آبی کم حال

اون چیزی که از خودم بروز میدم و ب عنوان سارا بر همگان هویداست، یه چیزیه مثل این:

 

سبز و نارنجی، خط خطی و شنزل شلخته و آشفته. یه عالمه تیکه ی بی ربط به هم چسبیده، که تازه چسبیدنشون هم همچین چسبیدن نیست.

ولی تو تصورات خودم، همیشه خودمو این شکلی می دیدم:

 

 

آبی کم حال خالی و یه دست. خالی خالی و یه دست یه دست هم که نه، یه گوشه هاییش به پررنگ می کشه، یه سمتشم می بره به توسی. با یه نقطه ی زرد و دو تا فلورال خیلی خیلی بی ربط آبی و بنفش. اون یه نقطه ی زرد که نقطه س، اون بنفشا هی رنگ عوض می کنن و شکل به شکل میشه.

 

شاید اگه تنها بچه ی خانواده بودم، یا مثلا یه اتاق، یا نه یه کمد جادار حسابی که توش جا بشم برا خودم داشتم، بیرونم هم همینجوری بود؛ یه نواخت، آروم، کسل کننده حتی. اون موقع احتمالا همه ی عمرمو تو کتابهامو نقاشی هامو تصورات رنگی رنگیم سر می کردم و تمام.زندگی می کردما....

هنوز یه روح آبی کم حال سرگردان تو وجودم دارم که منتظره بهش فرصت بدم واسه خودش جولون بده. شاید مثلا تو آینده وقتی تصمیم گرفتم تو این عکسه زندگی کنم، تو یه اتاق خالی ، با لووردراپه ی آبی که باز شه رو به چند تا کاکتوس راکتی و گوشتی که هفته به هفته آبشون بدی و براشون لالایی بگی، و بشه هر چی لباس گل و گشاد که هیچکس نمیذاره تنت کنی بپوشی و بری وایسی جلوشون و نگاهشون کنی و ... هیچی نگی.

 

 

راه حل سرگردونی هام، از بچگی تا الان، یه کمد تو اتاق مامان اینا بوده که میشد بری توش و زیر یه خروار پتو و لحاف و تشک خودتو قایم کنی و برای یه مدت وانمود کنی نیستی.

کمد ندارم اینجا!

 

+طی یکسری صلاح مشورت پست الی باز شد. کامنت های خصوصی رو عمومی می کنم، از الان گفته باشم.خنثینیشخند

 

۹ نظر ۰ لایک

الی

من تا حالا هیچوقت اینطوری کسی را ندیده ام. یعنی اصلا هیچوقت، جز آن دو سه باری که با دو تا ازدوست هایم رفته ام پارک، و تازه آن موقع هم هر ده دقیقه یک بار گزارش کار داده ام به مامان، تنهایی با کسی نرفته ام بیرون.


حالا ده دقیقه است که ایستاده ام بالای پله هایی که می روند سمت متروی نواب و منتظر یک نفرم که مامان کلا نمیشناسد- و این یعنی کلی عذاب وجدان! تمام دیشب داشتم می ترسیدم که دیر برسم و حالا یک ربع زود رسیده ام. یک ربع باید منتظر بمانم و با خودم یکی به دو کنم که بایستم یا برگردم و بگویم جراتش را ندارم.
میخواهم حواس خودم را پرت کنم، تکیه داده ام به دیواره ی راه پله ، جلوی پیرمرد نابینایی که دست چپش شش انگشت دارد و با شنیدن هر صدای پا با لحن یکنواختی میگوید: یه فال از من بخرید، ثواب داره ؛ گوشی ام را گرفته ام توی دست راستم که دستکشش را درآورده ام و یادداشت می نویسم. از هر دری سخنی، حتی مطمئن نیستم نوشته هایم سر و ته داشته باشند.

ساعت از وقت قرار گذشته، پنج دقیقه، و من نمیخواهم زنگ بزنم یا اس ام اس بدهم که کجاست. هر دو دقیقه یک بار پله ها را می روم پایین، توی پیاده رو، چرخی می زنم، نگاه می کنم و بعد از روی سطح شیبدار مخصوص معلولین برمیگردم بالا، کنار همان دیواره، روبروی پیرمرد. 

بالاخره نگران می شوم و اس ام اس می دهم که کجا هستم-نمی پرسم او کجاست. باز هم خبری نیست. برای بیست و چندمین بار می روم پله ها را پایین، آن طرف خیابان را نگاه می کنم و بر می گردم ، که میبینمش. آن طرف تر ایستاده، با نگاهش دنبال من می گردد. 
من او را به قیافه میشناسم-تاحدودی، و او نه.  قاعده اش این است که وقتی من میبینمش و او مرا ندیده من بروم جلو و آشنایی بدهم. ولی سگرمه هایش حسابی توی هم است و خشونت است که از سگرمه ها سر می خورد پایین!(خودش که میگوید ادا در میاورده ولی من یک آن خواستم یواشکی برگردم توی مترو :)) )
 دست که نمیخواهم تکان بدهم، می روم نزدیک تر،بالاخره چشم توی چشم می شویم، (شاید هم چشم توی عینک، چون من عینک آفتابی بزرررگی زده ام که نصف صورتم را پوشانده، به ظن خودم) ، یک لحظه انگار شکش بگیرد نگاهش روی من ثابت می شود، من بی ضدا سلام می کنم و سر تکان می دهم:هان، درست گرفتی!و می رویم سمت هم. با پلاستیکی که توی دستش است می زند روی مانتویم که "این فیروزه ایه؟!!" میگویم "ها؟!" و دوباره می زند روی ساعدم"این فیروزه ایه؟!!" می زند روی شانه ام، روی شالم و می گوید: این فیروزه ایه! اون قهوه ایه!
ماتم می برد همینطور. میگویم " مگه قرار بود مانتوم فیروزه ای باشه؟!"
راه که می افتد میگوید " گفتی تیپ این فصلت فیروزه ایه، خودت گفتی. حالا بیا!"
از کنار من رد می شود و راه می افتد. بعد بر می گردد که "بیا دیگه!" و من که هنوز ماتم برده می روم دنبالش.

***

غیر قابل پیشبینی. من گیجم. کلا گیجم! اول از همه که پلیرش را در آورده که به خاله سلام کند!!، حالا دو سه بار بند کیفم را از پشت می کشد به یک طرف دیگر که من نروم توی باقالی ها. کپ که میگویند، همین است دقیقا!! من که ساکتم، او می گوید، صدایش را بالا پایین می کند، شوخی می کند، جدی می گوید، بر می گردد مرا نگاه می کند که باز هم ساکتم و من حتما با عینکی که چشم هایم را پوشانده غیرقابل درک ترین قیافه ی ممکن را دارم. هرچند خودم هم نمیدانم دقیقا چه مفهومی را باید منتقل کنم!! تمام حواسم را داده ام به اینکه با سر نخورم زمین، و او دارد برای خودش تولدت مبارک می خواند !! آخ... این چه وضعیتی است آخر؟!

***

نشسته ایم توی پارک روی نیمکت. من این سر و او آن سرش. توی سایه ایم،با این حال دو سه بار عینکم را در می آورم و دوباره می زنم. سردرد را تاب نمی آورم.
راست میگوید که مثل قاتل های حرفه ای شده ام، هنوز سرجمع ده تا کلمه هم حرف نزده ام:))
پاستیل خریده، جایزه!!:)) این هم از آن غیرقابل پیشبینی بودن هاست! حرف می زند و من هنوز یخم آب نشده. خیلی تکان تکان می خوری الی، میدانی؟!:)) تک تک کلمه هایش را با تمام اعضای بدنش می گوید:دی دو سه بار می پرد بالای نیمکت، چمباتمه می زند آن بالا!! انگشتش را هم میگذارد روی لب هایش!:)) بعد من هنوز از توی شوک اولیه در نیامده می روم توی یک شوک دیگر:)) روی سی دی هایی که قرار بود برایم بیاورد همینطوووور نمک ریخته، میدهد دستم همان اول، کلی می خندم:)) یک کتاب  هم برایم آورده که من چون توی شوک ام هنوز، نمیکنم بپرسم مناسبتش چیست:دی خنده دار شده ام اصلا!! الان که توی این فکر ها هستم کتاب فارسی ام را گرفته دستش دارد شعر مادر را میخواند و در حاشیه اش یک خاطره می گوید:)) شانس آورده ام از بابت عینک، چون مدام دارم چشم هایم را به هم فشار می دهم و باز می کنم که از توی شوک اولیه بیایم بیرون:)) این همه انرژی که گذاشت یخ مرا آب کند، اگر میخواست واقعا پنجاه و چهار کیلوگرم اچ دو او ی جامد را ذوب کند تا الان موفق شده بود:))

