درگاه کمک های مردمی برای زلزله زدگان کرمانشاه، جمعیت امام علی

می ترسم ازت...!

بهم گفتن درد نداره. درد داشت. خیلی درد داشت. نه درد اونطوری که با بالا انداختن دو تا قرص مسکن آروم بگیره. فکرش تو سرم می چرخید و تاب می خورد و یه لحظه هم ول نمی کرد...و الاکه خودش، بگی نگی بی حس بود...

 

 

باقی پست ، شامل یک سری جمله ی غمگین خسته ی ترسیده ی تنهای بیچاره بود که بعد از سه ساعت و نیم گذر زمان از انتشار پستم، از نوشتنون پشیمون شدم....

۰ لایک

دیشب کشف کردم که...

نمیشه آدم از شخص خاصی انتظار داشته باشه دوستش داشته باشه. میتونی در مجموع، از تمام کاینات ،دوست داشته شدن رو بخوای، ولی اینکه محبت شخص خاصی رو انتظار بکشی، خودکامگی محض میتونه باشه-از نظر من.

بعد اوج این خودکامگی، میتونه اینجا باشه که از طرف، از این بابت طلبکار هم بشی!

چه کار دارید آقا(یا بعضا، خانوم)! چه آزاریه واقعا ، ول کنید! جدی میگم، خوشحال باشید از چیزی که هستید، لااقل سعی خودتونو بکنید....و اون شخص خاص رو که زندگی رو به خاطرش زهرمار خودتون کردین ازاد بذارید به حال خودش... که رستگاری در همین باشدنیشخند

 

+یه جورایی، الان اگه فکر می کنی با تو ام درست فکر می کنینیشخند

+ خودش فهمید!

+ من چرا هنوز اینقدر بچه ام؟

۹ نظر ۰ لایک

بدبختی ها دسته بندی دارند...

دو هفته ای هست توی موقعیتی نفس می کشم، از دسته ی «خدا نصیب گرگ بیابون نکنه»، گرایش «ناگفتنی»ها!

 

+امروز با دو تا رمان کَتِ کُلُفتِ سخت-خوان و یک هدفون مشکی پاناسونیک پناه بردم به کتابخونه و اینطوری، روز های فردم رو از این پس نجات خواهم داد....موندم روز های زوج و جمعه ها، چه گلی به سرم بگیرم !!

از پیشنهادات شما، استقبال شدید اللحنی به عمل خواهد آمد...

۱۰ نظر ۰ لایک

ویولن من نباش

ویولن که میخواهی بزنی، باید سرت را تکیه بدهی بهش. نه آنقدر سفت و نه آنقدر شل، انگار یک نفر تکیه داده به شانه ات و تو تکیه دادی به سرش.

آرشه را که روی سیم میگذاری و می کشی پایین و بعد، میخواهی جهت عوض کنی، اگر روی یک سیم باشی، آن ته که لحظه ی آخر سرعتش صفر می شود قچ کوتاهی می گوید، در حد یک صدم ثانیه، که عمرا کسی نشنود؛ مگر اینکه گوش تیز کرده باشد برای شنیدن آن قچ کوتاه، که خیلی وقت ها به اقتضای آهنگ،ناشنیدنی است. و البته خودت که داری آرشه را می آوری پایین( یا بعضا می بری بالا) همیشه میشنوی اش. دقت می خواهد که شنیدنت را به گوش دادن نزدیک تر کند.آخر میدانی، صوت، موج مکانیکی است. از محیط های متراکم مثل سر تو که تکیه داده به ویولن با سرعت بیشتر عبور می کند حتی! و ویولنیست اگر حواسش به آهنگش و شمارش ضربش نباشد، ممکن است محو صدای انگشت هایش روی دسته ی ویولن بشود که نرم نرم ضربه می زنند روی سیم ها، محو صدای خش خش دستش وقت جا به جا کردن دست و زیر و بم کردن صدا و آن قچ آخر آرشه را روی چهارتا سیم صمغ مالی شده که به سفیدی می زنند عاشق بشود، و در نتیجه هیچوقت ویولنیست خوبی نمی شود.

 

صوت، موج است. موج مکانیکی. برای همین است که وقتی کسی، غصه دار و تنها، سرش را تکیه می دهد به شانه ات و سرت را تکیه می دهی به سرش، صدای هق هق گریه اش را، نفس نفس زدنش را که صرف نظر از آدمش، آخرسر صدایی دارد مثل همان قچ کوتاه، با عمق وجودت حس می کنی. حتی بهتر از کسی که گوشش را بچسباند به دهان بغل دستی ات.اما اینجا دیگر خیلی ربطی ندارد که صوت، چطور موجی است، و اصلا موج است یا نه...کم کم دستپاچه می شوی،میخواهی چیزی بگویی و نمی توانی، شانه ی بغل دستی ات را بغل می گیری و حواست پرت هق هق کوتاهی می شود که وقت بالا و پایین کردن آرشه ی قفسه سینه صدای خفه ای دارد، و بعد ممکن است مثل من با خودت فکر کنی،همانطور که آن صدای کوتاه یک صدم ثانیه ای آنقدر شیفته ات می کند که دیگر هیچ وقت دست به ویولن نبری، صدای هق هق سری که به شانه ات تکیه داده هم آنقدر در عمق وجودت رخنه می کند که هیچ وقت نخواهی کسی سرش را به شانه اش تکیه بدهد و آرام شود، حتی اگر بدانی هیچ چیز دیگری ارامش نمی کند. شده از فرط غصه بگیرد به بکشدت، گریه هایش را، سر تکیه داده هایش به شانه ات را بگذارد کنار ویولنی که دیگر هیچ وقت نخواهی نواخت و بیندازد توی دریا.

 

+ نه که بخواهم بگویم کسی را که می خواهد پیشم خودش را از غصه خالی کند پس می زنم و تکفیر می کنم و از این دست روایات.صرف این سر روی شانه گذاشتن و اشک ریختن دیگری، عمق وجودم را می خراشد.

+ یک روز بر می گردم سراغ صدای انکر الاصواتت، فقط به عشق همان یک صدم ثانیه.

+من نمی فهممت خواننده ی خاموشی که از کشور ناشناس روزی سه بار به فاصله ی دو ساعت و نیم رفرش می کنی صفحه ام را!خنثی خاموش نمان!

۸ نظر ۰ لایک

گذشت...

دیروز بالاخره اتاقمو بعد از سه ماه، جمع کردم. همه کتابای روی زمین، قلم چی ها، خیلی سبز ها، جزوه های مدرسه، همه پوشه ها و کلاسورایی که مرتب و منظم برچسب خورده بودن که مربوط به چه درسی ان، همه نکته های تستیم روی ورق های مربعی ده سانت در ده سانت کاهی و اتیکت های آبی بالاشون ( «یادت نره های دیف» «بروبچ شیمی» «سمت خدا-دینی پیش» « چهارپایه فیزیک» « هیجان انگیزای گسسته» و...) همه کارنامه های چهارسال گذشته تو کاور های خاک خورده و....

همه رو دسته کردم گذاشتم بیرون در اتاق. به همه گفتم میدمشون به محمد( جدا از یه دسته خاص که نگه داشتم زیر میز، باید بدم به کسی) و حتی یه سری از فلش کارت های نازنینم رو دادم بهش. وقتی جمعشون می کردم، فلش کارت ها رو دسته می کردم و نکته ها رو تو پوشه شون می ریختم، اصلا ذهنیتم این نبود که «چقدر حیف اینا رو کم خوندم» یا «این همه کتاب، کاش یه دور دیگه تست می زدم» ، فقط بغض داشتم، به خاطر اون همه روز که وقت گذاشتم و این شد حاصلش، و حالا باید همه شونو بریزم دور که به هیچ کار نمیان... دلم براشون تنگ می شد، همین الانشم برای سه تا ستون نیم متری کتابی که کنار در اتاق محمد تلنبار شده کله هم دلم می سوزه...

یعنی فکرشو بکنین، چهارسال آدم تلاش می کنه که آخرش، برسه به اینکه باید همه حاصل زحماتشو بریزه دور و از صفر شروع کنه! اوج بیهودگی انسان!

یادمه شب کنکور، داشتم فکر می کردم، دلم برای فیزیک هسته ای، مبحثی که حذفش کردم، چقدر تنگ خواهد شد!

قبول نیست، من میخوام برگردم به اول دبیرستان! چهارم هم نه، اول!

 

 

+ دیروز حس آلنی ای رو داشتم که بعد سه سال برمیگرده اینچه برون و نفسشو از بوی خاک وطنش پر می کنه!

رفتم کتابخونه و سه تا کتاب گرفتم و تا دوازده و نیم شب یه کله داشتم می خوندم، یه جور «بازگشت به خود» بود برام کتاب خوندن، بچگیامم همینطور بودم، یه کتاب دستم می رسید میشستم به خوندن تا رسم در میومد! تو اون شیش ساعت من حتی به شام خوردن هم فکر نکردم!نیشخند

۶ نظر ۰ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
امریکن(من برای پستتون عنوان برمیگزینم،لینکشو به لطایف الحیل پیدا میکنم،وبه هرقیمتی شده لینکش میکنم!)
باور ها
که همین دوست داشتن زیباست.
من یه دیوونه م که دیوونگیشو دوست داره
قدرتِ تشخیصتون رو از دست ندین
گاهی مقصر خودِ ماییم.
به مرور
تگ ها
بایگانی
آبان ۱۳۹۶ ( ۴ )
مهر ۱۳۹۶ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۶ ( ۱۰ )
مرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک