دوشاخه تو بزن تو پریز!

بغل دستی:

-تو به منبع انرژی کیهانی وصلی؟

من:

-خنثی

 

ببینم، واکنشم خیلی غیرعادی بود؟متفکر

۳ نظر ۰ لایک

بوووق!

و روزی می فهمیم این مملکت چه وضعی دارد که نصف اخبار هر شب را اختصاص می دهیم به جوابیه نوشتن برای شبکه های خارجی، خنده بازارمان می شود در آوردن ادای من و تو و صدای آمریکا، برنامه می سازیم و اسمش را میگذاریم +ما و قرار است کسی هم نفهمد کپی شده از روی.....!

بیست و سی برای من و تو جواب دندان شکن آماده کند، اخبار شبانگاهی بی بی سی را بتکاند، عصر هم حواسمان باشد صدای فتنه ی آمریکا چیز جدیدی نگفته باشد که از دستمان در برود و نگنجانیم توی خبر ها!

 

و کی میخواهند بفهمند آنها که من و تو دوست دارند و اخبار بی بی سی گوش می دهند و صدای آمریکا نگاه می کنند که بیست و سی را اصلا آدم به حساب نمی آورند، و آنها که به همین اخبار خودمانی بسنده کرده اند که دیگر خارجی ها را نگاه نمی کنند! پس چرا جوابیه صادر می کنید، دل کی را میخواهید خوش کنید با این جوابیه ها؟ کی قرار است بشنود اصلا این جواب های دندان شکنتان را؟! کک هیچ کدامشان که نگزیده، آخ هم نگفته اند، تغییر رویه هم که نداده اند، خب پس حالا که چی آخر؟!!

 

 

 

پی نوشت: عنوان ها برگشت، نه چون دلم براشون تنگ شده بود، چون تاریخ از دستم در رفته و تقویم درست و حسابی هم ندارم!نیشخند

۱۰ نظر ۰ لایک

16/4

حوصله م که سر میره

دلم که میگیره

حالم که خوش نیست

اعصابم که سرجاش نیست

گوشیم رو برمیدارم

فهرست مخاطبین رو که قایم کردم تو هفت سوراخی منو های آوارون* باز می کنم

میرم پایین

پایین

پایین

پایین

پایین

(و بیست و شش پایین دیگر!نیشخند)

اون ته ته!

(اون ته ته یه اسم عجیب غریب تو مایه های %^$*& هست که هیچ شماره ای توش نیست، اگه کنجکاوید که بدونید!)

یکی یکی مخاطبین رو میخونم و میام بالا

بالا

بالا

بالا

بالا

(و بیست و شش بالای دیگر....)

 

روی هر اسم سی ثانیه مکث می کنم ، یه مرور سریع خاطرات می زنم تو ذهنم، و به این نتیجه می رسم که الان استقبال نمیکنه از تلفیدن اینجانب بهش!

میرسم به اون بالا

بالای بالا

(اسم آواست اونجا، اگه کنجکاوید که بدونیدنیشخند)

و دوباره برمیگردم پایین

پایین

پایین

.

.

.

 

این بازی ادامه داره ، تا وقتی که خسته شم و آوارون رو بذارم سر جاش ته کشوی دست راستی میز تحریرم، و بشینم لب تخت که همون حوالیه، و فکر کنم....فکر کنم....فکر کنم.... تا گشنه م شه و برم یه چی بخورم و تمام!نیشخند

این تمام روند افسردگی منه، طول میکشه گاهی چند روز، گاهی هم همینطوری ییهویی بعد نیم ساعت تموم میشه....!

دیگه حسش نیست غصه بخورم سر چیزای بی اهمیتی!! مثل این؛ منظورم اینه که خب یه سال، دو سال، سه سال، آخه بی صلاحیت نیشخند هفــــــــــــــت سال؟!! همانا طی هفت سال هری پاتر هم بر ولدمورت فایق آمددیگه!! همانا طی هفت سال به قول آقای صادقی میشه یک و نیم بار لیسانس گرفت، یا یک دخترخاله ی ده ساله داشت!!!

تکراری شده خب...درک می کنید؟نیشخند حالا اینکه چقدر تراژدی ناکه یا غمناکه یا چیه ، نخ نما شده دیگه..... به قول یکی که نمیدانیم منبع این حرفش از کیستنیشخند( اینجاست که آدم به خودش میگه: ای بی طلاحیت! با اون آدرس دادنت!!) :عادت می کنیم!

آره من هنوز سر حرفای پست قبلیم هستما... اینکه مسخره ست و این حرف هانیشخند ولی خب حس می کنم دیگه تو مود این نیستم که بخوام هی ناخن بکشم به تخته سیاه روح خودم که غججججججججججججججج صدا بده و بگم «آخ گوشم»!نیشخند

*اسم گوشی جدیدمه که چون برخلاف گوشی قبلیه که مشکی نارنجی بود خیلی گوگولی مگولی و سفید صورتی هست اسمشو گوگولی مگولی گذاشتم که یادم باشه دیگه گوشی سفید صورتی نخرمنیشخند

در اینجا لازم است نیشگونی از دریا بگیریم که ویر اسم گذاشتن روی لوازم شخصی را به جان ما انداخت!نیشخند

پی نوشت: اینو نگا!

یک حقیقتی رو در مورد خودم بگم، من اوایلش هر شخصیتی رو میدیدم مث این بشر(نکته: یک دفترچه قدیمی از زیر کپه های کتاب و جزوه های قدیمیمان کشفیدیم که رویش با رنگ اکریلیک نوشته بودم DEATH NOTE و بسی یادمان آدم که «جوونی یادت به خیر!») که خیلی درونگرا بود و با کسی نمی جوشید و به طور کلی مدل کلد کول داشتنیشخند تصورم این بود که «عجب نویسنده ای بوده اولین کسی که یه همچین شخصیتی خلق کرده..باحاله ها ولی عمرا واقعی نیست!»

 

همانا خدا که اصولا در اثبات اشتباه بودن تصورات ما در رابطه با عالم هستی ید طولایی داردنیشخند به صورت کاملا عینی، عملی، سه بعدی اچ دی!! بهمان اثبات کرد که خودمان یکی از همین کلدکول ها توی وجود خودمان داریم که تصمیم دارد احدالناسی را در جریان هیچ یک از حوادث زندگی اش قرار ندهد!

منتهای مراتب این کلدکول کمی ضعیف النفس و نحیف الجثه است، به طوری که حریف خود واقعی مان نمی شود و فقط هر از چندگاهی می زند بیرون!نیشخند

 

پی نوشت: آنچنان آنفولانزایی گرفتم که دیروز آنیتا اومده عیادتم، میگه :آخییی! تند تند از پله ها رفتی بالا دامبی شدی؟! آخیییی! مریض شدی؟ آخیییی! اینجا رو تی بکشم لیز نخوری....نیا اینجا لیز میخوری! آخیییی!دارو میخوری؟آخیییی! چرا حرف مامانتو گوش نمیدی بری دکتر؟ آخیییی!!قلبقهقهه

بار الها! این بچه رو از ما نگیر !

 

میان پی نوشت:

من: آنی!

آنی: چیه؟

من: تو شیرین بیان منی؟

آنی: نه بابا( با تشدید روی ب!نیشخند) من آنیتا م!

نیشخندنیشخندنیشخند

 

پی نوشت: بسی آدم های عجیبی هستید شما مرد ها.... واقعا!!

۵ نظر ۰ لایک

گور پدر تاریخ!

ده مین وقت دارم آپ کنم.....

از وقتی ممنوع النت شدم برا خودم یه سررسید تهیه دیدم که وقایع هر روز رو شب به شب آفلاین میریزم توش...شاید وقتی دوباره نتم آزاد بشه بذارمشون بخونین....

الان دو هفته ای هست( ازز وقتی کلاسای مدرسه شروع شده.... مدرسه در اینجا اسم علم است و اشاره دارد به چهارمین دبیرستانی که در چهارسال اخیر درش تحصیل می کنم!) که تقریبا هیچی ننوشتم ، نه که اتفاقی نیفتاده باشه، میلی به نوشتنشون ندارم...!

 

نوشته های قبلیمو که میخونم یه جورایی حالم بد میشه. بدیهتا نه از کسی که بودم یا چیزی که نوشتمنیشخند از اینکه یه وقتی یه حس و حالی بوده که برام ارزشمند بوده که نوشتمش و الان دیگه نیست..... چی میگن بهش؟ نوستالژی؟

 

پارسال رو عمیقا مطمئنم که یک سال عاطل و باطل به تمام معنا بود. مهم ترین وقایع سال قبل رو اگه بخوام برای خودم ردیف کنم، میشه اینا:

الف- ماجرای گنده ی ساحل خانوم و یک عالمه جهش فکری طی اون دوره!

ب-کنکور زهرا!

ج-تغییر مدرسه!

د-سفر به مالزی و یه مشکل عدیده گنده که هنوزم هست!

ه-گذروندن هفت ماه تحصیلی بین عده ای انسان بی فرهنگ!

و-پی بردن به اینکه کسی که میپنداشتیم آدمی بسیار خوب است آدمی پراز نیرنگ است!

 

که از اینا هم بیشتریاشون یا به من مربوط نیست یا مربوطیتش چیز خاصی نیست!

   اما بازم نوشته های سال قبلم برای یه حال و هوایی داره که یه جورایی دلتنگم می کنه برای اون موقع.... حتی اینکه مثلا چقدر از معلم فیزیکم می ترسیدم یا چقدر از معلم عربی و درسش مستفیض می شدم.... همین چیزای ساده!

نمیدونم شاید دیگه می ترسم بنویسم و ثبت کنم وقایع رو.... تو این چهارسال زندگیم کمتر ثبات داشته( کمترین وجه بارزش همین چهاربار مدرسه عوض کردن بوده) و خیلی آدما رو دیدم ، خیلی جاها وقت گذروندم، خیلی کارا کردم که دیگه هیچکدوم از این سه تا رو نمیتونم مرتکب بشم؛ حس خوبی بهش ندارم، حسم بد هم نیست، درواقع یه جور دلتنگی عجیب دارم نسبت به چهارسال آخر زندگیم که حس می کنم کاملا به بطالت گذروندمشون!

 

امسال این تشدید شده...محیط جدیده، بچه ها جدیدن، آدما جدیدن و اینها همه چیز جدیدی نیست، اما حس غربت می کنم وسط این همه آدمی که مطمئنن از خودشون، مطمئنن از بغل دستیشون، مطمئنن از خانواده شون،مطمئنن از دوستاشون، مطمئنن از اینکه تعلق دارن به یه جایی ،کسی، چیزی..... و کسی نیست که بتونم بگم حسمو، یا لااقل یه کم تخلیه کنم این حس غربتو...مسخره ست که چهارتامدرسه عوض کردم و دلم برای کسی تنگ نیست، کسی هم دلش برای من تنگ نیست، کسی حس نمی کنه خلاءیی رو که من ایجاد کرده باشمش ( هرچند گاهی خلاء وجود یه نفر رو واقعا خودم حس می کنم....) و احدالناسی متوجه نمیشه که «زلال که باشی.....» دلم گرفته ست امشب! چرا که من گنگ تر از آنم که شود فهمید.... خیلی!

نمیخوام بنویسم، .... نوشتنم فقط به یادم میاره که چقدر گنگم و چقدر خاموش و چقدر تنها....

 

 

پی نوشت: سارا! اگه تو هم دسترسیت به نت دست یکی بود که تعادل منطقی نداشت، منم روزی یه وداعیه برات می نوشتم!

 

پی نوشت: من حالم خوبه! باور کنید! فقط مثل همیشه، انقدر تفکر زدم در زمینه آدمیت، زوایای پنهان در تاریکی زندگیم که همیشه نورپردازی رو یه جوری تنظیم می کنم که بمونن تو همون تاریکی عیان شدن....نیشخند رد میشه! مطمئنم!

۵ نظر ۰ لایک

4/4

In the flowing time a momentary sparkle twinkles
I keep walking to engrave the world's memories, a believer

I had a dream no one else had, I threw away everything I didn't need
I can't surrender the feelings I have kept in my heart

 

Even if I'm still between the real and ideal, and my feet have fallen victim to shackles
These overflowing impulses cannot be suppressed because my heart still strongly yearns

 

"Lies" "Fear" "Vanity" "Grief", I'm not so weak as
To be seized by such negativity, I'm a trickster that doesn't know solitude

 

I look up at the buildings that pierce the night sky, the stars and such in space invisible
"Will I be lost?" I wonder

 

The whole town overflowing with tainted people, I won't be lured by such things
Because I want to see something grab my hand at the end of the road connected to tomorrow

 

My eyes close and I surface in a sea of consciousness
That's when I obtain the ideals I've pictured

 

Merely receiving life in the world and withering away is just as stupid as dying
I must obtain what no one else can, the crystal called "oneself"

 

Piercing through simplicity will one day change to the truth
I want to continue believing in it. It's just my faith, the absolute truth

 

In the flowing time a momentary sparkle twinkles
I keep walking to engrave the world's memories, a believer

لینک!

اگه کسی ورژن کامل اینو گیر آورد خوشحال میشم به منم بدهمژه

 

پی نوشت: جهش های فکری!

پی نوشت: نییییییییییییییییی سان!گریه

پی نوشت: حیف عنوان های جذاب و ناب خودمنیشخند

پی نوشت: وداعیه هاتونو بگین که من رفتم که دیگه نیامنیشخند

۸ نظر ۰ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
دیشب خواستم بخوابم اما مگه تو گذاشتی؟
یه کتاب بنویس بذار کنارش
تخم تردید
بر تو و آن خاطر آسوده سوگند
آبی و امن و روشن
مد
ازگاردیا
تگ ها
بایگانی
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک