+چرا کسی تو دسته ها عموعباس نمی خونه؟ ریتمش به زنجیر زنی نمیخوره گمونم، نه؟ وگرنه از همه اینایی که تا الان شنیدم قشنگ تره! من تنها جایی که شنیدم استفاده ش می کنن محلِ پختِ نذریه.

۲۶ نظر ۱۹ لایک

مدار غیر منطقی

من برای تمام تصمیم گیری های مهم زندگیم به این صورت عمل می کنم که یه فایل اکسل درست می کنم، به نکات مثبت و منفی و پیامد های احتمالی تصمیمم نمره میدم، نمره ها رو جمع میزنم، یه سری حرکت آماری چرت و پرت روشون انجام میدم، به این نتیجه میرسم که یه راهی منطقا درست ترین انتخاب حال حاضره. بعد فایل رو شیفت دیلیت می کنم، زانوی تفکر به بغل میگیرم و از دلم می پرسم «بزرگوار شما نظرت چیه؟».

۱۰ نظر ۲۳ لایک

بی معرفت تا الان کجا بودی پس؟

مثلا فردای جشن فارغ التحصیلیت خواب مادر جان بهارت رو ببینی که تو حیاط دبستانت, دم در نمازخونه, همونجا که روز جشن شکوفه ها گل به دست نگهت داشت تا عکستو بگیره, وایساده و لبخندی به پهنای صورت رو لب هاشه.


+ پاشیم بریم نوبلی اسکاری سیمرغی چیزی بگیریم شاید بازم بیاد. ها؟

۴۶ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
امریکن(من برای پستتون عنوان برمیگزینم،لینکشو به لطایف الحیل پیدا میکنم،وبه هرقیمتی شده لینکش میکنم!)
باور ها
که همین دوست داشتن زیباست.
من یه دیوونه م که دیوونگیشو دوست داره
قدرتِ تشخیصتون رو از دست ندین
گاهی مقصر خودِ ماییم.
به مرور
تگ ها
بایگانی
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک