درگاه کمک های مردمی برای زلزله زدگان کرمانشاه، جمعیت امام علی

و متعاقبا اونم سفت سفت بغلم کنه!

تنهام...

دلم میخواد یکیو، سفت سفت، بغل کنم...

 

+خیلی از اونی که تو کله م فرو کرده ن ضعیف ترم...خیلی.

۰ لایک

بعله!

حقیقت اینه که من همین الان از در خونه خودمو پرت کرده م تو و پریده م پشت سیستم که از بخش خوش جلوی در ورودی واقع شده...!

عارضم به خدمتتون که گوشی نازنینم نابود شد...!! زین پس بنده رو به صورت هندلی تحمل بفرمایید تا گوشیمان را تعمیر کنیمخنثی

 

+می بینم که یه عده دارن نچ نچ می کنن که بنده تا الان  و این وقت شبکجا بوده م! خدمت این دسته دوستان عرض کنم که آقا تو کوچه و خیابون مشغول جاخالی دادن از قیقاج های قشر مرفه جامعه (همسایه های دانشگاه) ،قشر خوشحال جامعه (موتوری های گیشا) و همسایه های خوش دست فرمون خودمون بودیم!! خیرسرمون اومدیم مسیر جدید تست کنیم!!خنثی

۴ نظر ۱ لایک

خیــــلی سبـــز

پیش نوشت: تو بخواه، من از کمرکش عذاب جهنم هم بر می گردم می نویسم برایت...!




همین الان از انقلاب میام. رفته بودم یکی از کتابای دانشگاهمو بگیرم و وقتی رسیدم خیابون فخر رازی، نقشه شوم شماره ب رو عملی کردم.

دیروز از مرتضی آدرس رو گرفته بودم و گم کرده بودم؛ جای تعجب نداشت که گم شدم. بعد از کلی بالا پایین کردن خیابون و پیدا نکردن تابلو، آف گذاشتن های بی ثمر برای آقا ( که معلوم نیست واسه چی رو گوشیش مسنجر نصب کرده!! خب آنلاین باش شاید من گم شدم واقعا!!خنثی) زنگ زدم به مامان تا شماره خیلی سبز رو برام از پشت یکی از کتابا بخونه. زنگ زدم بهشون و آدرس گرفتم، بالاخره رسیدم به ساختمون گمنام خیلی سبزیا!! به قول مامان خیلی یواشکی ان، حتی آدرسشون رو تو کتاباشونم نزدننیشخند

 

واحدی که معرفیم کردن واحد فروش بود. رفتم تو و سلام کردم و کل جمعیت اتاق ( هفت هشت تا خانم جوان!) زل زدن بهم، گمونم فکر کردن اومدم کتابی چیزی بگیرمنیشخند...غافل از اینکه من شکلات برده بودم به پاس دو سال همراهی کتابای خیلی سبز در روز های سخت کنکور!!! همه شون کلی ذوق کردن و بردنم اتاق روابط عمومی. نشستم با آقای ف نامی صحبت و مصاحبتنیشخند چون پنجشنبه بود خیلیا نبودن و شکلاتا رو گذاشتم پیش آقای ف که خودش یه جوری به بقیه برسونهنیشخند تقریبا به همه جای ساختمون سرک کشیدم و با همه سلام احوال پرسی کردم نیشخند آخرشم با کلی هدیه منو راهی خونه کردنخیال باطل

 

خیلی محیط جالبی داشت و خیلی خوشحال شدم از نقشه ای که یه روز تو خرداد واسه شون کشیده بودمنیشخند خیلی دوست داشتم مولف کتاب فیزیک رو ببینم که میسر نشد!! مرتضی هم که خیرسرش قرار بود راهنمایی کنه آب شده بود رفته بود تو زمیننیشخند عاچخ اون دفترچه ها و حافظ شدم...همیشه دوست داشتم یه دیوان حافظ داشته باشمخیال باطل

 

 

+گفتم که نیستم...

خب، حرفمو پس می گیرم.

خودمو می کشم که باشم.

قول!

+پست قبلی رو از انظار عمومی پنهان نمودمزبان

۱۰ نظر ۰ لایک

خوچحالی در روزهای سخت به سبک جولز

نکته: پست در راستای لبیک به بازی وبلاگی هولدن نوشته شده.

 

بزرگ شدن سخته، خیلی.

 

وقتی خسته از شیش ساعت بدون آب و غذا سر پا ایستادن( نه ایستادن به معنی واقعی کلمه، تلفیقی از دویدن، راه باز کردن از بین جمعیت، سه بار طی کردن سربالایی شیب دار مسیر دانشکده و یله دادن رو میز مسئول پذیرش) یه بِرِک کوتاه پیدا می کنیم و با فاطمه می ریم چرخ بزنیم ، میشه حتی به چارتا دار و درخت دانشکده پشتی که بشه مقر حقوقدانان آتی مملکت، و کوه ها که از پشتش تو زمینه آسمون با آبی عجیبش کله کشیدن تو دانشگاه دل خوش کرد...در حدی که جلوی نگاه های تمسخر آمیز جمعیت دانشجویان عبوری گوشی رو به تابلوترین شکل ممکن بیارم و بالا و ...!

 

یادتونه گفتم چیزای رنگی رنگی حالم رو میارن سر جا؟ حالا شما بخندین که آبی و این رنگی ( من بهش میگم نارنجی ولی بهم میگن قهوه ای مایل به خردلیهنیشخندآخ) به هم نمیان، مهم اینه که من دو ساعت آتی اون شیش ساعت هی به این کیف زل می زدم و نیشم تا بنــــــاگوش باز می شدنیشخند و ضمنا جماعتی به مانتوی اون رنگی و کیف آبی من زل زدن و نیششون تا بناگوش کش اومدنیشخند

 

کیفه رو چند وقته با خودم می برم این ور اون ور...باهاش حتی رفتم واسه اولین بار تو عمرم  سی دی خریدم و هنوز اینقدر از این عملیات محیر العقولی که انجام داده م خوچحالم ( نکته: من سه جا جرئت ندارم برم: سی دی فروشی ، سالن بدنسازی و کافهنیشخند ) که خدا میدونهنیشخند اینو با دو تا بسته استیکری که دارم و دفترچه ای که از موزه ایران باستان خریدم و توش پر عکسای مناظر طبیعی ایرانهقلب ، با منگنه کوچیک آبیه  هی میریزم رو میز، دست می کشم روشون...هویجوری!

 

اینایی که الان گفتم جاشون رو طاقچه میز بالاسر مورگاناست، مورگانا رو خودم از گل فروشی خریده م، خودم طرحشو طراحی کردم، خودم کشیدمش و خودم به خودم هدیه ش دادم و کلی هم از خودم تشکر کردمنیشخند ببین روش چی نوشته، یه روز خوب میاد...شک نکن که میاد! نگاه نکن که نه دختره و نه بادبادکه دهن ندارن، جفتشون دارن لبخند می زنن، به این گشادی!بغل میتونی نگاهش کنی و دلت کلی خوشحال نشه؟

 

همینا...

نه، همینا نه. دو تا چیز جا موند!نیشخند

اول: آخرین چیزایی که هدیه گرفتم (ساراییسم رو تیر از سارا هدیه گرفتم ولی هنوز تو لیست «آخرین سه چیزی که هدیه گرفتم» میادنیشخند) که دست بر قضا هر سه شون کتابن و فوق العاده....چی؟ چهارتا کتاب تو تصویره؟ اهم...خب راستش «اسطوره های یونان و رم» دزدیه، از کتابخونه بابام کش رفته م  سه تا اسطوره های یونان و رم دارم، اونا همه شون یه طرف، این دزدیه یه طرفنیشخند اصن یه چیزیه...خوشمزه

دوم: ایشونو مجبور شدم پاشم برم تو اتاق و بیارم اینجا عکسشو بگیرمنیشخند مدرک کتابخوری بنده! توش بخش هایی از هر چیزی که خونده م( اعم از کتاب، بلاگ، غیره) نوشته شده، با فونت ریزی که فقط یه جولیک میتونه بخونهاز خود راضی فعلا در حد سی چهل صفحه ش پره و در دست تکمیله هنوز! شاید از هیچ کدوم دستاورد های زندگیم به اندازه این خوشحال نباشم، اصن اشک شوق حتیگریه

             + فکر نکنید به وسیله جادو تو هوا نگهش داشته م ها! رو میز شیشه ای پذیراییه!نیشخند

 

 

+روزای بدترم هنوز تو راهن، فعلا با همین ریزه های زندگیم میرم فضانیشخند

+ بای د وی  دلخوشی دیگه م اینه که زین پس روزی دو ساعت دو دانشگاه مال خودمممتفکر یعنی در واقع تحت تاثیر تلقین دوستان دارم سعی می کنم به این قضیه دل خوش کنم!نیشخند

ویرایش: عکسا باز نمیشد، پست تصحیح شد!

۱۰ نظر ۰ لایک

It is forbidden to try to return One taken by the earth

:Ed

Forgive me, little brother 
I am so sorry before you
It's forbidden to try to return 
One taken by the earth

 

The one who knows the law of existence 
Could help me to find the answer 
I was very mistaken 
There's no cure for death

 

:Together

!Dear Mom, sweet Mom 
We loved you so much 
But all our efforts 
Unfortunately were in vain

 

:Ed

I tempted you 
With the wonderful hope 
Of returning our home 
My brother, it's all my fault

 

:Al

Don't cry, don't be sad, big brother
You're not the only guilty one 
There's only one road before us 
We will purge our sins completely

 

I cannot blame you 
I am not hurt at all 
Well, we sinned 
By wanting to be stronger than everyone else

 

:Together

!Dear Mom, sweet Mom 
We loved you so much 
But all our efforts 
Unfortunately were in vain

 

:Al

I was tempted 
With the wonderful hope 
Of returning our home 
I'm guilty for all of it

 

:Together

?But what should we do, how should we be 
?How to fix everything, to forget 
It's forbidden to try to return 
One taken by the earth


لینک!

 

اَل و اِد برادرن.

سعی کردن با کیمیاگری مادرشون رو که تو بچگی از دست دادن برگردونن.

عوضش، اَل رو تبدیل به یه روح کرده ن که تو یه زره آهنی حبس شده.

نصف بدن اِد رو هم ترکوندن.

الانم دارن با هم دیگه دور دنیا رو می گردن تا خودشونو نجات بدن.

عین خیالشونم نیس در این زمینه.

اِد از اَل بزرگتره.

جفتشون بچه ن.

 

اینقدر دلم میخواست پسر بودم و یه برادر داشتم.

 

 

۱۰ نظر ۱ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
شوهر مناسب در زمان مناسب
آقای زلزله
گرم باشید و نرم
سین بدون جیم
چرا تحریم؟
امریکن(من برای پستتون عنوان برمیگزینم،لینکشو به لطایف الحیل پیدا میکنم،وبه هرقیمتی شده لینکش میکنم!)
باور ها
تگ ها
بایگانی
دی ۱۳۹۶ ( ۱۸ )
آذر ۱۳۹۶ ( ۱۹ )
آبان ۱۳۹۶ ( ۶ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک