خیر پیش!

و سر انجام از شرِ وجودِ منحوسِ 96 هم تقریبا رهایی پیدا کردیم! سال 97 رو به بازماندگان 96 تبریک عرض می کنم. با این روند که پیش میریم( آنچه گذشت 1، آنچه تر گذشت 2 و به تیتر ها توجه شود)، احتمالا سال دیگه با 97 وارد درگیری لفظی و فیزیکی خواهیم شد. 

امیدوارم در سال جدید ددلاینِ پروژه هاتون تا ابد به دور، استاد هاتون راه بیا، دانشجوهای آویزون از مقاله هاتون به دور، فرصت های شغلی چونان کاه دور و برتون ریخته، رییس هاتون آدمیزاد، همکارهاتون ساکت، امورمالیتون به موقع حقوق بده، ساندیس هاتون انبه پرتقالی، نون هاتون خامه ای، افسرهای گواهینامه تون دارای سلامت روانی، سریال های مورد علاقه تون ادامه دار، شخصیت های مورد علاقه تون زنده، زلزله از سرزمینتون به دور، مسئولینِ جمهوری اسلامی از هر قشر و دیوانی از زندگیتون به کنار، کتاب هایی که دنبال می کنید با کیفیت، سفرهاتون خفن، همسفر هاتون خفن تر، گوشی هاتون سالم، سوپریتون پر پنیرهای مختلف، گردنِ دیجی کالا شکسته، سی بوک پاینده، فانتازیو خجسته، آسمون زمستونتون ابری، آسمون پاییزتون بارونی، برنج هاتون کم نمک، آرایشگرهاتون با تجربه، چتری هاتون به هر شکلی به جز چتری های بهروز وثوقی در سوته دلان، موهاتون خوشرنگ، ابروهاتون خوشگل، اجنه اتاقتون در همزیستی مسالمت آمیز، بافتنی هاتون پیچیده تر از سال های قبل، هدف هاتون به سرانجام رسیدنده، گلدون هاتون سالم، مریم خانم هاتون زیر گیوتین، زهرا هاتون توی چرخ گوشت، و مادر هاتون سالم، مادر هاتون سالم، مادر هاتون سالم باشن.

***

مهم ترین دستاورد امسال بدون شک فارغ التحصیل شدن از دیوونه خونه ی بهشتی بود. بعد از اون گواهینامه گرفتم. و مدرک زبانم رو. کار پیدا کردم و کار از دست دادم. دو تا معدل الف دیگه کسب کردم. ارشد شرکت کردم و خوردم تو دیوار. از هدف های سال قبل، فقط شروع کردنِ زبانِ دوم برام موند، اونم چون نمیدونستم چه زبانی، اصلا نرفتم سمتش. ( کمال گرای درون، از-امتحان-کردن-فراریِ درون، و خسیسِ درون به شما سلام می کنن). بهترین اتفاق امسال تولدی بود که بچه ها برام گرفتن. ضمن آنکه قرار وبلاگی دخترونه داشتیم. شیخنا شباهنگ رو دیدم (وحشت نکنید، شماره 72 و 73 منم :دی). به تولدِ فراری رفتم، و با نارخاتون و پگول سفر مجردی رو تجربه نمودم. به طور کلی سال قبل رو میشه «با وبلاگیا خوش میگذره» نامید. همچنین، مدالِ شگفتیِ سال گذشته رو به کته پیتزای آقای برادر اهدا می کنم. 

در ادامه، صاحب چهار عدد ماگِ جدید و یک بچه فیل گوگولی به اسم پپن کوتوله شدم، برای بچه ی شیخنا شالگردن و کلاهِ جغدی بافتم (بارپروردگارا مرادِ این شیخِ ما رو برسون که سیسمونیشم جوره :)) ) و حالگیریِ سال،  دو تا از دوستای قدیمیِ دوران دبیرستانم رو به علت ترک وطن از کف دادم. 

در سال پیش رو امید دارم بتونم برم یه ورزش رزمی رو شروع کنم، اون زبان دومه رو بالاخره مث آدم برم دنبالش، اشارپ کله غازیه رو پس از چهار سال به اتمام برسونم، و درس که نمیخونم ولی ارشد قبول شم :دی


به رسم سالهای قبل، میریم که داشته باشیم جمع بندی جولیکیِ امسال رو:


کتاب بخونید: کتاب بخونید. هر چی خواستید بخونید. نمایشنامه های وودی آلن رو نخونید فقط!