***

حرف که می زند یک وقت هایی زیپ کیفم را می گیرد. یه وقت هایی به کیسه ای که گذاشته ایم بینمان ور می رود. گاهی به صورتش ور می رود یا هدفونش را که از یقه اش آویزان مانده دور انگشتش تاب می دهد( یکبار بهش گفتم کشتیش،ولش کن!:)) ) و در تمام این مدت تکان می خورد:)) من نگرانم از این همه انرژی که میگذارد، هیچی خوراکی با خودمان نیاورده ایم و کلا یک بسته پاستیل داریم و دو تا آلوچه که خودش خریده و نمیخورد هم ازشان:)) 
عکس آناهیتا و دیانا را نشانش می دهم و کلی به ژست لیلیبیت می خندد، بعد هم می گوید در مورد اینکه اسمش را نمیتوانم بگویم چرند گفته ام، چون همان موقع اسمش را گفته ام:)) من هم دو سه کلمه حرف می زنم حالا!! خوشحالم که استرس دارم، از این بابت که حرف زدنم سه برابر کند می شود:دی
خوب حرف می زند، آنقدر که اگر خودش نگوید تو هم تعریف کن، یه چیزی بگو، عمرا نمی کردم یک کلمه هم حرف بزنم:دی سردم است، تیک تیک می لرزم و مدام با دستکش هایم ور می روم، چه چیزی اینقدر مرا ترسانده، نمیدانم:دی 

***
بالاخره بعد از کلی این دست آن دست کردن کادو هایش را بهش می دهم. دیشب نتوانستم یکی را کادویش کنم، سخت بود خب! بهش می گویم ساکی چیزی همراهم نیست- چشم هایش را ببندد لااقل، که یکذره هیجان ماجرا حفظ شود . چشم هایش را می بندد و سرش را هم می گیرد آنطرف:)) درشان می آورم و میگذارم روی نیمکت کنار دستش ، حالا باز کن:دی
میخواستم بخواهم وقتی رفتم بازشان کند، ولی وقتی یکیشان کادو ندارد نمی شود که!! پس همانجا بازشان می کند و تازه بهم گیر می دهد که چرا توی کتابهایش چیزی ننوشته ام:)) حالا قسم و آیه بیاور که من برای نوشتن همان یکدانه کارت سه هفته فکر کردم، الان چی بنویسم،توی کت اش می رود؟! عمرا!! می دهد دستم که بیا، دانش آموزی،خودکار هم داری، بنویس! و من توی همه شان می نویسم تولدت مبارک:)) میگوید خسته نباشی با این همه خلاقیت!!
کمی دیگر حرف می زنیم و حالا سر ظهر شده، دیگر وقت برگشتن است...

***

توی راه دو سه تا شعر میخواند بالاخره. هر چند که دفترش را جاگذاشته. از پشت عینک نمیبیند چشم هایم را بسته ام و با چشم بسته گوش می دهم :دی رفته ایم ایستاده ایم توی یک سایه ی خلوت، خیلی هم نرفتیم آنطرف تر که به قول خودش مردم خیال می کنند چه خبر شده!! پایین را نگاه می کرد و میخواند، من چشم هایم بسته بود و گاهی یک لحظه باز می کردمشان تا نگاه کنم...
شعرش که تمام می شود می گوید : چرا مبهوت شدی ؟! و من لبخندم می آید، چون الان باز می پرسد چطور بود و من قاصرم از بیان احساس با کلمه...


راست می گفت، خیلی هیجان داشت! هیجانش را ذخیره کنم برای روز های آتی.

دم راه پله ی مترو می ایستیم تا کارتم را از لای کتابم در بیاورم.(وسواس گونه ای است که در مورد کارت مترو دارم و همیشه میگذارمش لای چیزی) میگوید : الان تصوراتت از من به هم ریخت؟ خیلی با اونی که فکر می کردی فرق داشتم؟
میگویم  خیلی تکون تکون می خوری، با نیشخند.
فرق داشتی ولی، خیلی هم فرق داشتی:دی به هم ریختی اش و از نو ساختی!
میگوید گفته بودم که! و چند تا پله را می پرد پایین، می جهد در واقع!:دی 

دم ورودی مترو از هم خداحافظی می کنیم، من باز هم توی باقالی هایم:)) میگوید اگر آشنایی کسی را دید وانمود می کند ساعت را میخواسته از من بپرسد:))
کارت را وارد می کنم، ایستاده ایم دم در ورودی ها، میگوید کی میری خونه؟ میگویم همین الان، باید نهار بروم خانه. حس می کنم راه را بند آورده ایم. رد می شوم و از آن طرف خداحافظی می کنم. 
دو قدم می روم و سرم را بر می گردانم سمتش. نگاهم می کند و سر تکان می دهد.لبخند می زنم که نمیدانم دید یا نه، و می روم.

می رسم خانه.توی آسانسور پیام هایم را باز می کنم و میبینم برایم پیام گذاشته. میخوانمش و یک چیزی ، آن ته ته، توی دلم، خوشحال است.
 


+هر کیو ببینم فکر ناجور کرده الهی نوک زبونش زگیل درآد!!:))

 

۱ نظر ۱ لایک

فشفشه های روشن، بادکنکای رنگی

 

هولدن از هم اکنون به مدت بیست و چهار ساعت فسقلی اعلام می شود!شیطاننیشخند

 

تولدت مبارک هولدن!

 

+ توطئه رونمایی شد بچه ها:دی 

+ادامه مطلب حذف شد و جداگانه در یک پست رمز دار قرار گرفت. 

 

۷ نظر ۰ لایک

کیکاووس یاکیده شاعر می شود

های بانو

بانو !

بانو !

بانو جان

.

.

.

.

 

فقط همین!

 

 

منو اینطوری نگا نکنید، شعر بود این الان!!خنثی

 

 

 

آقا! شما فیلم زرد بازی کردی، ما چیزی نگفتیم. سریال جنایی بازی کردی، هیچ اعتراضی نکردیم. روغن لادن طلایی تبلیغ کردی، چیزی نگفتیم. فیلمنامه نوشتی، سکوت پیشه کردیم. سر جدت!  این یه مقوله رو دیگه بیخیال شو!!

 

+کیکاووس یاکیده ایشونه و انصافا از دوبلور های صدا قشنگ مملکت!

+چاپ هم شده این شعر هاش! می گن که «رویکرد جدید به شعر سپید و هایکو»!! یاد اون هایکویی که برای سوسک های مرده ی توی دستشویی گفته بودم و بردنش خوارزمی(!!!!) به خیرخنده

 

+بعدا اضافه شده:

نتونستم جلوی خودمو بگیرم...اینو امروز محمد(این محمد نه، داداش کوچیکه م!) بهم داد، اشکه که من دارم میریزم با این آهنگ!گریه آییییی....

هر کی اینو یادش میاد ، بیاد بشینیم دور هم به یاد بچگیای از دست رفته مون اشک بریزیم!گریهگریه

 

۸ نظر ۰ لایک

ای سال!

 

دست روزگار را می بینی..

همیشه همینطور است! نزدیک روز تولدت که می شود من همیشه بی اعصابم و حالم خراب...یک بار شد تولدت باشد و نیشخند زدن هایم را تحمل کنی مثل همیشه؟

آن وقت ها که دی ماهی بودی هم همینطور بود....وقتی آتونال بودی هم. شب پره که بودی که اصلا به تولد نرسیدی، رسیدی؟نیشخند

.

.

.

امممم

می توانی ببخشی ام؟

بیا، آمده ام دلجویی! خودت میدانی حالم چطور است....یکی اگر در جریان باشد ، آن ، تویی! ولی تولدت را ، در حال مرگ هم که باشم یادم نمی رود... کلی خاطره داریم با هم، مگر نه؟ کلی پیش نویس های محرمانه، پست هایی که فوری پاک شدند، کامنت های پر از خاطره، لینک های آمده و رفته....کلی با هم دربدری کشیدیم توی این سال ها! حواست هست؟

بیا، یک سالت شده دیگر..میتوانی روی پای خودت باستی و احیانا تاتی تاتی بیایی طرفم ، و شاید حتی گازم بگیری به تلافی این همه تلخ بودنمنیشخند! حقم است...هر کاری دوست داشتی بکن....

ولی، بیا آشتی باشیم امسال! 

 

pinacle من که غلط املایی ات را تا خود خود آخر دنیا با خودم می برم!نیشخند

وبلاگ کوچولوی آبی رنگم!

یک سال دیگر هم تحملم کردی، یک سال دیگر هم کمکم کردی خودم بمانم...

یک سالگیت مبارک!

 

کیک، شمع، بادکنک، احیانا کادو، پذیرفته می شودنیشخند

 

 

 

+به همین مناسبت با یک آهنگ دیگر از اسطوره ی نابود کردن ریتم، یویی، از شما استقبال می شود(دستتون به اون کیک خوشگله که نمی رسه، گفتم بی نصیب نرید بیروننیشخند)

لینک!( لیریکشو بیخیال استثنائا:دی)

 

 

 

 

 

 

۹ نظر ۰ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
خوش باوری هایی که بر باد می روند
خبردونی
1134-اسنپ
چی میشه گفت؟
شاهزاده خانومی که نمیخندید 436
دیشب خواستم بخوابم اما مگه تو گذاشتی؟
یه کتاب بنویس بذار کنارش
تگ ها
بایگانی
مهر ۱۳۹۶ ( ۱ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک