یک واقعا چالشِ وبلاگی- پست ثابت تا 29 دی

امروز پنجم دی ماه است. بیست و چهار روز دیگر تولد 22 سالگی من.

بیست و چهار روز خیلی وقت است. سیصد و شصت و پنج روز خیلی بیشتر. پانصد و بیست و نه روز خیلی خیلی بیشتر.


29 دی امسال که تولد 22 سالگی من است،  پانصد و بیست و نه روز میشود که مادر جان بهار روی چهل و هفت سال مانده و قرار نیست هیچوقت تکان بخورد.

خب.

من یک درخواست از هر کسی که اینجا را میخواند دارم. چه وبلاگ داشته باشد، چه نداشته باشد. چه نگارنده را از سرِ علاقه دنبال می کند، چه دارد اتفاقی رد می شود.


از امروز تا 29 دی، که بیست و چهار روز وقت هست، یک چالش راه می اندازم.

یک روز کاملتان را بگذارید برای مادر هایتان و هرطوری هست خوشحالشان کنید. بیایید و بنویسید که یک روز تمام مال مادر جانتان بودید. حال مادرجانتان را خوب کردید. غذا پختید یا ظرف ها را شستید. مادرجانتان را بردید گردش یا برایش شال گردن بافتید. مادر جانتان را بغل کردید و بوسیدید. از حالِ خوب مادرجان هایتان بنویسید، از اینکه لبخند زدند و خوشحال شدند، از اینکه لپ هایشان گلی گلی شد.

آخرش هم ازشان بخواهید دعا کنند مادر جان بهارم هرجا هست، خوشحال باشد و یک لبخند گنده گلی گلی بنشیند روی لب هایش.

فرض کنید یکجور کادوی تولد باشد برای من. یا کادوی تولدِ من باشد برای همه مادر جان های دنیا.


هر کسی که این پست را دید، دعوت. هر چند نفر را هم که میشناخت، دعوت.

هر کسی که نوشت، لینکش را بدهد بگذاریم همینجا.


مادر جان هایتان پابرجا.


شرکت کننده ها تا این لحظه: دکتر میم| نارخاتون | مهدیس | رگها | ام اسی خوشبخت|  پری دریایی |  ونوشه | پاموکقـاصِدَڪــ:) پُرچِنهـ هه |  خط سوم(کانال تلگرامه!) | فاطمه یعقوبی (برای مادربزرگش فاتحه بفرستید) :( |  آووکادو‌ | واران | گلبول سفید (هرگونه نسبت فامیلی باهاش تکذیب میشه:)) ) | گندم بانو |  حریر | پریسا | خانومی | فیلو سوفیا | faella | در دستان لرزان باد | مستر مرادی |فراری به صورت خصوصی|  مهر2خت | مهشاد | فینگیل بانو | سمن | آرورا | منتظر اتفاقات خوب | پرتقالِ دیوانه | خورشید به صورت یواشکی از پشت ابر دراومده| عارفه | فخر الزمان الانور | وینسنت ولنتاین به صورت "کسی هم شک نکنه" |هوپ...| مریم | اسی | نی لو | آنالیز |دُختَرِ هیولا| سایه ی سفید | زهرا رضایی | آشنای گمشده | توکا |آقاگل | میلیونر زاغه نشین | نیمه سیب سقراطی| مهدیه عباسیان |

۸۴ لایک
مادرجان من چند ساله که رفته و برنگشته....
برام پیکسل زرد بافتنی هم نبافت و بالای سرم نیومد و‌خودمو به خواب نزدم و گره شو کور نکرد و بالای سرم نذاشت و آویز خوشگلی بهش وصل نکردمو به خودش هدیه ندادم.دلم براش تنگ شده.برو از زیر خاک ها درش بیار مامانمو....صورتش ،‌ غرور مهربون و جذابش حیفه خاکی شه...من از تو کوچیکترم...من‌از تو ضعیف ترم...من از‌تو خسته ترم.من بلد نیستم چیکار کنم....من هیچی بلد نیستم...

فکر می کردم خیلی جواب دارم برای این کامنت ولی هیچ کدومشون به هیچ دردی نمیخوردن.

سکوت فقط.
.

۰۵ دی ۰۰:۳۷ خانومی ...
امروز داشتم کوکو درست میکردم یاد روز هایی افتادم که مامانم کوکو یا کتلت درست میکرد ، یاد اینکه همیشه تهِ تمام مایه های کوکو و کتلت قد یه سکه اضافه میومد که بشه یه مینی کوکو/ کتلت واسه من . به اینکه حالا که پنج شش ساله که خودم غذا میپزم فکر کردم ، به اینکه تهِ هیچ کدوم از مایه های کوکو و کتلت اضافه نمیاد مگه اینکه بخوای واسه دل کسی یه مینی کوکو/ کتلت درست کنی ...

برا منم درست می کرد، ولی دعوامم میکرد که دلگی نکن:)

۰۵ دی ۰۰:۴۴ پرتقالِ دیوانه
عزیزم چقدر خوبه...
جولیک خودمی :))))
برم ببینم چه کارایی ازم برمیاد :)

مرسی...منتظرم:)

۰۵ دی ۰۰:۵۲ گمـــــــشده :)
خیلی وقته تو فکرش هستم یک حالی به مادر جانم بدم
بهش فکر می کنم حتما

ممنون...ببینم چه می کنیدااااا!

۰۵ دی ۰۱:۰۹ دکتر میم
چند روز پیش توو فکر همچین پستی بودم. ممنون از تلنگر
حتما مینویسم.
خدا همه پدر و مادرها رو سالم سلامت نگه داره و همه رفتگان رو بیامرزه

ایشالا ایشالا.

مرسی:)

۰۵ دی ۰۱:۲۴ هوپ ...
چشم حتما نهایت تلاش خودم رو برای انجام این وظیفه می کنم و پستش رو میذارم :)

لینکشم بده حتما!

مادر جان من دیگه تو این دنیا نیست تا جان من باشه تا با هر جانم گفتنش دلم ذوقه صداشو کنه و بیشتر صداش کنم، کاش بود فقط بود...

کاش بود فقط بود. اهوم...

۰۵ دی ۰۷:۲۸ بانوی عاشق
سلام
قرار من با مامان معصومه م س شنبه ی هر هفته س،این س شنبه ک رفتم حتما کلی کاربراش کیکنم و میام می نویسم
چنتا از دوستان نوشتن دیگه مادرجانشون کنارشون نیست،خب مگه نمیشه ی روز در خدمت عزیز از دست رفته بود،براش حلوا بپزی خیرات کنی،بری سر مزارش،براش قرآن بخونی،باهاش حرف بزنی و از تمام کارایی ک تو زندگیت بعد اون کردی بهش بگی
آه....یکی نیست بگه توکه لالایی بلدی چرا خوابت نمیبره
جولیک جان ی روز هم برای پدرجان ها چالش بزار:-(

چرا چرا میشه

ممنون:)

۰۵ دی ۰۷:۴۷ نسیم ...
منم دی ماهی ام :)

خوچ به حالت:دی

چالش رو شرکت کن دی ماهی!

۰۵ دی ۰۸:۵۹ مهدیس
اى جانم چقد مهربونى تو اخه ^-^ چشم انجام میدم فقط امیدوارم گند نزنم|:

چرا گند بزنی؟:))

۰۵ دی ۱۰:۰۳ فاطمه یعقوبی
اگه منظور مادر هستش که من مادرم نیستش اگه منظور مادر بزرگه حله :دی

مادربزرگم حسابه چرا که نه

۰۵ دی ۱۰:۱۷ آندرومدا :)
آخ ژون چشب :))

یک آن گمان بردم چسب ریخته جایی:))

۰۵ دی ۱۰:۲۵ gandom baanoo
عزیز دلم ❤❤❤❤
باشه حتما 💋

مچکر!:)

۰۵ دی ۱۰:۳۶ داداش مهدی
اومدم بنویسم...
کامنت اول روانمو ریخت بهم... :(

بنویس ولی، واسه روانتم خوبه!

۰۵ دی ۱۱:۰۲ آرزوهای نجیب (:
کامنت اول
من فقط سکوت می کنم :|

من هم....


شرکت نمیکنی؟

۰۵ دی ۱۱:۴۹ بانوچـ ـه
مادر جان ِ من هم نیست... دو ساله که ندارمش... باید فکر کنم از این راه دور چطور میتونم خوشحالش کنم...

ولی حتما برای مادر جان بهارت دعا میکنم :)

+ نمیدونستم دی ماهی هستی... یه قلب به اسمت اضافه شد توی ذهنم :)

یکی از بچه ها چند کامنت قبل تر راهنمایی کرد چیطور!

ببخشید چالش تو چالش شدیم خواهر:دی

+دی ماهی مغرور:-"

من تمام سعی خودمو میکنم ^_^

آورین دکتر، منتظرم چراغ اول رو خودت روشن کنی!:)

چه خوب که بتونیم کادویی که خودت دوست داری رو بهت بدیم و چه خوب که باعث بشه دل این همه مامان شاد بشه و بهشون خوش بگذره و دل مادرجان بهار هم :)

آخرین باری که درخواست کادو کردم هدف دریافت ساعت رومیزی بود و با دریافت پنج عدد ساعت دیگه پشت دستمو داغ کردم درخواست ندم:))


ممنون که شرکت می کنی:دی

۰۵ دی ۱۵:۰۷ گلبول سفید
I'm in. :D

give me a five!
na...e...agha...boro oonvar...namahrame!
:))

من خیلی از مامانم دورم ... فکر کنم تا یکی دو ماه دیگه نبینمش ... ولی قول میدم اولین فرصتی که دیدمش دینمو به این پست ادا کنم ...

آ چه حیف:-/
ایده: میتونی پستی براش یه چیزی بفرستی:دی مثلا روسری، کتاب، چیزای نشکستنی خراب نشدنی چون پست نمی پذیره مسئولیتشونو!

۰۵ دی ۱۵:۳۴ ناشناس
لایک! جداً لایک به این چالش! خدا رحمت کنه مادرتون رو و احسنت به شما ...

شرکت کن ای ناشناس!

۰۵ دی ۱۵:۵۵ خانومی ...
من از اون بچه ها بودم که چیزی نمیخورن. به زور باید میکرد توی حلقم تهش هم میگفت کوفت کن ، پسفردا میخوای بچه بیاری باید جون داشته باشی :/

از همون بچگی برا بچه داری آماده ت می کردن؟ زود نی؟ :|

۰۵ دی ۱۶:۱۰ مهدیس
خب اخه هر کارى میکنم ى خرابکارى اونورشم درمیاد البت ازنظر مامانم ها مثلن اومدم ظرفارو بشورم یهو دیدى همراهمش آشپزخونه رو هم آب پآشى کردم یا غذا درست کردم ى ذره روغن پاشیده چنان گفته مههههههدیس قلبم اومده تو دهنم البته گاهى اتفاق میفته ولى خو دیگ غر بزنه مزه ش میره): /: امروز میگم مامانم میخام ى روزمو کاااامل دراختیارت بذارم میگ ذلیل شده چرا همش از زیر درس خوندن شونه خالى میکنى/: ب پدرت میگم تا اونم ى روز اختیارت باشه^-^ حالابعد قضیه چالش تورو میگم بهش میگ من میگما تو از این محبتا ندارى ||||: آقا خو من ک راه ب راه مى ماچمش دیگ نمیدونم چ کنم

خب سعی کن با خرابکاری های محدود شده این چالش رو انجام بدی:))
من هنوزم که هنوزه ظرف میشورم خودمو آبیاری-و کف پاشی :|- می کنم:))

۰۵ دی ۱۸:۰۰ گیسو کمند
من سه چهار سالی میشه که اگه به طور روزانه نباشه از هفت روز هفته پنج روزشو من خوشحالش میکنم چون این سه چهار سال زانو درد و کمر دردش اذیتش میکنه خلاصه بیشتر تمیز کاریها غذا پختنها رو من انجام میدم و تازه وقتی هم میرم بیرون چون سلیقه مون مثل همه هر چی ببینم مناسب باشه براش میخرم یعنی هر وقت برم بیرون سعی میکنم دست خالی خونه نیام.
مامانم بهم میگه محور این خونه تو شدی از بس توی خیلی کارها بهت اعتماد داریم. خوشحال کردن مادرها فقط مادی نیست. من وقتی توی زندگیم کمبودهایی دارم که هر روز تاثیر این کمبودها روی روند زندگیم بیشتر میشه با کارهایی مثل یادگیری زبان چهارم و پنجم و کارهای هنری و رسیدن به سلامتیم خوشحالش میکنم که بدونه من اگه کمبودهایی دارم میدونم چه جوری از جای دیگه جبرانشون کنم تا نگران روحیه ی من نباشه حتی اگه اینو با زبانش به من نگه ولی از برق چشماش میفهمم که از کارهام خوشحاله.
چهار روز پیش درگیر درس دادن داداشم بودم برای امتحان ریاضی نهم و با این وجود غذا پختنها و کارهای دیگه ای هم انجام میدادم. امروزم خورش بادمجون داشتیم دسپخت خودم.
اصلاً اینو بگم که دختر خردادی خودشو میکشه برای مادر مردادیش...
دعا هم قبل این که بگی یادم بود.. همیشه.. از همون اولین پستی که در مورد مادر جان بهارت نوشتی.
(شک نکن که مادرت الان خوشحاله) :* :*

به مامانت حسودیم شد الان:دی
مرسی:)

۰۵ دی ۱۸:۰۶ اسپریچو ツ
من از راه دور چه کنم؟(((:

تلفن، پست، اسکایپ؟:دی
فکر کن مامانت معشوقی در سفره و میخوای از راه دور خوشحالش کنی!

۰۵ دی ۱۸:۳۶ مهدیس
هوم چشم سعى میکنم(: اصلن آب پاشى ى اصل اساسیه بنظرم باید باشه.|:

من که مشکل از کوتاه بودنمه که نمیرسم به سینک:دی

۰۵ دی ۱۹:۲۸ کروکدیل بانو
مادر جان من بیمارستانه.روزی دو ساعت اونم با ماسک و دستکش دارمش :(

آخ آخ آخ...خوب شه مادر جانت زود!

۰۵ دی ۱۹:۳۶ مهر2خت 69
کاش سال قبل بود
من دیگه نمیتونم شرکت کنم...

:(

۰۵ دی ۲۱:۳۰ پـامـ ـوک
چشم. شرکت می کنم. بعضی کامنتا. بعضی کامنتا

الان احساس کردم یه نفر هی پستامو خونده و آه کشیده و آهش دامنمو گرفته.
به خدا!

۰۵ دی ۲۲:۲۷ ونو شه
من هم ببینم چگونه می توانم شادش کنم... شرکت می کنم جولیک...

حتما شرکت کن، خوشحالم می کنی!

۰۵ دی ۲۲:۴۹ خانومی ...
توی اون خاطره ای که من یادمه همچین هم بچه نبودما 😅

گفتی از اون بچه ها بودم حس کردم فینگول بودی:دی

۰۵ دی ۲۳:۵۳ شهاب الدین ..
سلام
باز اتفاقی گذرم به وبلاگ شما افتاد.
و نصفه شبی چه اشکی گرفتید از ما.
هم شما و هم باقی خواننده ها.
خدا ان شاءالله روح همه مادر جان های سفر کرده رو شاد کنه.
البته فکر نکنم با یه روز و دو روز کار ما راه بیفته. ما اگه همه عمرمون رو هم به پای خدمت پدر و مادرمون بذاریم،قطعا باز هم بعد از رفتنشون حسرت یه لحظه بیشتر داشتنشون به دلمون هست.
یه پیشنهاد برای عزیزانی که مادر و پدرهاشون به رحمت خدا رفتن. حتما حتما هر روز،شده در حد یک آیه،براشون قرآن بخونید. بهترین هدیه است براشون.
و نیت کنید از این به بعد،هر کار خیری که توفیق پیدا کردین و انجام دادین،اگه کوچکترین ثواب و پاداشی براتون داره،پدر و مادر هم شریک باشن در این ثواب.
ما که از باطن اعمال خبر نداریم. نمیدونیم کدومش پذیرفته است و کدومش برمیگرده. این نیت رو بکنیم و از خدا بخوایم خودش پدر و مادر رو در پاداش اعمال و نیات خیرمون شریک کنه.
التماس دعا

بازی رو هم شرکت میکردی برادر:دی

۰۶ دی ۰۱:۰۰ یادگار ...
:)
---
@بانوچـ ـه
یکبار چندتا دی ماهی رو نام برده بودم که!

مرا هم نام برده بودید؟

۰۶ دی ۰۱:۰۳ خاموش
دلم گرفت بعضی از کامنت ها رو خوندم...

تصمیم گرفتم واسه مادر یه بغل کادو بخرم این بار که رفتم خونه و نذارم دست به سیاه و سفید بزنه. یاد لبخند چشماش افتادم وقتی بهش هدیه میدم.


نمیدونم بقیه هم اینطوری هستن یا نه. ولی وقتی این متن ها رو میخونم بیشترین چیزی که بغض میاره واسم، تصور روزیه که خدای ناکرده من هستم و اون نیست...

یا تصور همه روزایی که هست و نمیبینیش...

چندین تا کامنت نوشتم و هی پاک کردم...

چشم :)

دمت!

۰۶ دی ۱۱:۰۰ pary darya
(-: ساعت 22 روز چهارشنبه منتشر میشه

دلیل خاصی داره؟:دی

۰۶ دی ۱۷:۲۸ مهدیس
سلام مجدد(: خاستم قبل از صحبتهام بگم خدا تمام پدرو مادراى عزیزى ک درقید حیات هستنو حفظ کنه و پدروماراى عزیزى هم ک ب رحمت خدا رفتنو قرین آرامش کنه....من امروزم رو ب مادر جان میم عزیزم اختصاص دادم البته فک میکنم باید تاشب بطور کامل میبود اما بعلت کنکورى بودن و نگرانى هاى مادرجان میم قول دادم بعد از نوشتن این نظر برم پى درسو برنامه صبح: آماده کردن صبحانه و شستن ظرف هااز اونجایى ک ب جولیک جان قول دادم از گند زدن کاستم و آب پاشى رو ب حداقل دو سه قطره رسوندم) و مادرجانمان بنده رو تایید نمود.بعدم باهم رفتیم خریدو نونوایى چون مامانم مث اکثر خانوما عاشق ظرفو ظروفه ى سرى نمکدون خیلى خوشگل چشماشو گرفته بود منم برا اینکه خوشحالش کنم براش گرفتم ک قیمتشم برا منه پشت کنکورى مفلوک زیاد بود): ولى خو فداى سرش از اونجایى ک جو چالش گرفته بود منو هى میگفتم مامان خسته میشى همه وسایلو بده ب من /: انقد گفتم گفتم تا راضى شد چشمتون روز بدنبینه نمیتونستم نفس بکشم عین مردان آهنین کم مونده بود عررربده بکشم مامانم ک وضعیتمو دید میخندید وگف خاسته فقط حالمو بگ
یره ک دیگ انقد اصرار نکنم خلاصه ک صحیحو سالم و قهرمان طور(جون عمم)ب خونه برگشتیم غذارو باهم درست نموده ودرحین آشپزى من آهنگ گذاشته بودم باهم میخوندیم وحتى داب مینمودیم ماان ملاقه ب دست اهنگ میخوند منم حرکات موزون وبشدت مسخره اى از خود درمینمودم و خجالتم نمیکشیدم (دختره ى گنده) کم مونده بود مامان بگه ب اشتراک بذارمون|||:و کلى خندیدیم بعدشم فیلم گذاشتیم و درحین دیدن هى نظر میدادیم و نظر قبلى رو رد میکردیم ک خوشبختانه ب خوشى تموم شد بعدشم ظرفارو شستمو الانم درحال نوشتنم..تاحالا انقد کامل ب روزایى ک با مامان سر کردم نگاه نکرده بودم انقد

ى بهش توجه نداشتم درسته همیشه باهاش خوش میگذره چون فوق العاده پایه س حتى امروز و دیگ براى همیشه غر زدناش برام شیرین خواهد بود.ممنون از پست تلنگر آمیزت جولیک جانم.تا یادم نرفته بگم بعد از نماز صبح براى مادرجان بهار عزیزت چند صفحه قران خوندم.(: و براى سلامتى خودت هم دعانمودم.بازم ممنون امروز باعثوبانى خوشحالى و خنده هاى مادرم دراصل تو بودى*-*

ماجراهای مهدیس و مامانش:دی

خوشحالم که خوش گذشته^-^

۰۶ دی ۱۸:۳۷ پریسا ..
باید چشم بسته و بی حرف پیش بگم لبیک :) ولی حالم خیلی بد است این روزها و همین حال مامان را خراب می کنه، یه کمی فرصت می خوام تا بتونم انجام بدهم :)

ایده این پست عالی بود :)

چرا حالت خرابه؟!!!

۰۶ دی ۱۸:۵۳ آرزو ﴿ッ﴾
فکر کنم اولین نظرمه:)
سلام:))
تقریبا پست به‌موقعی بود یعنی تقریبا به موقع دیدمش، چون فردا دارم میرم شهرمون و فکر کنم بتونم قبلش یه‌کادو بخرم.
ممنون از این پستِ به‌هنگام:)

پستشم بذار^-^

۰۶ دی ۱۹:۱۶ نار خاتون
روح مادر جان بهار که وجه اشتراک داریم شاد:)

سعی کن نداشته باشی، گوشت لازمه واسه بدن عه:))

۰۶ دی ۲۰:۲۳ ام اسی خوشبخت
سلام
روح مادرتون شاد، حتما براشون فاتحه ای میخونم.
مدتی بود میخواستم در مورد مادرم بنویسم، پست شما باعث تعجیل شد، لینک پست:
http://mslifestyle.blog.ir/post/87

سلام، مرسی!

۰۶ دی ۲۰:۳۹ pary darya
((-: نه ... همین الان منتشرش میکنم اصلا

لینکشو بده بذارم:دی

۰۶ دی ۲۲:۱۸ یادگار ...
yes!

Woe!

۰۶ دی ۲۳:۲۸ فینگیل بانو
تندیس ِ گلی گلی ترین چالش ِ 95 مال ِ خودت و این چالش :))

همین فردا ! ;) آی ویل سند د لینک :دی

تنکولو تنکولو!

۰۷ دی ۰۸:۲۷ خور شید
آدم میخواد سرشو بکوبه تو دیوار..



منم هستم.

لینکتو بده بیفزایم به ته پست:)

۰۷ دی ۰۹:۰۸ pary darya
عه اومدم لینکو بدم(-:

من زرنگ ترم:))

۰۷ دی ۱۰:۲۳ بانوچـ ـه
@یادگار

من چیزی به اسم حافظه ندارم کلا :دی

آبکش دارین جاش؟:))

۰۷ دی ۱۵:۴۰ پرتقالِ دیوانه
منم دِی ماهی ام :)

درود بر تو!

۰۷ دی ۱۶:۵۵ فاطمه یعقوبی
حالا که مادربزرگ حسابه من برای مادربزرگ و عمه ام انجام میدم و مینویسم

مچکرم:دی

۰۷ دی ۱۹:۲۱ ونو شه
جولیک... نوشتمش... این متن رو امروز نوشتم تصمیم داشتم یه جور بهتری دلشو شاد کنم، ولی امرز وقتش نبود، دوستم رو از دست دادم...این متن رو درحالی نوشتم که خبر پر کشیدن دوست عزیزم رو بهم دادن...
http://vanushe.blog.ir/1395/10/07/20

به به مرسی:)

۰۷ دی ۲۱:۴۲ پـامـ ـوک
اینم لینک من:
http://pamuk.blog.ir/post/204/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%A7

دمت!

عاقا من رفتم با مادر درمیون گذاشتم ک چیکار کنم تو خوشحال شی،
تو چشام نگا کرد و خیلی جدی گف شوعر کن :|

و ازونجایی ک شما این پیشنهاد رو مطرح کردی، 20 روز وخ داری یه شوعر با کمالات واسه من پیدا کنی.
همین دیگ -_-
هاع راستی سالاد و نون و اضافه یادت نره

خب نباید در میون میذاشتی:|

الان یکی بیاد به خودت همینو بگه میگی مثلا برام مداد رنگی صد و بیست و هشت رنگ فابر بخر؟:|
باید از تخیل خودت استفاده می کردی، حساب نی!

۰۸ دی ۰۶:۱۶ واران :)
سلام
پستتون خیلی خیلی دوس داشتم.
پیشاپیش تولدتون مبارک♡♡

ایشالا تو همین هفته ای که بیاد یا شایدم آخر هفته اینکار ارزشمند رو انجام میدم.
لینکش هم میدم خدمتتون.
ممنونم بابت دعوت...

مرسی که شرکت می نمویی!

۰۸ دی ۱۵:۱۲ פـریـر ...
کاش می تونستم منم بهت یه همچین هدیه ای بدم...
اما...
نمی دونم چرا هیچ وقت نتونستم عشقولانه رفتار کنم با مادرم :)
بعد این روزام امتحان ترم داریم و گزینه ی آشپزی و اینا هم نمیشه که :|

پیشاپیش تولدت مبارک جولیک عزیز :)

دقیقا این چالش برای آدمایی مث تو طراحی شده! در نرو!:))

لزومی نداره احساس عشقولانگی بکنی، فکر کن مامانت پسریه که روش کراش داری و میخوای خودشحالیشو ببینی:دی
به بقیه این توصیه رو کردم جواب داد:))

۰۹ دی ۰۱:۴۶ آرزو ﴿ッ﴾
سلامِ مجدد
اصلا کوتاه‌نویسی در توانِ من نیست!
در خلال حاشیه‌های فراوان و خاطره‌نویسیِ روزانه‌م، در راستای این پست هم چندخطی نوشتم که خودم فکر می‌کردم بهتره لینکشو ندم ولی عقلم گفت تشخیص این رو بذارم به عهده‌ی بنیان‌گذارِ( نگو که اینو غلط نوشتم!) چالش.
ممنون بابت این بازیِ وبلاگیِ حسِ خوب‌دار:)
و تولدت هم پیشاپیش مبارڪ حسابی:))

http://the-phoenix.blog.ir/1395/10/09/%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7-%D9%88-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%8C-%D8%AF%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%AA%D8%B1

مچکرم:)

۰۹ دی ۱۴:۵۴ פـریـر ...
هوپپپپ!!! :)))) نمی دونم! خب چیکار کنم مثلا آخه؟ :/
از صبح پاشم کارای خونه رو برسم دیگه! فقط همین ازم بر میاد :دی
اما خب مامان همیشه میگه تو فقط درس بخون برام کافیه!
الان درس بخونم؟
یا تو کار خونه کمکش کنم؟؟؟ :دی مشاوره پلیز :))))

خب مثلا میتونی بری به صورت سورپریزانه یه چیزی براش بخری.

یا مثلا بهش اعلام کنی که امروز مال اونه و بفرستیش بره واسه دل خودش مثلا با دوستاش بگرده. یا بره موهاشو رنگ کنه یا مثلا بره ماساژ. و تو کارای خونه رو انجام بدی.
یا با هم برین پیک نیک بزنین تو پارکی جایی یا برین استخر.
این همه ایده:))

۰۹ دی ۱۵:۳۰ مهر2خت 69
آقا من اعتراف میکنم که وقتی پستت رو خوندم نمیدونم چرا اشتباه متوجه شدم انگار
فکر کردم واسه مادربزرگ هاست...
اما الان دوباره خوندم متوجه شدم

جدی؟:)) نگران شده بودم بابا:))

خب پس شرکت کن^-^

۰۹ دی ۲۰:۵۳ مهر2خت 69
یعنی الان نمیشه من برای عزیزجونم بنویسم؟

شما میتونی برای عزیزجونت یا مامان یا بابا یا هرکسی که فکر می کنی خیلی برات ارزش داره بری تو کارش خواهرم:دی

۰۹ دی ۲۰:۵۴ فراکنده **
شاید منم تونستم این کارو بکنم. ممنونم.

شاید نداره حتما میتونی:دی

۰۹ دی ۲۱:۵۳ آوو کادو
http://avocado.blog.ir/post/192/%D9%84%D8%B0%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86

ثبت شد! :)

۰۹ دی ۲۲:۰۷ مهر2خت 69
رفتم تو کارش جولیک:دی

منتظرم:دی

۰۹ دی ۲۲:۱۴ میم کاف
تا29 امتحان دارم و دورم ازشون....

پست کن:دی

تولدت مبارک.

دو هفته مونده:-"

۱۰ دی ۰۰:۱۷ گُل نِگار
سلام..!
کارتون عالیه...به این میگن یه چالش عالی..!
خب خواستم بگم مفتخرم من هم در این چالش حضور داشته باشم..
اما از اونجایی که خوابگاه هستم و در ایام امتحانات دور از خانواده..ممکنه کمتر بتونم درخدمتتون باشم..و حتی خدمت مادرم...
اما تاجایی که ممکنه انجام میدم..حتی از راه دور:)
خب قبل از اینکه چالشتون رو ببینم ..درگیر چالش شدم خودبخود:)
امروز..مادرم از دست من ناراحت بودن...چون بنده مدتیه درگیر ماجرایی هستم و هر وقت میام تهران..بی حوصله و کم حرف شدم..مادرم از این اوضاع ناراحت بودن..ظهر هم راجع به همین مسئله با من کمی بحث کردند...و من هم اکثرا سعی میکنم از محل حادثه برم :)) که مبادا عصبی بشم و با لحن تند حرف بزنم...
غروب که راجع به رفتارم بیشتر فکر کردم به این نتیجه رسیدم که هرچند اوضاع داره برای من سخت میگذره..
ولی زمان کنار هم بودن اونقدر زیاد نیست که وقتی برای ناراحتی داشته باشیم...
به همین جهت شب که کنار هم بودیم..شاد و خندان کنارشون بودم و هم صحبت شدم..و واقعا هم دیدم مادرم چقدر خوشحال شد...
درسته یه سری مسائل باعث دوری من از ایشون شده و من رفتارم مثل قبل نیست...ولی اجازه نمیدم هیچ مسئله ای من رو از پاک ترین فرشته عمرم دور کنه..
+ممنون

آورین آورین:دی

۱۰ دی ۰۱:۲۷ פـریـر ...
هوممم...باشه! بذار بازم فکر کنم :)))

فک کن!

۱۰ دی ۱۶:۴۷ رستاک :)
چه چالش خوبی جولیک جان:)
در اولین فرصت انجامش میدم:))))))
+اصن اسمت سبب شد محبوب تر از قبل بشی:))

من بی نظیرم:دی

ولی خدایی خانم ویرگول هم بهم میومد:-"

۱۱ دی ۱۰:۲۵ گلبول سفید
شرکت نمودیم و در هفته ای که گذشت به مدت پنجاه و چهار - پنج ساعتی مادر را خوشحال نمایاندیم!
دعای مورد نظر را هم از مادر طلب کردیم. :)

در آخر این که هر آنچه از ثواب، انرژی مثبت، حس خوب یا هرچی اسمش رو بذاری عایدم شد، بی کم و کاست واریز می کنم برای شما و مادر جانت. :)

مدارکش هم در وبلاگم موجوده!
:دی

دیدم دیدم^-^

لوبیا پلو هم بسیار غذای خوبیه بی سلیقه:))

۱۱ دی ۲۲:۳۱ פـریـر ...
انجامش دادم بالاخره ^_^امروز...
اما خب الان وقت ندارم بذارمش فقط اومدم حاضری بزنم برم!
و بگم ممنون که بانی یه حرکت خوب شدی عزیزجان :)))

فردا پستشو هم میذارم :)

بدون پست قبول نیست، غیبت میزنم شما برو آموزش حذف کن:))

۱۱ دی ۲۲:۳۹ گُل نِگار
سلام جولیک عزیز..!
حاضری امروز من :
امروز مادرم و خواهر کوچیکه از بیرون برگشتند..منم روی تراس وایساده بودم..و وقتی دیدم دارن میان ..سریع رفتم دوربین رو آوردم..!
بهشون گفتم لبخند بزنن و چند تا عکس قشنگ ثبت کردم:)
مامان خیلی خوشش اومد و واقعا خوشحال شد..
حتی عکسای من رو گذاشت تصویر پروفایل:)
منم با همین موضوع کوچک کلی باهاشون شوخی کردم..که عکس هنر عکاس هست و این حرفا..!:)
بیشتر میخندم و دارم مثل قبل دختر شاد و با انرژی میشم..!:)
مرسی

حاضری:))

آفرین، مرسی:دی

۱۲ دی ۰۹:۱۵ gandom baanoo
http://gandomru.blog.ir/1395/10/12

اینم پست من :)

درود بر تو:دی

۱۲ دی ۱۰:۰۶ دچــ ــــار
احسنت به خاطر این پستتون
خدا حامی مادرتون هر جا که هست و همه مادرها

+ و ممنون بخاطر پیشنهادتون که پست خوب گندم بانو (http://gandomru.blog.ir/1395/10/12
)را در پی داشت :)

ایشالا پست خوب شمارم شاهد باشیم:))

۱۲ دی ۱۲:۲۸ واران :)

http://lady-95.blog.ir/1395/10/%D9%84%D8%A8%DB%8C%DA%A9-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%B1%D8%B1%D8%B1


سلام خوبین ؟
این کامنت خصوصی داده بودم گویا ندیدین دوباره میدم که رویت بشه :)
بازم ممنون :**

مرسیییی:)

کامنتا رو چک نکرده بودم...به زودی آپدیت می کنم:)

۱۲ دی ۱۲:۵۸ פـریـر ...
اینم پست من ^_^


http://abaan.blog.ir/post/55

آدرس کوتاه و مختصر مفید رو کیف کردی؟ :)))))) :دی

با تشکر از آدرس کوتاه و مختصر مفیدتون:دی

۱۲ دی ۱۳:۵۵ پریسا ..
الوعده وفا :)

http://habbeangur.blog.ir/1395/10/12/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C

به به...مامان پریسا^-^

۱۲ دی ۱۸:۰۴ زوج مهندس
بی اندازه زیبا بود این چالش...
روح مادرتون شادِ باشه ان شاالله...
انجام میدم حتما

منتظرم!

۱۲ دی ۲۰:۵۲ خانومی ...
http://maaan.blog.ir/post/285
و اما پست من ...

و بالاخره!
:)

۱۲ دی ۲۱:۲۱ فیلو سوفیا
کادوی تولدتون رو تو وبلاگم نوشتم...تولدتون هم مبارک باشه جولیک:)

بح بح مرسی:دی

پست ما
http://faella.blog.ir/post/115

ممنون....

مرسی از شما:دی

۱۳ دی ۱۲:۳۱ رستاک :)
سو اگزایتینگو اینا اصن هستی یو:)
+منظورم ریل نیمت بود:|
ویرگول :|
منم اسلش باشم خوبه؟

رییل نیمم سلیقه مادر جان بهارمه :عینک دودی:
ویرگول خیلی خفن بود در زمان خودش:))
وجه تسمیه هم داشت:دی آقای هامیل میگوید بشریت ویرگولی است در کتاب قطور زندگی و الخ:دی

۱۳ دی ۱۳:۴۴ رستاک :)
با اجازه دعوتت کردم به یک چالش!

:))

۱۳ دی ۱۷:۵۱ سهیلا ملکی
من متاهلم یه شهر دور از مادرم زندگی می کنم اخه :(

فکر کن مثلا نامزدت یه شهر دور بود و میخواستی سورپریزش کنی برا تولدش:دی
با همچی سناریو ای پیش بری میبینی خیلیم سخت نیست:دی
پست مثلا:دی

۱۳ دی ۱۸:۰۲ JOJO Kocholo
من ناهار درست کردم :|
خیلیم زحمت زیادی بود فکر نکنید کم بودا :|

همینو به نامت ثبت کنم؟:))

۱۳ دی ۱۹:۵۶ Mr. Moradi
چالشتون رو دوست داشتم. پست‌های شرکت کننده‌ها رو هم. خیلی خوب بود. یک حرکتِ واقعا خوب ...
خدا بیامرزه مادرجان بهارتون رو.
تولدتون پیشاپیش مبارک باشه.
http://texting.blog.ir/post/533

سپاس!
ذرت خوردی به کام خودت به نام مادر؟:دی

۱۳ دی ۲۱:۱۰ هانیه شالباف
سلام :)
چه ایده‌ی جذابی ^_^
سعی می‌کنم یه کار باحال کنم :))

فقط کامنت اول...

آفرین:)
کامنت اول امیدوارم هرجا هست دلش آروم باشه:)

۱۳ دی ۲۲:۵۸ گل بهار ..
خدا مادرتو بیامرزه عزیزم ...روحش شاد
من هم حتما انجام میدهم ..
مرسی به خاطر این ایده ی خوب که تو وبلاگ ها میبینیم

مرسی که می نویسی:)

من چرا حتی روم نمیشه و نمیتونم راحت برم بغلش کنم یا قربون صدقش برم و ازاین کارا کنم.. هعی..

این پست رو نوشتم که خودتون رو بچالونید(!) و برید محبت هایی که نمی کردید رو بکنید و روتونم بشه!
اصن الان تو خوراک چالونده شدنی، بر تو واجبه:))

۱۳ دی ۲۳:۴۱ Mr. Moradi
کلاً ما هرچی بخریم یه‌دونه میگیریم با هم میخوریم ، حتی بستنی قیفی و پفک و فلافل :)) ولی این‌بار سعی کردم من کمتری رو خورده باشم و ضمناً پولشو خودم دادم :دی از این بالاتر از یه بچه‌مدرسه‌ای ، اونم از نوعِ بی‌ذوق ، چه انتظاری میره؟! :))

با ارفاغ می پذیرم:))

۱۳ دی ۲۳:۵۱ JOJO Kocholo
عه عه چرا اسم من نیست؟؟؟؟؟

خبر داده بودی؟ :|

۱۴ دی ۱۱:۴۰ JOJO Kocholo
په عمه ی من ناهار درست کرد؟ :/

خب من پرسیدم فقط همینو به نامت ثبت کنم و تو هیچی نگفتی:|

۱۴ دی ۱۱:۵۵ JOJO Kocholo
سکوت علامت رضاست خب :دی

خب اون پاسخ به این منزله بود که چرا پست نمیذاری چارتا آدمم دعوت کنی:))

۱۴ دی ۱۴:۵۲ (: dreamer
چه قدر چالش قشنگیه ^__^
وااای چه قدر خوبه که تونستی دل این همه مادر رو شاد کنی :)
اصن هم چالشت هم خودت که این ایده به ذهنت رسیده معرکه این ^____^

شرکت کن پس:دی

۱۴ دی ۱۶:۱۹ JOJO Kocholo
چون هیچکی وب من نمیاد :دی

پذیرفته نیست:دی

۱۴ دی ۱۷:۱۱ مهر2خت 69
http://mehr2kht69.blog.ir/1395/10/14/%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2

و سر انجاااااام!
مرسی:دی

۱۴ دی ۱۷:۵۴ مهر2خت 69
یعنی خدا وکیلی این قدر از من نا امید بودی جولیک؟:دی

خیلی:))

۱۴ دی ۱۸:۰۸ JOJO Kocholo
تولوخدا :(

نمیشه، شما حذف کن ترم بعد بیا!:))

۱۴ دی ۲۱:۱۵ رستاک :)
اصن مادر جان بهارت بهترین سبیقه رو داراست در نوع خودش لایک مای مامی^_^
داشتم برناممو میچیدم که قرار شد این چالشتو27هم قسمت عظیمشو بینجامم و طی این هفته و نصفی ریز ریزاشو!

آورین منتظرم پس!

۱۴ دی ۲۱:۵۸ متیو تل
احسنت

درود:))

۱۵ دی ۱۰:۴۳ Mission Blue
http://collisions.blog.ir/1395/10/15

بفرمایید:)

سیپاس!

۱۶ دی ۰۰:۱۴ کلنگ همساده پسر
خوشمان آمد! سعی می کنم بنویسم.

فقط لطفا توصیف مادر نباشه، شرح یک روز که مال مادر بوده باشه:دی

۱۶ دی ۰۴:۳۰ سِناتور تِد
یه لایک و یه کامنت محضِ رند نبودنِ اعدادشون :/
این وقت شب رفت رو اعصابم یهو :/

هرچی هم بگی خودتی :/

من خودم داغدیده ام داداچ با من باس همدردی کنین:))))

۱۷ دی ۱۱:۱۴ هوپ ...
جولیک جان این هم از پست من، ببخشین که خیلی دیر شد:
http://be-brave.blog.ir/1395/10/17/مادر-من،-مادر-من،-تو-یاری-و-یاور-من

آورین^-^

سلام اول اینکه پیشاپیش تولدتون مبارک . دوم خدا به تمام پدر ها و مادرها عمر با برکت و سلامتی عنایت کنه و بیامرزه تمام مادرها و پدرهای عزیزی که درقید حیات نیستن . چالش زیبایی بود واقعا لذت بریدم جولیک عزیز

+دنبال میشید بانو جان

سلام، ممنون

منو چرا ننوشتی ؟ :((

آپدیت نکرده بودم

:((((
تو منو ندوست :((

:|

۲۰ دی ۱۷:۵۰ . عارفه .
منم بازی!
http://o7rf7o.blog.ir/post/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%AC%D9%88%D9%84%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D9%86%D9%87

تو هم بازی:دی

۲۰ دی ۱۸:۲۸ مریمی ...
ترانه ی لالایی گوگوش رو میشنوم و کامنتا رو میخونم..بعضی کامنتا...چی بگم.. خدا رفتگان همه رو بیامرزه...

مرسی

۲۱ دی ۰۸:۳۲ خور شید
من هم به قولم عمل کردم.

کو خب؟:دی

۲۱ دی ۰۹:۲۱ دانلود فیلم ایرانی
خیلی کار جالبی هست
بزای سلامتی تمام مادر ها « صلوات»
موفق باشید

ممنون:دی

۲۲ دی ۰۹:۵۷ منتـــظر المـهـدی۳۱۳
تولدتون پیشاپیش مبارک

متشکر!

۲۲ دی ۱۶:۱۵ پرتقالِ دیوانه
نمیدونم اونطوری که تو دلت میخواست شد یا نه... ولی منم نوشتم
http://never-giveup.blog.ir/1395/10/22-3

مرسی:دی

میدونی...چالشت بهترین ومفید ترین چالشی بود که تو بیان رراه انداخته شده...بی اغراق!
:)))

تا فرصت باقیه شرکت کن پ:دی

۲۳ دی ۱۷:۳۷ منتظر اتفاقات خوب
این چالش را بسیار دوست میداریم.
پیش پیش تولدتون مبارک.

مرسی:دی

۲۵ دی ۰۱:۱۹ ✿دخترے از تبارِ غرور✿
از بعضی کامنتا وااااقعا ناراحت شدم....
خیلی غمناک بود....
روح مادران خفته در خاک شاد باشه ان شاءالله
و
سایه ی مادرایی که هنوز دلگرمی خونن همیشه مستدام باشه...
تعداد دی ماهی ها ماشالا زیاده،ویژگی ماها مغرور بودنه !!!!
منم هستم :)

ممنان!

۲۶ دی ۱۳:۱۰ منتظر اتفاقات خوب
http://khoob1.blog.ir/1395/10/26/post41

بازم تولدت مبارک:)

مچکرم:)

۲۶ دی ۱۵:۰۲ ... Aurora
سلام
منم حاضر :)
تولدت مبارک جولیک جان
http://auroraa.blog.ir/post/28

سپاسمندم!

آغا من نیستم

:|

۲۷ دی ۲۲:۴۱ خور شید
:)))

یواشکی چیه؟
ایشالله فرصت کنم می نویسم..

لینک هم بده پس:-"

اینم از الوعده وفای ما :)
http://mysekance.blog.ir/1395/10/28/سکانس-به-نام-مادر-جان-بهار-و-به-کام-مادرهای-ما

مچکررررم!

۲۸ دی ۲۰:۲۷ گمـــــــشده :)
http://ashnayegomshode.blog.ir/1395/10/28/%D8%A8%D9%87-%D9%84%D8%B7%D9%81-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1
تولدت مبارک جولیک عزیز
:*
مرسی بابت هدیه ای که به ما دادی

مرسی از شما:دی

۲۸ دی ۲۱:۲۶ زهرا رضایی
با توجه به اینکه دیر نوشتن بهتر از هرگز ننوشتنه
http://zahraaa1992.blog.ir/1395/10/28/%D9%85%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D9%85%D8%AF%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%B1%D8%A7

تولدت مبارک دختر جسور و مهربون :) نمیدونم چجوری بهت بگم که بدونی چقد برام عزیزی چقد دوست دارم چقد برات احترام قایلم چقد خوشحالم که تولدته :) تولددددتتت خیلی خیلللییی مبارک :)

تولد بخوریم یا خجالت؟ عه نه اون یه چی دیگه بود:))

۲۸ دی ۲۱:۳۲ .: جیرجیرک :.
سلام جولیک :)
تا امروز ننوشتم چون نمی دونم چرا فکر می کردم اونچه که من انجامش دادم حساب نیس. ولی خب دوباره که خوندم پستت رو دیدم کارای منم می گنجه توی این چالش. پس حالا که دستم پُره، تولدت مبارک :)

اینم لینک من
http://white-shadow.blog.ir/1395/10/28/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D9%88-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C

درود بر تو!

۲۸ دی ۲۲:۵۱ [دُختَرِ هَیولا]
سلام :) خیلی اتفاقی راهم باز شد به این پست و وبلاگت... و خیلی اتفاق خوبی بود :)
اینم لینک من:

http://mylovelymonster.blog.ir/post/64

تولدت هم مبارک :)

مرسی هیول:دی

۲۸ دی ۲۳:۴۰ نیمه سیب سقراطی
http://1ta414.blog.ir/1395/10/28-2

سپاااعس

۲۸ دی ۲۳:۴۹ یا فاطمة الزهراء
تولدت مبارک ^___^
یه ریزه دیگه میریم تو روز تولدت ^___^

نیاین تو تولدممممم تولد خودمهههه:((

:|

۲۹ دی ۰۰:۰۰ خور شید
http://panjerah.blog.ir/1395/10/28/%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1

مچکرم:دی

ببین من تا الان لوت نداده بودما :-"

۲۹ دی ۰۰:۰۲ خور شید
تولدت مبارک ای جولیک، ای ماه، ای قشنگ..
اتفاقای خوب بیوفته برات.

ای خورشید، ای خفن، مچکرم:))

۲۹ دی ۰۰:۱۵ نیمه سیب سقراطی
تولدت مبارک ... هپی مپی و از این صوبتا ؛)
هر چی آرزوی خوبه مال تو :)

هر چی که خاطره داریم مال من؟:))))

۲۹ دی ۰۱:۲۳ زرین ..
تولدتتتت مبارک جولیکی :-)
💗💞💗
خیلی خیلی هپی باشه براااات

تنک یو وری ماچ و بوسه:))

۲۹ دی ۰۲:۱۸ آنالیز ..
شاعر میفرماد جولیک چقدر قشنگ تولدش مبارکش: )
با آرزوی سلامتی, شادی,موفقیت, طول عمر پر برکت :)

با عشق تقدیم به جولیک جان
http://fatemen1993.blog.ir/1395/10/28/%D8%A8%D8%A7-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D9%88%D9%84%DB%8C%DA%A9-%D8%AC%D8%A7%D9%86

ایشالا مبارکش باد:))

۲۹ دی ۰۷:۳۸ واران :)
سلام
تولدت مبارک جولیک خانوم دوست داشتنی:** (یه شاخه گل رز )

+
امروز مادرتون خیلی خوشحاله ...
شک ندارم :)
پس تا میتونی امروز رو شاد باش :)


یه شاخه گل رز:))

مرسی:)

۲۹ دی ۱۳:۱۱ یکی که منم!
نمیدونم چر واسه اولین بار تو وبلاگ بودن دلم نمیخواد نام و نشونی ازم باشه...حداقل نه واسه این پست!
میدونی..چالش رو که خوندم چشام اشکی شد..من مامانی ندارم که بخوام براش یک روز کامل وقت بذازم!
هست..اما پیشم نیست..آخرین باری که ازش خبر داشتم برمیگرده به سه سال پیش...
تقصیر خودمونم بود به نوعی...چندین ساله که رفته...از وقتی من 8سالم بود
اما این سری سر یک دلخوری کوچیک باهامون قهر کرد...هیچ خبری ازش نداریم...هیچ هیچ هیچ!
هیچ خاطره ای هم ندارم از مادر داشتن...اینکه بهم بگه مامانی بیا بشین اینجا...یا نازم کنه...یا هرچی!
می دونی!
میخوام بگم خوش به حالت که حداقل 20 یا 21 سال مامان داشتی...!
این خیلی بهتر از اینه که ندونی مامان داشتن چه جوریه!

چه عجیب!

سلامت باشید هر دو:)

I'm in! :D
http://halfwaytothestars.blog.ir/1395/10/29/%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86
دقیقه نود شد :دی

Come in sister come innnn :)))

Thank you thank you:))

۲۹ دی ۱۵:۲۹ آرزو ﴿ッ﴾
تولدتون مبارڪ :)
ان‌شاءالله کلی اتفاق خوب غیرمنتظره براتون اتفاق بیفته:)

مرسی:دی

۲۹ دی ۱۶:۰۵ ستاره عبدالمیری
سلام اسم مادر که میاد حالم دگرگون میشه
ای کاش بود و حسرت بودنش به دلم مونده
سالهاست زیره خروارها خاک اروم خوابیده ...بخواب عزیز دلم بخواب مهربونم همدردم همه کسم اروم بخواب که دردهام و حس نکنی نفهمی من چه می کشم
سالها تو برام لالایی خوندی الان من برات می خونم دوست دارم مادرم

ای بابا:)

تولدت مبارک جولیک جان
من تو این مدت سعی کردم کمتر غر بزنم :))))
دعوا نکنم ، بیشتر مهربون باشم !
حسابه؟ :دی

نخیر حساب نیس:دی باید به مامان اعلام میکردی :دی

۲۹ دی ۲۲:۱۰ اَسی ...
تولدت خیلی مبارکه جولیک خانم ^_^
الهی همیشه شاد و سلامت باشی
این هم هدیه ی من برای شما :)
http://tolooeman.blog.ir/1395/10/29/برای-عزیزترین-فرد-زندگیم

با سپاس فراوان و دمت گرم های متوالی:دی

منم یه حرکتی زدم
اینم لینک
http://betterlife.blog.ir/post/193

با تشکر از آن عزیز کامنت بسته آن یار مهربان:دی

۲۹ دی ۲۳:۰۲ رامین :)
تولدتون مبارک :)
با آرزوی کلی اتفاق خوب :)

مچکرم:دی

۳۰ دی ۰۰:۰۴ آقاگل ‌‌
لام.
تولدتون مبارک :)
3دقیقه دیر رسیدم الان یعنی؟

http://aghagol.blog.ir/post/1056

سال بعد لینکش می کنم اصن:))))

۳۰ دی ۰۰:۳۸ میلیونر
تولدت مبارک. :بغل گنده:
http://millionair.blogsky.com/1395/10/30/post-778/%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%D9%89


الان این لینکه مى زنه بیرون. :||

بیا بغلم :cry3: کروشیو :cry3:

۳۰ دی ۰۰:۴۰ میلیونر
عع نزد بیرون. خوشحال شدم. :دى

آواداکداورا اصن:|

خیلیم قالب قبلیم ریسپانسیو و بی نظیر بود اصن! :|

۳۰ دی ۱۶:۴۳ یادگار ...
سلام
تولدتون مبارک البته با یک روز تاخیر:)

مرسی با دو روز تاخیر:دی

۳۰ دی ۲۰:۴۶ آوو کادو
مبارک باشه تولدِ شما :-)

مرسی از شما:)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. من آدم خودخواهی ام که خودش را مثل شکلاتی ترین شیرکاکائوی دنیا نگه داشته برای خود خودش و به هیچکسِ هیچکس هم نمی دهدش. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین. لطفا اگر نگارنده را میشناسید، به رویش نیاورید. چه اینجا، چه هرجا.

+پست های خصوصی واقعا خصوصی اند!
پیشنهاد روزانه
دیشب خواستم بخوابم اما مگه تو گذاشتی؟
یه کتاب بنویس بذار کنارش
تخم تردید
بر تو و آن خاطر آسوده سوگند
آبی و امن و روشن
مد
ازگاردیا
تگ ها
بایگانی
تیر ۱۳۹۶ ( ۵ )
خرداد ۱۳۹۶ ( ۱۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۱۶ )
فروردين ۱۳۹۶ ( ۶ )
اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
دی ۱۳۹۵ ( ۱۴ )
آذر ۱۳۹۵ ( ۱۵ )
آبان ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
مهر ۱۳۹۵ ( ۲۲ )
شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
مرداد ۱۳۹۵ ( ۱۲ )
تیر ۱۳۹۵ ( ۲۵ )
خرداد ۱۳۹۵ ( ۲۴ )
ارديبهشت ۱۳۹۵ ( ۱۳ )
فروردين ۱۳۹۵ ( ۱۰ )
اسفند ۱۳۹۴ ( ۲۵ )
بهمن ۱۳۹۴ ( ۳۲ )
دی ۱۳۹۴ ( ۱۹ )
خرداد ۱۳۹۴ ( ۳ )
ارديبهشت ۱۳۹۴ ( ۲۷ )
فروردين ۱۳۹۴ ( ۱۸ )
اسفند ۱۳۹۳ ( ۲۲ )
بهمن ۱۳۹۳ ( ۲۴ )
دی ۱۳۹۳ ( ۲۹ )
آذر ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
آبان ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
مهر ۱۳۹۳ ( ۲۰ )
شهریور ۱۳۹۳ ( ۲۸ )
مرداد ۱۳۹۳ ( ۲۷ )
تیر ۱۳۹۳ ( ۱۱ )
خرداد ۱۳۹۳ ( ۲۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۳ ( ۱۷ )
فروردين ۱۳۹۳ ( ۲۳ )
اسفند ۱۳۹۲ ( ۳۷ )
بهمن ۱۳۹۲ ( ۶ )
دی ۱۳۹۲ ( ۱۶ )
آذر ۱۳۹۲ ( ۱۴ )
آبان ۱۳۹۲ ( ۹ )
مهر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
شهریور ۱۳۹۲ ( ۱۱ )
مرداد ۱۳۹۲ ( ۱۵ )
تیر ۱۳۹۲ ( ۱۲ )
خرداد ۱۳۹۲ ( ۶ )
ارديبهشت ۱۳۹۲ ( ۶ )
فروردين ۱۳۹۲ ( ۳ )
بهمن ۱۳۹۱ ( ۲ )
دی ۱۳۹۱ ( ۱ )
آذر ۱۳۹۱ ( ۱ )
مهر ۱۳۹۱ ( ۳ )
شهریور ۱۳۹۱ ( ۱ )
مرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
تیر ۱۳۹۱ ( ۲ )
خرداد ۱۳۹۱ ( ۱ )
ارديبهشت ۱۳۹۱ ( ۳ )
راه دررو به وبلاگ دوستان
کمک به موسسه محک
رویاهای کنسرو شده
پاموک
نیکولا
سیاهچال
خیالپرداز نادان
قناری معدن
پرسپکتیو
ماری جوانا
کاشیها را خیال من آبی می کند
شاهزاده خانومی که نمی خندید
حبه انگور
گرگِ بیابان
اعترافات یک درخت
میلیونر زاغه نشین
مگلاگ
آبو
ویولا
از چشم ها بخوانیم
درامافون
یک نفر دارد خواب می بیند
جیغ صورتی
خودکار بیک
خیالِ واژه
سرنتی پیتی
در گلوی من ابرِ کوچکی‌ست
هذیانات
کافه کافکا
دیزالو
برای هیولای زیر تختم
دنیای وارونه
کد و دیزاین: عرفـــان ویرایش و خوشگلاسیون: جولیک