چیز مهمی نخوندم امسال. شاید این دو تا که یکیشم تکراریه تازه: فرار از اردوگاه 14 | مادربزرگت رو از اینجا ببر

سفر برید: اولسبلنگاه. اولا چون حاجیتون رفته ( 1، 2 و 3 ) دوما حاجیتون رفته چون قبلا سفرنامه رضاساکی رو به اونجا خونده بود. :دی تجربه قشنگیه، جای نسبتا جدیدی از شماله، و طبیعت منطقه طوریه که میتونید پگاهِ درونتونو ول کنید تو دشت و دمن برا خودش صفا کنه. :دی

بازی کنید: Rayman Legends. از این بازی های هفت نفر آفتابه به دسته. ( ترجمولیکِ فارسی co-op به معنی ژانری از بازی که در آن بازیکنان علیه هم بازی نمی کنند بلکه به صورت تیمی عمل می کنند ) حتی من که از پس باب اسفنجی هم برنمیام تونستم با موفقیت (و البته با کمک آقای برادر!!) تمومش کنم. سه چهارم آهنگاشم تو خندوانه و کتاب باز شنیدین از بس شاد و فانتزیه. :| 

رو گوشی بازی کنید: Lines | Orbita AI

فیلم ببینید: Scent of a Woman | Source Code | NightCrawler| The Circle | Perks of Being a Wallflower | Zodiac

خیلی فیلم دیدم امسال. :-" هر چی کتاب نخوندم فیلم دیدم!

کارتون ببینید: Leap!

خوراکی بخورید: کراکس شیرین عسل با طعم پنیر. سبزیجاتش مزه قرمه سبزیِ تند میده، ولی پنیریش خیلی خوبه. بسته ای 800 تومنه.

خوراکی درست کنید: رو سیب زمینی سرخ شده داغ، پنیر دیپ چدار بریزید. چون به عرش رسیدید گر دامنتان از کف نرفت برا ما هم دعا کنید.

آهنگ گوش بدید: Hold My Heart

ضمن آنکه من دقت کردم دیدم آهنگایی که بهتون میدم برا عید، تو همون دو سه ماهه آخر سال باهاشون آشنا شده م. با توجه به اینکه کرم گوش هامو اینجا نمیذارم، اگه کلا دوست دارید بدونید من چی گوش میدم، منو تو last.fm دنبال کنید.

۱۸ نظر ۱۳ لایک

مدام به گوشی زل نزنید

وی داشت کور می شد. عینک دودی به چشم در اتاق نیمه تاریکی نشسته بود و تلاش می کرد چشم چپش که همه چیز را سیاه میدید ندیده بگیرد. چرا که در نور جفت چشم هایش با هم، سرجمع یک هاله کلی از همه چیز دریافت می کرد که خفاش در نور روز بهتر از این می دید خدایی.

#به به چه سالی بشه امسال
#هر بلایی کز آسمان آید گرچه بر دیگری قضاست، به زمین نرسیده می پرسد خانه انوری کجاست
#از رو هم نمیرم میام پست می ذارم با یک چشم ناقص
#حروف کی بورد رو یه سری حباب سفید میبینم با همون یک چشم
#مراقب باشید خلاصه
۲۳ نظر ۱۳ لایک

از بهار هم به ما مرگ شمعدونی رسید.

مادر جان بهار هفت تا گلدان داشت. دو تا گندمی، دو تا شمعدانی، دو تا حسن یوسف، یک گل ناز. حسن یوسف ها را وقتی توی کما بود قلمه زدم، با امید های واهی که دور تختش را پر می کنیم از گلدان های مورد علاقه اش و فرشته های جادویی انرژی مثبت بیدارش می کنند. نرسیدم بکارمشان ولی. دیر بود.  بعدترها که ریشه دادند و گلدان دار شدند آفت زد بهشان و مریم خانم، خانمی که می آمد برای کمک در کار خانه، سر خود همه شان را از خاک دراورد. از دانشگاه برگشتم و دیدم دیگر حسن یوسف ندارم. مثل همان روز که در ماکارونی را گذاشتم و زیرش را خاموش کردم و دیگر مامان نداشتم. همانجور بی خبر، یکهو، بی رحمانه. مریم خانم و زهرا را که گلدان ها به بند کفشش هم نیستند دعوا کردم و قول گرفتم دیگر کسی نگاه چپ به گلدان ها نکند.

گندمی ها  با آدم راه می آمدند. کلی ازشان قلمه زدم و الان هفت تا گندمی دارم. گل ناز هم کم کم قلقش دستم آمد و بچه دار شد. ولی یکی از شمعدانی ها همان اول قهر کرد. خشک شد و به هیچ ناز و نوازش و دارو و کودی هم جواب نداد. شمعدانی دومی که گلدار بود، گاهی مریض بود و گاهی نه. گل می داد، نصف برگهایش میریخت، ساقه اش سفت و چوبی میشد و قلمه هایش هم قهر می کردند.

داشت درختی میشد برای خودش. گذاشته بودم بسپارمش به خاله ام، که یک قلمه حسابی ازش بگیرد و خیالم راحت باشد که یک بک آپ ازش دارم. با دقت جای آفتابگیرِ مناسبی برایش دست و پا کرده بودم و منتظر بودم آخرین گل زمستانش هم پرپر شود تا بروم سراغ قلمه زدنش.

تا امروز صبح.

رفتم توی بالکن و دیدم به جای شمعدانی ام، سرو شهیدی که کفن ندارد زل زده به من. تنها قسمتِ هنوز سبزِشمعدانی را مریم خانم کنده بود و انداخته بود توی زباله ها. و تا بیابان های محل دفن زباله برگ های شمعدانی ای فریاد کشیده بودند بای ذنب قتلت. و مریم خانم ها جواب نداده بودند.

حالا من هزاری بروم کله مریم خانم و خواهر الدنگم را بکوبم به دیوار. هزاری بروم خودم را حبس کنم توی آشپزخانه پای همان گاز کوفتی به حال خودم و گلدان های مادرجان بهارم زار بزنم. هزاری اینجا پست بگذارم که به نظرتان کارد را فرو کنم توی قلبشان یا شاهرگشان را ببرم بعد چشم هایشان را از توی کاسه در بیاورم. گلدان های مادر جان بهارم برمیگردند؟ نه. بعد وقتی تمام جهان علیه من در کمین نشسته که دارایی های دوست داشتنی اندکم را به داستان بدهد بعد بگوید اووه حالا مگه مهم بود ببخشید تو ام، به من میگویند تو حساسی. 


+صبح وقتی از یکی از کابوس های همیشگیم پریدم که یه نفر شروع می کنه آزارم میده و همه وایمیستن نگاهش می کنن و مشت و لگد های منم از توی طرف رد میشن، توقع داشتم تهش در بدترین حالت یکی مرغ و آلوی نهارمو خورده باشه.


++امیدوارم هر دوشون به درک واصل شن. یه جور درک که توش هرروز لباسای مورد علاقه شونو میارن جلو چشمشون جر میدن بعد مجبورشون می کنن با اون لباس دیگِ ماکارونی ته دیگ دار بسابن.

ولی خب جهان دور امید های ما نمی چرخه.  جهان یه جوری می چرخه که زهرا ها بیان وسایل ما رو بریزن دور و بعد بگن اووه مهم بود مگه حالا.  به همین دلیله که من باید فردا خودم دست به کار شم و چشم های جفتشونو از کاسه در بیارم.

ختم جلسه.

۲۸ نظر ۱۶ لایک

اسلشر

به خاطر دارید که بنده یک عدد غده کوچیک گوشه چشمم داشتم و رفتم سرچ کردم ببینم چطوری درش میارن؟

بعد به خاطر دارید که من رفتم غده رو به خیال اینکه همچون ویدئو های خارجی قیچی می کنن میندازن کنار و فوقش دو سه ثانیه سوزش داره، سپردم به دکتر و این بلا رو سرم آوردن؟


مژده باد که یکی دیگه از یه نوع جدید دراوردم، و رفتم تو یوتیوب نگاه کردم ببینم این یکی چطوری درش میارن یا تخلیه ش می کنن. و خب...به این نتیجه رسیدم که اصن جولیک با کیست/غده/تومور هاش خوشگله. :| همون بزرگوارانِ خارجی که اون قبلیه رو با کلی مهر و محبت و ناز و نوازش قیچی می کردن، این یکی رو سوراخ می کنن، یه میله می کنن توش از اونورش در میارن، بعد از اونورش که میله هه در اومده محتواش رو خارج می کنن، میله رو هم در میارن، یه قیچی رو تا حلق می کنن تو اون سوراخ اولیه، یه چیزی رو می برن، بعد قیچی رو در میارن از اینورش هم کلی مسائل ناخوشایند استخراج می کنن و نهایتا یه مشت گاز استریل می کنن تو چاله حاصل شده میگن پاشو برو خونه ت. منی که کلی الدرم بلدرم دارم و ادعام میشه ریحانه نیستم، داشتم همراه با بیمار جیغ میزدم و ناسزا می گفتم. اگه خودم زیر دست طرف باشم یه لگد میزنم زیر سینی جراحی در میرم.

حالا من اینو بدم دست اون پزشکِ با لطافتِ هموطنمون، احتمالا تا مچ میره توش شروع می کنه با ناخن داخلش رو می کاوه. بارالها دم عیدی شوخیت گرفته با ما؟!


+توضیح عنوان.

۱۹ نظر ۶ لایک

در منزل امتحان نفرمایید.

دانشگاه دیگه راهم نمیدن. تا وقتی کارت دانشجویی داشتم سالی یه بار جهت خوردن قیمه نثارِ سلف ازش استفاده می شد، حالا که کارتم رو تحویل دادم هرروز که میرم میگن کارت نشون بده. یه بار با ارائه ریزنمراتم تونستم رد شم. دفعه دوم با ارائه گواهی موقت لیسانسم. دفعه سوم اما، گیرم انداختن.

شاید براتون سوال بشه که تو که گفتی اگه جون عزیزانت هم در خطر باشه دیگه برنمیگردی به اون ارتفاعات، چی شد پس هر هفته سر از اونجا در میاری؟ پاسخ کوتاه اینه که بسوزه پدر عاشقی. پاسخ بلند اینه که دانشگاه بهشتی مفتخره تنها دانشگاه سراسری سطح تهران باشه که دانشجو های ارشدش رو مجبور می کنه چهار واحد کار دانشجویی انجام بدن وگرنه مدرکشون رو بهشون نمیده، و از جمله کارهایی که به عنوان این چهارواحد قبوله، برداشتنِ TA درس های بچه های لیسانسه. یکی از رفقای ما هم که جهت حفظ آبروش اسمش رو نمیاریم مجبور شده صدقه سر همین قانون TA برداره و من به عنوان یک هافلپافی اصیل، یک دوست با مرام، یک فردین و یک مولان، تصمیم گرفتم بشم کمک دستش.

به دفعه سوم باز می گردیم که من دم در دانشگاه گیر افتادم، نه ریزنمره همراهمه نه گواهی موقت لیسانس، نه شمشیر و نه چوبدستی. خانمِ حراست میگه راهت نمیدم مگه اینکه کارت شناسایی نشون بدی. و من فقط کارتِ شرکتم همراهمه که از شانس خوش اسمم رو با چسب نواری روش چسبوندن و ندادن برا چاپ. خانم حراست جدیده. خانم حراست نمی دونه کسی که صبح میاد تو این سربالایی این بیابون رو می پیماد تا برسه به در، حتی اگه تروریست هم باشه زحمت کشیده، حقشه بره تو. خانم حراست میگه بگو دانشکده تون نامه بزنه بگه ایشون با ما کار داره. به خانم حراست میگم دانشگاه من دو تپه پایین تر از جایی که ما وایسادیمه، باید قاعدتا بذارین من قل بخورم برم تو که بتونم بگم نامه بدن دستم، بعد که برگشتم چاق شدم چله شدم تو منو بخور. میگه بره خونه کارت شناسایی بیار.

و من در اینجا، با توجه به اینکه از خواب صبحم زده بودم که برم استاد مورد نظر رو خفت کنم باهاش ساعتِ کلاس رو تنظیم کنم، و استاد مورد نظر داشت کم کم از دسترس خارج می شد و میرفت سر کلاس بعدیش، مجبور شدم برای اولین بار در طول عمر با شرافتم برای راه انداختنِ کارم به فیلم بازی کردن متوسل بشم. زنگ زدم به رفیق و شروع کردم بلند بلند باهاش حرف زدن: سلام خانمِ جهت‌حفظ‌هویت‌از‌ذکر‌اسمتون‌خودداری‌میکنم‌زاده، دکتر اسم‌نبریم‌شر‌نشه هستن؟ رفیق پشت خط خشکش زد: جان؟! اما من ادامه دادم: نمی دونین کی میان؟ منو دم در معطل کردن میگن باید نامه بیاری برای اون قضیه TA.گفتم شاید ایشون توضیح بدن راضی بشن. رفیق پاسخ داد میخوای بدی من باهاش حرف بزنم؟ و من گفتم بله بله ممنون لطف می کنید. و گوشی رو گرفتم جلوی خانم حراست. جهت تشدید استرس جریان، رفیق توی گوشی من با اسم ذخیره ست، و یه عکسِ دانشجوییِ بسیار صمیمی هم آواتارشه. بنابراین اگر گوشی حتی لحظه ای به وارونه گرفته شدن واکنش نشون می داد و صفحه ش روشن می شد، و خانم حراست یک دانشجوی عینکی نیشخند به لب رو وسط جنگل می دید که به اسمِ شنگولم ذخیره شده، قطعا من رو می بست وسط بلوار دانشجو جهت عبرت دیگر دانشجویان که بهم قیمه نثار پرتاب کنن. لکن گوشی، که سامسونگ نبود و از هوش مصنوعی ژیروسکوپی بی بهره، مرام گذاشت و سکوت کرد.

خانم حراست گوشی رو گرفت و پرسید کیه؟ منم گفتم خانمِ جهت‌حفظ‌هویت‌از‌ذکر‌اسمتون‌خودداری‌میکنم‌زاده. خانم حراست دهنی گوشی رو پوشوند و زمزمه کرد: یعنی مال کدوم واحد میشن؟ و من گفتم head TA. میتونستم بگم آیرودینامیکِ اسلامی، یا اخترفیزیکِ بالستیک، و به خدا اگه می پرسید اینی که گفتی یعنی چی. لکن صداقتم رو حفظ کردم و گفتم head TA. حالا ممکنه شما بگین صداقتت بخوره تو سرت وقتی هد تی ای واحد نیست و سمتِ کاریه، اما ضمن جاخالی دادن باید عرض کنم که با توجه به اینکه سمتِ کاری رو میشه بعنوان زیرمجموعه ای از یک واحد دفتری تعریف کرد، من تا حد امکان پاسخ صادقانه ای به طرف دادم. علی ای حال، خانم حراست به هد تی ای مذکور سلام کرد و خیلی جدی بهش گفت لطفا به ایشون نامه بدید که با شما کار می کنن و قراره با دکتر اسم‌نبریم‌شر‌نشه همکاری کنن که ما هر سری از ایشون کارت دانشجویی نخوایم، وگرنه از دفعه بعد دیگه راهشون نمیدیم. هد تی ای هم گفت باشه من با دکتر صحبت میکنم، ممنون میشم ایشون رو فعلا بفرستین بیان. و خانم حراست پس از اینکه منو کلی ارعاب کرد که جایی نگم بدون کارت راهم دادن، گذاشت من برم

نتیجه اخلاقی؟ کارت دانشجوییتون رو کپی رنگی بگیرید، تو کیف پولتون بذارین که نازک بودنش سه نشه، نگه دارین برا بعد. چیه، توقع داشتین در زمینه اینکه چرا وقتی یه کلمه ای که معنیشو نمیدونیم میشنویم خجالت می کشیم به رومون بیاریم نمی دونیم چیه و سعی می کنیم یه جوری که انگار اوضاع تحت کنترله مکالمه رو ادامه بدیم، پندتون بدم؟ 

۳۲ نظر ۱۵ لایک

تولدِ هفته

سکانس اول :

بنده امسال قصد داشتم به مناسبت فارغ التحصیلی و ورق خوردن برگ مهمی از زندگیِ کوتاهم، تولدم رو خودم برگزار کنم و دوستام رو ببرم بیرون دور هم به صورت مجردی/فارغ التحصیلی/عقده گشا طوری (!) خوش بگذرونیم. لکن از آنجا که نه آنچنان تولد دعوت میشم، نه آنچنان تولد برگزار می کنم/ می کنیم(خانوادگی)، هیچگونه سررشته ای از اینکه باید چه خاکی به سر، کجا باید اون خاک رو به سر، چه تاریخ و ساعتی میتوان خاک به سر و برای چه مدت باید خاک به سر ریخت، نداشتم. بنابراین هی همه چی عقب افتاد و منم از کوچکترین بهانه ای برای عقب افتادنش استقبال به عمل آوردم. بیست و نه دی گذشت و بچه ها امتحان داشتن، اولای بهمن تحویل پروژه بود و بچه هایی که تهران نبودن نمیرسیدن بیان، وسطای بهمن خودم تعدیل نیرو شده بودم حوصله نداشتم، آخرای بهمن باید میفتادم دنبال کارای فارغ التحصیلیم و بالاخره کاملا فارغم کردن، این شد که نهایتا هفته پیش و در آستانه نیمه اسفند تونستم ملت رو هماهنگ کنم که جمعه بیان جمع شیم بریم کوروش، نهار بزنیم و میلاد فرخنده من رو گرامی بداریم. از اونجا که فقط یدونه پسر تو جمع داشتیم که آقای پویا بود که شما نمیدونید کیه و منم توضیح نمیدم بهتون، گفتیم آقای برادر رو هم می بریم که جمع تعدیل شه و آقایون رو با تحلیل مسائل روز خاورمیانه تنها بذاریم خودمون به تولد برسیم. :دی

اون طبقه کوروش که رستوران هاش هست، بغل دستش یه مجموعه اتاق فرار تعبیه شده. اتاق فرار به گونه ای بازی دستجمعی گفته میشه که شما رو حبس می کنن تو اتاق و باید یه سری معما و قفل و دریچه مخفی رو حل کنید/بگشایید/کشف بنمایید تا تکه های پازلِ معمای اصلی اتاق رو پیدا کنید و راه خروج بر شما عیان بشه. پگاهمون از دهه ها قبل گیر داده بود که بریم اتاق فرار. منم از دهه ها قبل خشمگنانه پاسخ میدادم نوموخوام. چرا که بنده از قرار گرفتن در موقعیت های غریبه و مستاصل شدن در حضور جمع بسیور بدم میاد و در تمام بازی های معمایی زندگانیم هم همواره آقای برادر کنترل بازی رو از منِ مستاصلِ گیر کرده در موقعیتِ غریبه گرفته، مرحله رو رد نموده و کنترل رو به من پس داده. با این وجود، پس از اینکه ما دور هم جمع شدیم، نهار خوردیم، به شکل مشکوکی با تاخیر پگاه و تماس های مخفیانه فراری مواجه شدیم و یک عدد دلستر استوایی رو طی فرایند خارج کردن گازش ریختیم زمین، ملت گفتن جمع کنین بریم ما اتاق فرار رزرو کردیم بازی کنیم! و اینجانب رو در حالی که آقای برادر از پس یقه م گرفته بود روی زمین دنبال خودش می کشید با خودشون بردن.


سکانس دوم، خطر اسپویل بخش هایی از معمای هتل بوداپستِ اتاق فرارِ کوروش:

 ما رو -در حالی که من سعی داشتم در پناه آقای برادر قرار بگیرم- حبس کردن تو یه اتاق خوابی، گفتن آقای آنتونی صاحبشه، شما همسایه شین، از اینجا یه سری سر و صدا میاد که شما رو کنجکاو کرده ببینین تو اتاقش چیه. لکن وقتی اومدین تو در پشتتون قفل شده. یه ساعت و ربع دیگه برمیگرده، سعی کنید رمزِ درِ خروجی رو کشف کنید که قبل اینکه سر برسه بزنید به چاک. صاحب بازی رفت بیرون و ملت مثل فرفره شروع کردن به باز کردن در کشو ها و کمد ها و رمزگشایی از آنچه در کشو ها و کمد ها به دست میاوردن. منم نشستم روی تخت و سعی کردم با دقت همه چی رو زیر نظر بگیرم اگه چیز خفنی به ذهنم رسید ارائه کنم. :دی آقای برادر یک عدد چمدون دو قفله کشف نمود که رمز یکی از قفل هاش رو پیدا کرده بودیم و سریع تونستیم بازش کنیم. داشتیم برای رمز دومی تو سر و کله هم میزدیم که راهنمای بازی تماس گرفت و ما گذاشتیم رو اسپیکر که همه مون بشنویم، گفت من صدا ندارم، گوشی رو بدین به اون خانومی که قفل اول رو گشود. خانمی که قفل اول رو گشود کسی نبود جز پروفسور سمیعی. پگاه. پگاه گوشی رو گرفت رفت یه گوشه وایساد به مکالمه، ما هم همونطور دور چمدون دست به کمر منتظر. اقای راهنما قفل دوم رو راهنمایی نمود و پگاه به ما گفت اینجوری باز میشه و ما هم گشودیمش و باهاش یه سری چیز دیگه رو باز کردیم و یه دریچه مخفی از پشت یه جایی پدیدار شد. فراری خزید رفت تو دریچه مخفی، از اونور یه سری تابلو و کلید و دستگیره فرستاد برا ما، بعد صدا زد که دوری* تو هم بیا! بعد از چند لحظه گفت نه پگاه تو بیا!  من موندم بیرون با آقای برادر و پویا، هاج و واج، پگاه رفت تو. همینطوری دور هم وایساده بودیم یگان ویژه از دریچه مخفی بیاد بیرون که دستگیره در خروجی شروع کرد به چرخیدن. :|

موقعیت در این لحظه: پویا در حال مکالمه با شخص احتمالیِ بیرونی که آقای آنتونی غلط کردیم خودمون میایم بیرون، من در حال بررسی احتمال اینکه آیا این جزو بازیه و آیا آقای آنتونی یه روح سرگردانه و آیا الان یکی با ماسک قاتل سریالی می پره تو ما رو بترسونه و آیا باید جیغ بزنم یا متانتمو حفظ کنم پوکر فیس شم، و آقای برادر در حال انتقال اطلاعات به دوستانِ پشت دریچه. حالا در هم این وسط باز نمی شد :| دیگه من بیخیالِ در شدم رفتم به ملت بگم از تو دریچه بیان بیرون، در باز شد، روم رو برگردوندم دیدم یک آقایی با کیکِ دکترهویی وایساده جلوم و تولدم رو تبریک میگه. :|:|:|


CAKE


یگان ویژه عملیاتِ دریچه مخفی هم با یه لوله بلند در ابعاد بازوکا از توی دریچه خزیدن بیرون و لوله رو به من تقدیم کردن و شروع کردن تولدت مبارک خوندن. :|

و من

همچنان 

در شوک 

فرو

رفته

بودم :| :| :|


[بعدها پگاه توضیح داد که آقای راهنما پس از لو دادن قفل دوم پشت تلفن، داشته اطلاع می داده که کادوتونو گذاشتم تو دریچه مخفی و پیداش که کردین کیک رو میارم تو اتاق، و فراری شرح داد که در جریان نبوده من قرار نیست برم اون تو، برای همین منو صدا کرده  تا کادومو نشونم بده :)).]


*فراری از بچه های جادوگرانه و منو به اسم دوری میشناسه. خیر، من تو جادوگران دوری نبودم، الادورا بلک بودم. خیر، بقیه جادوگران به من نمیگن دوری. خیر، این دوری به در جستجوی دوری ربط نداره. :دی


سکانس سوم: 

پس از اینکه ملت و آقاهه دیدن من از شوک بیرون نمیام، کیک و کادو ها رو دادن آقاهه -در حالی که صدای تمِ دکتر هو در پس زمینه ش شنیده میشد- با خودش برد بیرون تا بقیه معما ها حل بشه.

و بعد از اینکه ما ساعت ها بعد (!) به فلاکت از اون اتاق خارج شدیم دیدیم سالنِ بیرون پر از بادکنک شده و همچنان با تمِ دکترِ یازدهم داره از ما استقبال به عمل میاد و کیکمونم نشسته رو نیمکت دلبری می کنه.

و ما نشستیم عکس بگیریم.

و پویا و فراری شروع کردن جنگ بادکنکی و همه عکس ها رو پر از لرزش و بادکنک نمودن.

و توی اون لوله یک عدد برچسب دیواری غول آسا با نشانِ گروهِ هافلپاف بود. به علاوه یک عدد رنگ شبرنگ مخصوص کشیدن ماه و ستاره روی در و دیوارِ اتاق.

و ما رفتیم توی کافه کفِ کوروش نشستیم کیک رو خوردیم با چایی و قهوه و دمنوش.

و بعد برگشتیم خونه ما اون ترقه هه که قرار بود از توش زرورق و قلب و ستاره بپاچه بیرون و کافه هه نذاشت بترکونیم تو کوچه ترکوندیم.

و بدینسان پرونده بیست و سه سالگیم رو به خفن ترین شکل ممکن بستیم.

از من به شما نصیحت، سرمایه زندگانیتون دوستای درجه یک باشه، باقی همه فسانه است.



تعارف زدم گفتم خودتون انتخاب کنین جای کله تون چی بذارم، اینجوری شد. :)) خودمم که در بند مال دنیا نیستم :))


پشت صحنه:

اینا خودشون از قبل هماهنگ کرده بودن که تولد کی باشه. ولی واسه اینکه من توهمِ مدیریت قضایا رو داشته باشم، هفته پیش  پگاه به من گفت از بچه ها بپرس کی میان که همین هفته من سرم خلوته بریم، منم از همه پرسیدم، خیلی طبیعی هر کدوم یکی دو تا آپشن در اختیارم قرار دادن که اشتراکشون فقط میتونست جمعه باشه :|

بعدم من می گشتم دنبال جایی که بتونیم بشینیم، خیلی طبیعی پیشنهاد دادن بریم کوروش و منم در توهمات خودم تصمیم گرفتم که بریم همون کوروش :|

بعد ترش که من داشتم ساعت تنظیم می کردم، باز با همدیگه هماهنگ کردن ساعتی که انتخاب میشه با اتاق فرار تلاقی نداشته باشه :|

این وسط هی سوتی هم می دادن که مثلا پویا شماره پگاه رو نداشت، یهو میومد به من میگفت پگاه گفته دیرتر میاد و من چهارشاخ می شدم که تو پگاه رو از کجا داری اونم میگفت دنیا کوچیکه بهرحال. لکن من ذره ای شک نکردم کاسه ای زیر نیم کاسه شونه. :|

حتی آقای برادر رو هم وارد بازی کرده بودن. :|

من امنیت ندارم اصن بین اینا. :| :))


+جای موژانمونم که مریض شد نتونست بیاد خالی :(

++گوشی ببرین تو اتاق فرار از خودتون سلفی بگیرین در حال استیصال. :دی

۳۲ نظر ۲۶ لایک

شاید هم نگهش دارم برای خودم!

الف-چرا فرزندان خود را طوری در ناز و نعمت غرق می نمایید که فامیلِ میان مایه تان مجبور باشد تمام بچگانه فروشی های شهر را بگردد دنبال چیزی که عزیزپرورده شما نداشته باشد و بتوان به عنوان کادو تولد به وی هدیه نمود؟

ب-فرزندان خود را طوری در ناز و نعمت غرق بنمایید که فامیل میان مایه تان در جستجو برای پیدا کردن چیزی که فرزندتان ندارد، بعد از ده پانزده سال، از این جامدادی مکانیکی دکمه دار ها که جای تراش و پاک کن و برنامه روزانه و خودکار و دسته کلید و دستمال جداگانه دارد و احساسِ spy kid بودن به انسان منتقل می کند پیدا کند و روحش جلا بخورد.

ج-حالا اصلا کاری نداریم فرزند مذکور از این جامدادی ها داشته یا نه، یا دوست دارد داشته باشد اصلا یا خیر. مهم این است که ما از خریداری آن مشعوف شده ایم و دستجمعی نشستیم دورش هی دکمه های مختلفش را فشار می دهیم از باز شدن محفظه های متعدد آن کیف می نماییم. بعله.

د-بنده زمانی که از اینها آرزو می کردم، کمک های مردمی والدین به مدرسه در هر سال چیزی قریب به پنج ده هزار تومان بود. و توجیبی روزانه من صد تا تک تومانی. یعنی این جامدادی معادل دو و نیم سال مدرسه رفتن در دهه هفتاد/هشتاد، یا خرج دویست و هشتاد روز زندگی روزمره یک دانش آموز دبستانی در همان برهه، ارزش دارد.

ه-بنده اصلا هدفگذاری کردم اگر تا آخر اسفند به همه اهداف سال 96 دست پیدا کرده بودم برای خودم یکی از اینها بخرم. چیه این آدمی.


بعد از تولد نوشت: نه تنها فرزند مذکور از دیدن جامدادی کیفور شد، بلکه تمام بچه های حاضر در صحنه جیغ شادی کشیدند و دورش جمع شدند تا دکمه های جامدادی را فشار بدهند. یکی از معدود فانتزی های مشترک بین دهه هفتاد و نود را کشف کردیم گویا.

۴۱ لایک

جوونی هم بهاری بود و گذشت!

نقل است که وقتی بچه بودم, اوقات فراغتم میرفتم تو آشپزخونه, لباسم رو میزدم بالا و با شکم میخوابیدم روی سرامیک های سرد. تا قبل اینکه از این خونه ها بخریم که کمد دیواری ندارن و مجبور بشیم کلی لحاف تشک بریزیم دور, من تنها عضو خانواده بودم که به جای پتوی پشمالو لحاف پر داشت و از تفریحات روزمره ش خزیدن زیر خنکای لحاف مذکور.
الان؟ بافتنی های زمستونه م رو تا می کنم میذارم ته کشو, بافتنی های تابستونه م رو می کشم میارم سر کشو. تابستون ها میرم جلو پنجره پذیرایی تو آفتاب دراز می کشم استخونام گرم شن.

دارم کارامو جور می کنم مهاجرت کنم بندرعباسی, مصری, سودانی, یه جا که به خورشید نزدیک تره.
۳۲ لایک

انگار غریبه دیده باشی

مریضی های طولانی خیلی نامردی اند برای مردن. کم کم تصویری که از آدم وجود دارد می شویند و یک خاطره ی مریضِ بی حال به جا می گذارند. بعد یک روز یکی از بازماندگان یک عکسِ بهاری از آدم پیدا می کند که شال رو دوشی اش را با دو انگشت نگه داشته و لبخند زنان رو به دوربین نگاه می کند، و ... به جا نمی آورد.

۴۵ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
Zero
Dandelion
بخاطر خودتون دو تا
راننده تاکسی
چکار هر چه تو میخواهی ست، بخواه آنچه می خواهی
برتر بودن یا نبودن
یک روز پاییزی از بالای ساختمان شماره 346
برای سفر کرده.
مشت سرخ آهنین
پولدارها قانون ندارند
تعریف های اثر انگشتی
این چارّراه، آن تلفن خانه، این سفیر
چرا باید مؤدب باشیم
بلاگفاک
تگ ها
بایگانی
آبان ۱۳۹۷ ( ۵ )
شهریور ۱۳۹۷ ( ۶ )
مرداد ۱۳۹۷ ( ۷ )
تیر ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
خرداد ۱۳۹۷ ( ۱۰ )
ارديبهشت ۱۳۹۷ ( ۲۲ )
فروردين ۱۳۹۷ ( ۱۴ )
اسفند ۱۳۹۶ ( ۹ )
بهمن ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
دی ۱۳۹۶ ( ۲۰ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۴ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۹ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
روزهای زندگی یک مسافر
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
پنجره می چکد
در من نهفته گویا، یک دایناسور خوب!
در دیار نیلگون خواب
زلال؛ مثل چشمه، مثل اشک
آشتی با دیونیسوس
دامنِ گلدارِ اسپی
همیشه تنها
کوچ
قالب: عرفان و جولیک بیان :|