من، خودم

درست نمیدونم چقدر، ولی خیلی وقته که مستقیم به خودم تو آینه نگاه نکردم. یعنی، نه که کلا از جلوی هیچ سطح صیقلی صافی که تصویر هر چی جلوشه تو خودش منعکس میکنه رد نشده باشم ها، نه. اتفاقا صبح به صبح تو آینه  دراور و جالباسی بغل در و آسانسور به هلال جلوی مقنعه م ور میرم که کاملا گرد وایسه و چتری های بلند شده جلوی سرم رو کاملا پوشونده باشه. شبا هم که برمی گردم خونه اجمالا تک تک نقاط صورتم رو بررسی می کنم تا ببینم فرآیند پیشرفت بازسازی پوستم در چه حاله. ولی نه صبح و نه شب نگاهم به خودم نبوده. به یه نقطه خاص تو گردن به بالام زل زدم، ولی تو چشمای خودم خیره نشدم و به کل صورتم نگاه نکردم .

امروز صبح که داشتم بند دستبندم رو جلوی روشویی توالت باز می کردم که خیس نشه، همینطوری و اتفاقی نگاهم تو آینه افتاد به خودم. مثل یه وقتی که نشستی تو مترو(یک در هزار!) و نگاهت اتفاقی میفته به نفر رو به روییت و میبینی زل زده بهت و بعد هردوتون غافلگیر میشین و روتونو برمیگردونین.

هردومون غافلگیر شدیم . هم من، هم اینه. اولش مثل ابله ها همینطوری زل زده بودم به تصویر تو آینه و داشتم تلاش می کردم سردربیارم این کیه که اینقدر قیافه ش اشناست، که تازه بعد پنج ثانیه یا بیشتر از پس ذهنم به خاطر آوردم که «نبوغ! آینه هر چی جلوشه منعکس می کنه تو خودش! تو الان جلوی آینه ای! نتیجتا اینی که تو اینه ست خودتی!» و بعد، انگار که خیالم راحت شده باشه یه نیشخند ملیح تحویل خودم دادم و جرات کردم بیشتر به خودم نگاه کنم.

تازه تازه ها، بعد عمری زندگی، بعد این همه وقت، فهمیدم چرا هر کی برای اولین بار می بیندم خیال می کنه غم دنیا ریخته تو دلم. قیافه م یه جوری بود،نه که واقعا بغض داشته باشم ها، , خداییش بخوام بگم یه ذره هم غصه دار نبودم. ولی فرم کلی صورتم رو که نگاه می کردی نمیتونستی تو دلت با خودت نگی «لاکردار الانه که بزنه زیر گریه».

آدم تا یه مدت خودشو تو اینه ندیده باشه و قیافه خودش یادش نرفته باشه نمی فهمه بقیه از روی قیافه ش چه قضاوتی می کنن در موردش. تجربه ترسناکی بود که خودمو همونطوری که بقیه همیشه میبینن ببینم، نه مثل خودم که همیشه زل می زنم به ترنجی پیوسته ی ابروهام و از همونجا بقیه صورتمو دید می زنم، بلکه به چش یه غریبه.

نتیجه ای که از اون ده دقیقه زل زدنم به خودم تو آینه عایدم شد، این بود که چقدر با چیزی که فکر می کنم به نظر میام فرق دارم!نیشخند

 

پ.ن.: این پست، سه تا پیش نویس داشت. سه تاش هم در مورد سه تا موضوع از زمین تا فردوس متفاوت بود. چون احتمالش می رفت که آخرین پست وبلاگم باشه تا بعد کنکور ( که این بار من نمیخوام ترک کنم وبلاگنویسی رو، بلکه اصلا وقت نمی کنم به ترک کردن حتی فکر کنم!) این یکی رو همینطوری و نصفه نیمه سرهم بندی کردم ، و خیلی هم به دلم نَشسته. لااقلش اینه که محض خاطر اصلاح کردن این آبروریزی هم که شده مطمئن باشید بالاخره برمیگردم و آپ می کنم پیناکل روخنده

۵ نظر ۱ لایک

شرم، حیا،آبرو، داری؟!

حریم خصوصی هم چیز مفیده.

گاهی خوبه یادت باشه باید رعایتش کنی.

۹ نظر ۰ لایک

زندگی در مبنای دو

گاهی وقت ها عجیب بازی در میاری سر آدم....می مونم، چی بگم بهت، اصلا چیزی باید بگم؟ منتظر واکنش خاصی از جانب منی یعنی؟ 

 

یه وقتایی، همینطوری ها، نه که مثلا چون یهو یکی از علائم ناشناخته (!) وسط خیابون هوس می کنه گل کنه و خب نمیشه به رو آوردش طبعا، چون جاش نیست، دلم زیر و رو میشه...یا نه که چون یه چیزی اذیت می کنه و نمیشه کاریش کرد هیچ وقت، حرصم می گیره...همینطوری همینطوری.....به ذهنم می رسه شاید اصلا امتحان نیست، شاید فقط علامته....علامت اینکه هستی....خب اینم یه جورشه دیگه، اینطوری هم میشه دست تکون داد واسه آدما که« یادت نره من هنوز انجام، هنوز دارم نگات می کنم....!»

 

کاش یه جور دیگه اینکارو می کردی....مثل اون موقع ها، با گلای کوچیک آبی سه پر که کنار جوب آب در میومد، با باد که می پیچید لای شمشاد ها ، با همینطوری بودنت....

عجیب شدی....خیلی عجیب شدی....شایدم از اول عجیب بودی و برام عادی بود عجیب بودنت و الان نه....شایدم من عجیب شدم...

لبخند بزن....لبخند بزن، شاید همه چی درست شد....شایدم همه چی مثل اولش شد....کدوم بهتره؟ مطمئن نیستم اولش درست بوده باشه....نه، اونی که بود، هر چی که بود، درست نبود....ساده بود، بچه گانه، همنطور که باید می بود، نه؟ولی درست..نچ!

داری نگاه می کنی هنوز، نه؟ نگاه می کنی....منتظری....میدونم نگاه می کنی، حس می کنم نگاهتو....حتی یه وقتایی ویرم می گیره دست تکون بدم برات، که بدونی میدونم میدونی....ولی حتما خودت میدونی....آره، میدونی که هنوز هیچی به هیچی نشده دوباره میخوای یادم بندازی که یادت نرفته....

 

اینجور وقتا که با هم قایم موشک بازی می کنیم مث بچه ها، یه ذره گیج میشم....یه ذره که نه، خیلی، خیلی زیاد...گم می کنم جای قایم شدنمو، هی سُک سُک می کنی و من می بازم...جر می زنی خب! من که اینطوری میشم تو انگار سرحال تر میشی....سیستمت همینطوریه لابد....خوشت میاد آدمو گیج کنی شاید....

 

هنوز مثل همون وقتا که خیلی خیلی بچه بودم و اسمت که میومد یاد ابرای آبی تو نقاشیام می افتادم، منو یاد ابر میندازی.....ابرای آبی که تو آسمون سفیدن ، بالای کوهای مثلثی قهوه ای نوک تیز که رو قله شون برف نشسته....یادت هست؟....آی آی آی، اون موقع چقدر خوشم میومد از این تصور بچه گانه...

 

چی شد که اینطوری شد؟

 

پ.ن.: غزل پاک کردی وبلاگتو؟!!

۱ لایک

یک سوال

مگه اسکناس هزارریالی چقدر می ارزه که به تعداد ساعت های عمرت اصلا نه، به تعداد موهای سرت جایزه بگیریش؟!

 

پی نوشت: بیشتر مردم در حدود 100هزار تار مو روی سرشان دارند.کسانی که موهای صاف دارند،150هزار و موقرمز ها درحدود 90هزار تارمو دارند.

۱ نظر ۰ لایک

بالاتر از توهم

-دنبال چی می گردی؟
-نمیدونم...شاید دنبال کسی،چیزی، جایی،... یه چیزیو گم کرده م.... اون وسط ها،تو گذر زمان، تو ورق های تقویم... 

یادم نرفته....مگه میشه یادم بره؟ همین روزا بود... همین موقع ها بود....همیشه همین موقع هاست،نیست؟ همین روزا، همین حوالی، که مثل پتک می خوره تو سرم....نه، مثل یه گلدون شیشه ای که خورد میشه و تیکه هاش با حرکت آهسته پراکنده میشن رو زمین.... همونا که هر چقدر هم با دقت زور بزنی به هم بچسبونیشون بازم جاشون روش می مونه....جاش میمونه....جاش تا ابد می مونه....بعد هی هروقت که می بینیش نگات کشیده میشه سمت ترک هاش، ریز میشی تو جاهای خالی لب پر شده بین تیکه ها، دیگه چیزی که میبینی گلدون نیست، همه ش ترکه، جای خالیه، تیکه های لب پر شده س... بعد یه روز خسته میشی و گلدونو میندازی دور تا دیگه چشمت به رد های روش نیفته....
کاش می شد اینو هم انداخت دور.... اینی که یه چیزیش گم شده، یه چیزیش کمه، خط به خط جا به جا نقطه به نقطه ش شکسته،ترک برداشته، لب پر شده.... بعد میتونستم راحت بشینم عقب و نبینم همه ی اینا رو....
کاش حتی می شد زمانو برگردوند عقب، به همین موقع های اون وقت ها.... که هیچ گلدونی نشکنه، از اونم بالاتر، گلدونی نباشه که بشکنه....

کاش اصلا همه چیز به سادگی همین گلدون بود، کاش همه چی همینقدر قابل لمس بود، فهمیدنی بود....

دنیا خیلی پیچیده س، میدونی؟ پیچیده تر از اونه که حتی بفهمم اونی که گم کرده م چی بوده،چرا گم شده، کی گم شده اصلا؟ من گمش کرده م یا خودش خواسته گم بشه؟ یا شاید هم از اول چنین چیزی در کار نبوده و هر چی که هست فقط یه مشت تصوره؟ 

کاش فکر کردن هم یه جور ترمز دستی داشت....


پ.ن.: این نوشته یک صاحب بیخواب دارد که هر از گاهی خیلی بی خواب میشود و قلم به دست میگیرد و هی این شاخه به آن شاخه می پرد! من که مطمئنم اصولا کسی این را نمی خواند ولی اگر خواند بداند نویسنده اوتیسم ندارد، فقط کمی گیجاویج و آشفته حال بوده!همین!

 

پ.ن.: مشکل بود خانم دکتر، مشکل بود! روز اول که نشستیم رو به روی هم گفتی « من مشکلی نمی بینم» و تا آخر آخر جلسه آخر رو حرفت موندی.... حالا نگاهم کن، چهارمین سال دبیرستانمو در حالی شروع  کرده م که هنوز پشت سرم پچ پچ هست، هنوز سنگینی نگاه های کج رو  رو صورتم حس می کنم، هنوز باید لبخند بزنم به اونا که میان و میگن «حلالمون کن که دیروز پشت سرت داشتیم می گفتیم {...}» و هنوز جرات نمی کنم یک کلمه حرف بین هم سن و سال هام بزنم که به هزار چیز متهم نشم، و هنوز....

مشکل بود، نبود؟!!

 

پ.ن.: حالم اصلا خوب نیست.... یکی به دادم برسه.

۲ نظر ۰ لایک
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
دیشب خواستم بخوابم اما مگه تو گذاشتی؟
یه کتاب بنویس بذار کنارش
تخم تردید
بر تو و آن خاطر آسوده سوگند
آبی و امن و روشن
مد
ازگاردیا
تگ ها
بایگانی
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک